مرگ مؤلف، ممیزی و خودسانسوری و مرگ منتقد

 محمدرضا نوشمند

 

برای خیلی ها پذیرش «مرگ مؤلف» سخت است، امّا من می خواهم شکلی از «مرگ مؤلف» را نشان بدهم که باورکردنی است تا به حدّی که می توان مقدمات برنامه ی ختم و سوم و چهلم اش را هم فراهم کرد. غیر از مؤلف هر آدمی ممکن است در زندگی چندین بار از دید دیگران مرده به حساب بیاید. با مثالی گویا چه جوری اش را خدمت تان عرض می کنم. فرض کنید کودکی نزد مادرش می رود و می گوید که پسر همسایه برادر کوچکش را زده است. مادر در جا با خشم به او می گوید: «تو کجا بودی؟ مگه مرده بودی که او به این راحتی برادرت رو کتک زد؟» مؤلف ها نیز گاهی دچار چنین مرگی می شوند. بود و نبودشان توفیری نمی کند. فرد دیگری وارد اثرشان می شود و قلم را از دست شان می گیرد و به جای آن ها شروع به نوشتن می کند. هنگامی که رولان بارت از «متون نوشتنی» در برابر «متون خواندنی» صحبت می کند چنین چیزی را در نظر دارد. فرض کنید مثال بالا را این طور عوض کنیم که شاعر جوانی به دوست اش بگوید بعضی ها ازفلان  شعرِ من برداشت های غلطی دارند و همان ها را در نشریه های متفاوت ابراز می کنند. بعد، دوست اش به او بگوید: «تو مگر مرده ای یا دست ات چلاق است! بنشین و جواب شان را بنویس و بده چاپش کنند.»

بله، مرگ و میر به همین راحتی ها در زندگی هر مؤلفی بارها اتفاق می افتد. حتا اگر آن شاعر جوان چندین جواب برای چندین نشریه بنویسد تا خودش را معنی و توجیه کند فایده ای ندارد. تنها متن روی متن می آورد و مرگ روی مرگ.

در پایان فیلم «حکایت عاشقی» به نویسندگی و کارگردانی احمد رمضان زاده سکانسی وجود دارد که پس از دیدن اش می شود فاتحه ای برای مؤلف های این اثر خواند. محمود اربابی و مسعود جعفری جوزانی هر کدام با لقبی و دستِ پنهان ممیزی نیز با مسئولیتی مشخص همه در کار تألیف این اثر نقش داشته اند.

«مرگ مؤلف» درآن سکانس از فیلم هم به شکلی اتفاق می افتد که رولان بارت می گفت و هم به گونه ای که من عرض خواهم کرد. من با شکلِ رولان بارتی اش کاری ندارم ولی ارتحال مؤلف یا مؤلف ها را آن طور که خودم فکر می کنم اتفاق افتاده است شرح می دهم. آن خطّی از فیلم را دنبال می کنم و شرح می دهم که بیش تر به صحنه ی مورد نظرم ربط دارد.

این فیلم در باره ی دختری است به نام «چیمن» از اهالی حلبچه که موسیقی می دانست و آواز می خواند. پیش از بمباران شیمیایی حلبچه قرار بود با یکی از پیشمرگان مخالف صدام به نام «شاهو» ازدواج کند. پس از بمباران شیمیایی حلبچه او مجروح می شود و با آسیبی که به ریه و حنجره اش وارد شده است نمی تواند مانند گذشته آواز بخواند. مدّتی می گذرد و باخبر می شود که نامزدش «شاهو» را رژیم بعث اعدام کرده است. بیش تر دچار افسردگی می شود. «علی»، عکاس ایرانی، که در هنگام حمله ی شیمیایی حلبچه به او و خانواده اش کمک کرده بود سعی می کند او را به زندگی عادی برگرداند و سرانجام با او ازدواج می کند. پس از مدتی، ابتدا «چیمن» و بعد «علی» از بازگشت «شاهو» که زنده مانده است با خبر می شوند و علی که فکر می کند «چیمن» هنوز عاشق «شاهو» است او را طلاق می دهد. علی پس از گذشت بیست سال در نمایشگاه عکس هایش شاهو را ملاقات می کند و می فهمد که چیمن با او ازدواج نکرده و مجرد مانده و قرار است در حلبچه آواز بخواند. در حلبچه در مراسمی که برای بزرگداشت قربانیان و مجروحان بمباران شیمیایی دارد برگزار می شود چیمن بالای صحنه می رود و می گوید: «خیلی خوشحالم از این که بعد از بیست سال پزشکان اجازه دادن مرثیه ی حلبچه را برایتان اجرا کنم.» بعد، او در حالی که هنوز آوازش را آغاز نکرده است دچار تنگی نفس می شود. از اسپری استفاده می کند. افاقه نمی کند و روی صحنه می افتد. در بیمارستان بستری می شود و چشم که باز می کند می بیند علی با حلقه ی ازدواج و گل منتظرش است.

