یک شعر و یک نکته(49)
یک شعر و یک نکته(49)
«ماهی»
از احمد شاملو
من فکر می کنم
هرگز نبوده قلب من
این گونه
گرم و سرخ؛
احساس می کنم
در بدترین دقایق این شام مرگزای
چندین هزار چشمه ی خورشید
در دلم
می جوشد از یقین؛
احساس می کنم
در هر کنار و گوشه ی این شوره زار یأس
چندین هزار جنگل شاداب
ناگهان
می روید از زمین.
آه ای یقین گمشده، ای ماهی گریز
در برکه های آینه لغزیده تو به تو!
من آبگیر صافی ام، اینک به سحر عشق؛
از برکه های آینه راهی به من بجو!
من فکر می کنم
هرگز نبوده
دست من
این سان بزرگ و شاد؛
احساس می کنم
در چشم من
به آبشر اشک سرخگون
خورشید بی غروب سرودی کشد نفس؛
احساس می کنم
در هر رگم
به هر تپش قلب من
کنون
بیدار باش قافله ای می زند جرس
***
آمد شبی برهنه ام از در
چو روح آب
در سینه اش دو ماهی و در دستش آینه
گیسوی خیس او خزه بو، چون خزه به هم.
من بانگ برکشیدم از آستان یأس:
«_ آه ای یقین یافته، بازت نمی نهم!»
دکتر ضیاء موحد در کتاب دیروز و امروز شعر فارسی در مقاله ای با عنوان «شعری رشک انگیز» از این شعر خیلی تعریف کرده است و تحلیل و بیش تر تمجید کوتاهی برای آن نوشته است. ولی جای تعجب است که در آن کتاب این شعر ناقص ارائه شده و تعجب آورتر این که تحلیل شعر نیز با همان شعرِ ناقص شده تنظیم شده است. بندِ آخر شعر- یعنی «آمد شبی برهنه...» تا به آخر- نه خودش آمده است و نه در تحلیل حرفی از آن به میان. از تصاویر بند پایانی شعر مشخص است که خودِ مؤلف نقش مستقیمی در حذفِ آن و بحثِ از آن نداشته است. ولی،متأسفانه نوشته ی موجود خواننده را طوری منحرف می کند که فکر می کند شعر همانی است که او دارد می خواند زیرا بررسیِ همراهش نیز همین را می گوید:
شعر «ماهی» شامل دو بخش متقارن است. هر بخش با توصیف و روایتی شروع می شود و با خطابی پایان می یابد. (ص222)
در واقع، خطاب بخش دوم با تقسیم بندی ایشان با شعر و در بررسی شان نیامده است. امّا، نکته ای که من می خواهم بگویم هم این هست و هم این نیست! به این دلیل «هست» چون برای همین بررسیِ «تک-نکته»ای، آن بند آخر محذوف، خیلی مهم است، و «نیست» برای این که جز آن چه که گفتم کار دیگری با بررسی ایشان ندارم. از زاویه ی دیگری دارم به این شعر نگاه می کنم.
عبارتی که در شعر «ماهی» نقش محوری دارد و لازم است روی آن بیش تر تکیه شود، چون اجزای دیگر شعر به آن متکی است و حتا بخش غیرقابل سانسور آن نیز به همان وابسته است و همه با هم از این شعر شاهکاری می سازند که خودِ شاعر هم از آن با خبر است و در خودِ شعر از آن دم می زند، این عبارت است: «سحر عشق»
هنگامی که شاعر از «یقین» می گوید و بعد وضعیت اش را با «شوره زار یأس» توصیف می کند معلوم می شود که «یقین» برای او برابر با «امید» است. این یقین و امید مانند ماهی لغزان مدام به دست می آید و از دست می رود تا این که شاعر در بخش بعدی یکباره از بزرگی و شادی دستِ خود می گوید. پس، پیداست که با دستی بزرگ تر توانسته است ماهیِ لغزان یقین و امید را بگیرد و شاد شود. شادی دست در حقیقت شادی خودِ اوست. او اعتراف می کند با صیدی که کرده به «خورشید بی غروب سرودی» نیز دست یافته است، که می شود گفت همین شعر «ماهی» است. وصف آن ماهیِ صید شده در بند پایانی شعر آمده است:
آمد شبی برهنه ام از در
چو روح آب
در سینه اش دو ماهی و در دستش آینه
گیسوی خیس او خزه بو، چون خزه به هم.
من بانگ برکشیدم از آستان یأس:
«_ آه ای یقین یافته، بازت نمی نهم!»
طنز زیبای احمد شاملو با کنار گذاشتن این بند پایانی از دست می رود. آن عبارتِ «سحر عشق» که خود را در این بند چنین باز کرده است گُنگ می ماند. گرچه واژه ها ی «عشق» و «یقین» در ابتدا با ذهنیّت خواننده از آن ها خیلی جدّی به نظر می رسند و واقعاً هم با همان جدّیّت به کار گرفته شده اند، در پایان، از آن بالا به پایین کشیده شده اند. البته همین تصویراز «عشق» و «یقین» نشان می دهد که برای بودن بهانه و امیدی کوچ و زمینی کافی است. لازم نیست منشاءِ این یقین و امید مذهبی یا فلسفی باشد. (البته شاید خواننده ای هم ادعا کند که این «یقین» همان یقینِ بزرگ است که شاعر با این تشبیه آن را معرفی کرده است، ولی برداشتِ من از لحن شاعر در جمله ی پایانی اش همانی بود که عرض کردم. Meiosis از صنایع ادبی است که آن را «رندانه گویی» نیز ترجمه کرده اند. با استفاده از این صنعت مانندِ استفاده از Litotes یا «بیان متضاد»، شخص با «خُرد نمایی» یا Understatement با کنایه یا به شوخی حرفی را می زند تا اهمیت چیزی را که کوچک شمرده شده است به این روش برجسته تر کند. کسی که از «شام مرگزای» و لزومِ «یقین» در آن صحبت می کند یکباره با دیدن بدنی برهنه به یقین می رسد و می گوید:
من بانگ برکشیدم از آستان یأس:
«_ آه ای یقین یافته، بازت نمی نهم!»
البته شاعر ماهرانه مقدمه ای برای پیش بینی این واقعه ای که برای خواننده ممکن است غیرمنتظره جلوه کند در خود شعر گذاشته است. او پیش از این گفته است که:
احساس می کنم
در بدترین دقایق این شام مرگزای
چندین هزار چشمه ی خورشید
در دلم
می جوشد از یقین؛
احساس می کنم
در هر کنار و گوشه ی این شوره زار یأس
چندین هزار جنگل شاداب
ناگهان
می روید از زمین.
آن «چندین هزار چشمه ی خورشید» و آن «چندین هزار جنگل شاداب» نشان می دهد که از یک یقین و امید با بهانه ای کوچک، بهانه های فراوان دیگری،هر چند کوچک از نظر برخی و از برخی جهات، سراغ او می آید. برهنه بودن معادل حقیقت ناب بی پرده است. وقتی حقیقت خودش را بدون هیچ پوششِ دروغینی به انسان می نمایاند، یقین و امید پیامدش خواهد بود.