نگاهی به «ما هیچ، ما نگاه» سهراب سپهری(10) چشمان یک عبور:5
نگاهی به «ما هیچ، ما نگاه» سهراب سپهری(10) چشمان یک عبور:5
راوی دوباره وارد پرانتز می شود و از نگاه اول شخص به گذشته و خودش نگاه می کند. حادثه ی مشابهی را در مورد چیدن انگور نقل می کند.
(صبحگاهی در آن روزهای تماشا
کوچ بازیچه ها را
زیر شمششادهای جنوبی شنیدم.
بعد، در زیر گرما
مشتم از کاهش حجم انگور پر شد...)
«کوچ بازیچه ها» نخستین نشانه های بلوغ در اوست. (یک نمونه از این بازیچه ها همان عروسک در «بی روزها عروسک» بود.)
هوا برای کودک تابستانی تر شده است. از بهار فاصله گرفته است. این بهار بهار عمرش نیز هست. چند دلیل برای کاهش حجم انگور در مشت اش وجود دارد: یک، زمان سپری شده است و بیش تر انگورها را افراد و کودکانی مانند او چیده اند. دو، انگورهای درون مشت اش را خورده که کم شده است. سه، با بلوغ آن رغبت و توجیهی که برای چیدن انگور داشت کاهش پیدا کرده است.
(می خواهم برای توضیح برخی نکات در نقدِ این شعر و نیز اشعار دیگر سهراب و حتا اشعار دیگران چند پاراگرافی در این پرانتزی که باز کرده ام بمانم. منتقدانی هستند که بررسی خود از اشعار سهراب را روی چند کتاب و متنی بنا می کنند که در مورد زندگی اش نوشته شده است. بعضی از این کتاب ها مانند هنوز در سفرم جمع آوری و ارائه ی نوشته های سهراب است، البته مطابق میل دیگری. در هنوز در سفرم سهراب با نوع گزینش و تدوین متن ها ناقص شده است. مشخص است که متن ها همه ی متن های سهراب نیست و «س»ها و «ت»ها و امثالهم که معلوم نیست چه کسانی اند روایت شرح زندگی اش را ناقص تر کرده است. حتا به فرض این که این نوشته ها کامل باشد باز سهراب این نوشته ها نسبت به سهرابی که در هشت کتاب به تدریج، کتاب به کتاب، پیش می رود و شکل می گیرد ناقص است. شخصیتِ متفاوتی دارد. متأسفانه، برخی بدون منطق درونی ساختار یک شعر و شخصیتی که سهراب از خود در هشت کتاب خلق کرده است فقط بر اساس وقایع و گفته هایی از او و در باره ی او از بیرون متن به بررسی فقط تکه هایی از شعر که نقل قولی درباره اش موجود است می پردازند. این کار، در صورتی که آن رویداد و نقل قول ها با منطقِ درونی خودِ شعر و رویکرد مناسب برای بررسی اش جور دربیاید، شاید تا اندازه ای موجه باشد. امّا همیشه این طور نیست. گاهی نوشته های سهراب در شرح زندگی اش سهرابی را معرفی می کند که با سهراب درون شعرهایش فرق دارد. به عنوان مثال، سهراب در بیان خاطرات نوجوانی و جوانی اش نقل می کند که با دیگران به شکار پرنده می رفت در حالی که راوی «اینجا پرنده بود» طبعِ شکار ندارد:
پرنده ها را خوب دیده ام. چقدر در کوه و صحراهای شهر خودم دنبال پرنده ها رفته ام. من شکارچی بودم. شکار بهانه بود. تفنگ من(سرپر حسن موسی) که تسمه اش شانه هایم را کبود کرده بود، بیش تر خواب و خیال مرا زینت می داد. از من چیزی شبیه تیراندازان افسانه ای می ساخت. امّا نه همیشه. چون ساچمه های همین تفنگ واقعیت صدها پرنده را از زیر چاقوی من عبور داده بود. صدها کبوتر و قمری وزردمرغ و ... وقتی از شکار برمی گشتم در پر کندن پرنده ها به اهل خانه کمک می کردم. شکم آن ها را می شکافتم. و هر چه بود در می آوردم.