هر چند به جای مرگ مؤلف شاید می شد به مریضی و احتضار مؤلف اشاره کرد ولی صحنه ی کنسرت چیمن طوری ساخته شد که همان واژه ی مرگ بیش تر برازنده اش است. مشخص است که هرگز ممیزی با توجه به قوانین موجود اجازه نمی داد خانمی روی صحنه برود و به تنهایی آواز بخواند. در بخش هایی از فیلم و تیتراژ آواز هایی شنیده می شود که دو صدایی است و اجازه ی پخش دارد. یک صدای مردانه و صدای غالبِ زنانه. مؤلف با آگاهی از قوانین موجود مجبور بود بر علیه داستان خود دست به خودسانسوری بزند که می توان چنین اقدامی را مطابق بحث ما خودکشیِ مؤلفانه نامید. او که می دانست بر اساس منطقِ بیرون از چهارچوب اثرش خواننده ی زن نباید تک خوانی کند باید صحنه را جوری طراحی می کرد که «چیمن» نتواند بخواند و به زمین بیفتد. با کمی دقت متوجه می شویم که مؤلف ها آن صحنه را آن قدر بد طراحی کرده اند که خودشان هم همراه «چیمن» به زمین افتاده اند طوری که خودشان و خیلی ها متوجه نشده اند. توجه منتقد هم که مهم نیست. جالب اینجاست که امروزه صحبت از «مرگ منتقد» هم مطرح است. «تری ایگلتون» سخنرانی ای دارد با عنوان «مرگِ نقد»، به متن این سخنرانی کاری ندارم. از عنوانش می خواهم حُسن استفاده را بکنم، اگر هم اسمی از تری ایگلتون برده ام برای این است که بگویم ایده ی اصلی «مرگِ منتقد» از خودم نیست. به هر حال، عنوانِ آن سخنرانی مرا به این فکر انداخت که واقعاً گاهی انگار مؤلف های گوناگونی که در آفرینش هر اثری دست دارند و مؤثرند خیال می کنند که منتقدان مرده اند که هر چیزی را سرهم می کنند و تحویل مردم می دهند. ایراد کار مؤلف ها را در سرهم بندی آن صحنه از «حکایت عاشقی» عرض می کنم و اگر ایرادِ من ایراد دارد می توانید به ایرادِ من ایراد بگیرید.

چرا هنگامی که پس از بیست سال جراحت پزشکان اجازه داده اند چیمن آواز بخواند او نباید بتواند آواز بخواند و آن طور به زمین می افتد که پیش از این نیفتاده بود؟ این پزشک ها چه جور پزشکی بوده اند؟ چرا باید خودِ چیمن پیش از آواز سر صحنه از اجازه ی پزشکان صحبت کند؟ این پزشکان و اجازه شان به چه درد ی خورده است؟ اگر کسی به جای چیمن می گفت: «با این که پزشکان اجازه نداده اند او آواز بخواند ولی او خودش اصرار دارد که به مناسبت بمباران شیمیایی حلبچه روی صحنه برود.» مخاطبِ فیلم خودش تا اندازه ای پیش بینی می کرد که چیمن نتواند برنامه اش را اجرا کند. حتا اگر به جای چیمن پیش از شروع برنامه از میان آن همه مردم حاضر در کنسرت دو نفر با هم پچ پچ کنان می گفتند: «مثل این که پزشکان به او اجازه داده اند که بخواند،» و یا می گفتند: «ولی پزشکان اجازه نداده اند که او آواز بخواند و عواقبِ تشدید بیماری اش به عهده ی خودش است،» ماجرا طوری به ناتوانی و ناکامی چیمن وصل می شد که از نظر داستانی موجه تر بود. اگر مردم از اجازه ی پزشکان صحبت می کردند و چیمن نمی توانست آواز بخواند مخاطب می فهمید که پزشکان بوق نبوده اند که حالی شان نباشد که او می تواند بخواند یا نه، حرف مردم فقط شایعه های ورد زبان شان در مورد اجازه ی پزشکان بوده است. اگر هم چند نفر از مردم می گفتند که او اجازه ی پزشکان را نگرفته است، ناتوانی و ناکامی اش با این حرف های مردم خوب با هم جفت و جور و توجیه می شد.

 

یک ایراد بزرگ در اغلب فیلم های ما این است که مردم در آن ها بی کاره اند. از آن ها بیش تر به عنوان دکور صحنه استفاده می شود. نویسنده و کارگردان دو تا حرف در دهان مردم عادی که هنرپیشه ی حرفه ای نیستند نمی گذارند تا داستان شان واقعی تر به نظر برسد. در آغاز کنسرت حتا از یک نفر به عنوان مجریِ کنسرت استفاده نمی شود تا لا اقل بخشی از آن حرف های بی ربط از دهان او بیرون بیاید. در همین فیلم به اردوگاه مجروحان و آوارگان حلبچه توجه کنید. مردم مانند چادرهایی که به پا کرده اند فقط دکور صحنه اند. طراحی صحنه یعنی مثلاً عدّه ای قابلمه یا آفتابه به دست بگیرند و از این طرف به آن طرف و از این چادر به آن چادر بروند. اگر به صحنه هایی که مربوط به بازگشت «شاهو» می شود توجه کنید تعجب خواهید کرد که این همه مردم در آن جا به چه درد می خورند. این کردهای دلاور که یکی از قهرمان هایشان از جنگ با صدام زنده برگشته است انگار او را نمی شناسند. چند جمله بین این مردم رد و بدل نمی شود که از بازگشت او و ماجرای افسردگی و ازدواج چیمن بگویند. چرا باید مردم در چنین داستانی این قدر بی کاره و بی تفاوت باشند؟

مؤلف های «حکایت عاشقی» آن قدر فکرشان پیش اجازه ی آوازخوانی چیمن در این فیلم بود که خیلی به بی ربط بودنِ مجوز پزشکان برای آوازخوانی اش فکر نکردند.