دستم با خون و آناتومی قاطی می شد. عینیت پرواز را به شکل گوشت و استخوان به چنگ آورده بودم. این سادیسم لزج مرهمی می شد برای زخمی که حسرت اوج گرفتن ها به من زده بود. وقتی که پرنده را می خوردم، تکنیک پریدن بود که جذب می شد. (ص 28)
نخستین نکته ای که هر منتقد ادبی باید بداند این است که همین نوشته ی سهراب که از بیوگرافی اش برداشته شده ادبی است و نیاز به نقد ادبی جداگانه ای دارد. سهرابی که قلم به دست گرفته و دارد این ها را در مورد گذشته اش می نویسد با آن سهرابی که در گذشته دست به تفنگ بود و پرنده شکار می کرد و پَر می کند و می خورد یکی نیست. حتا آن حسرت و حسادت حالا با این قلم این طور به تصویر کشیده شده است. متنِ نیم بندی که نیاز به توضیح و توجیه با متون دیگر دارد نمی تواند چنان محکم باشد که متن دیگری را که خودش از درون استحکام خوبی دارد پشتیبانی کند. آن را متزلزل می کند. سهراب در «اینجا پرنده بود» می گوید:
ای عبور ظریف!
بال را معنی کن
تا پر هوش من از حسادت بسوزد.
این حسرت و حسادتِ سهراب در درون شعر مشخص و قابل تعریف است. هیچ دخلی هم به سهرابِ شکارچی ندارد. لازم هم نیست ربط داده شود. اغلب متنِ یک شعر خودش حرف خودش را می زند، در صورتی که شخصی بخواهد از بیرون آن حرفی را بیاورد و کنارش بگذارد تا آن را شرح دهد باید از حرف های متناقضِ بیرونی حرفی را برگزیند که با متن و منطق آن شعر جور دربیاید. به عنوان مثال در شعر «هم سطر، هم سپید» می خواهیم ببینیم آیا سهراب نوشتن را ترجیح می دهد یا ننوشتن را. به نظر من خودِ شعر هنگامی که سهراب می گوید «باید کتاب را بست» مشخص می کند که او در نهایت چه چیز را می پسندد، ولی برای کسی که می گوید سهراب در هنوز در سفرم در جایی گفته است که: «و می نویسم. سپیدی کاغذ را طاقت ندارم،»(ص 24) باید گفت که سهراب یک جایی در همان کتاب گفته است که: «تماشای مهتاب، هزار بار به از سیاه کردن این برگ سفید.» سهراب که در «هم سطر، هم سپید» می گوید:
باید کتاب را بست.
باید بلند شد
در امتداد وقت قدم زد،
گل را نگاه کرد،
این دومی، یعنی ننوشتن، را ترجیح داده است. دارد با همین زبان می گوید: «تماشای گل، هزار بار به از سیاه کردن این برگ سفید.» سهرابِ هشت کتاب دارای بینش و دیدگاه هایی است که با سهراب سپهری خارج از آن تفاوت هایی دارد. سهرابی که در بیرون خیلی شبیه دیگران است گاهی یکباره متفاوت می شود. به عنوان مثال، سهرابی که مانند دیگران دوست دارد روی چوب کنده کاری کند یکباره متوجه می شود که در عمل با دیگران فرقی ندارد، باید فرق دار شود. می گوید:
کی بود که چوانگ تسه را می خواندم: «درختی صد ساله بینگار. آز آن شاخه ای می بُرند. با تکه ای از این شاخه، ظرفی مقدس می سازند نگارین و قلمزده. باقی به گودالی می افتد و در آن می پوید. آنگاه می گویند ظرف زیباست، و باقی زشت. و من می گویم هم ظرف نازیباست و هم پس مانده ی چوب، چرا که دیگر چوب طبیعی در میان نیست. بلکه چیزهایی ساختگی و از شکل افتاده.» ناگاه چه سر شدم. دستم به کار نمی رفت. هر آنچه دور و برم بود سنگین می نمود. و کدر...(هنوز در سفرم، ص50)
سهراب که در هشت کتاب است، مثلاً در «مسافر»، همواره به سفر علاقه مند است. حتا نام «هنوز در سفرم» روی همین سفر، چه به شکل جسمانی و چه با آن تعبیرات عرفانی و روحانی اش، تأکید می کند، در حالی که، سهرابِ بیرون از این چهار چوب ناگهان دلتنگِ پدرش می شود و یکباره بر علیه خودش عصیان می کند و می گوید:
پدرم صندلی پارچه ای خود را به آفتاب می کشید، و خاموش می نشست. سی سال خانه نشینی، و گاه به یاری دیگران به درآمدن. و تو، ترک او گفتی. به هوای سفر. چه نیازی بود. اگر جویای گسترش اندیشه خود بودی، همان درخت حیاط خانه تو را بس بود. سال ها می شود به تماشا بنشینی. کلاغی که کنار حوض کاشی می نشست، چه درها که به روی اندیشه نمی گشود. کلام لائوتسه را خواندی و درنیافتی: «بی که پای از در برون نهی، جهان را یکسر توانی شناخت.» و کِدِر شدم. زیر بار غم. این همه راه آمدم تا چه؟ آفتاب دیار باشو به من نمی تابید چه می شد؟ نقاشی هیروشیکه را در موزه ی ملی توکیو نمی دیدم چه کم داشتم. آهنگ کاره سوسوکه را پندار نمی شنیدم، مناجات ذبیحی در سحرهای ماه رمضان مرا بس بود. (هنوز در سفرم، ص59)
بنا بر این، با تفاوت ها و گاه تناقض هایی که در متن های بیرونی و فرعی وجود دارد باید ابتدا سراغ خود متن برویم. دکتر ضیاء موحد در مقاله ی «سهم فلسفه ی معاصر در نقد ادبی» در مورد اهمیّت توجه به زیان در نقد ادبی نوشته است:
در نقد ادبی هم مسلّم است که باید بر زبان تمرکز بکنیم. رومن اینگاردن وقتی می خواهد لایه های شعر را مشخص بکند، ابتدا از لایه ی آوایی شروع می کند، بعد لایه ی نحوی، سبک شناسی، استعاره، سمبل، نماد، اسطوره، بعد هم وارد زیست جهان می شود. (ضیاء موحد، دیروز و امروز شعر فارسی، ص 29)
دکتر موحد زیست جهان را نیز اینگونه تعریف کرده است:
«زیست جهان» یعنی دنیای عام مشترکی که همه ی ما در آن سهیم هستیم. یعنی مجموعه ی اطلاعاتی که در واقع همه دارند. البته یکی کمتر دارد، یکی بیشتر؛ زیست جهان در هر دوره ای تغییر می کند. این زیست جهان است که به من کمک می کند تا وقتی دارم شیئی را نگاه می کنم ابعادی که ندارد به آن اضافه کنم، همچنین در خواندن متن، متنی را که می خوانید، چه بسیار چیزهایی که بدان اضافه می کنید. خواننده در خواندنِ متن فعال است و آن مقداری که به متن اضافه می کند بستگی به «زیست جهان» او دارد.... برای بررسی آثار یک هنرمند، باید از زیست جهان او هم اطلاع داشته باشید. (همان، ص21-23)
به هر حال، در مورد نقد هر شعری از سهراب می توان مطابق با روش و آموزشِ این بزرگان پیش رفت. می توانیم از خودِ متن شروع کنیم و در نهایت سراغ «زیست جهان» او برویم که خیلی به زیست جهان خودمان در تقش خواننده وابسته است.)
از پرانتز خودم بیرون آمده ام تا با تکیه بر آن به «چشمان یک عبور» برگردم.
راوی در درون پرانتز با ضمیر اول شخص به کودکی اش برمی گردد و مشخص می شود آن کودکِ سوم شخص نیز خودش است منتها از زاویه ای دیگر. پیش از این گفته بود:
کودک آمد
جیب هایش پر از شور چیدن.
«ای بهار جسارت!
امتداد تو در سایه ی کاج های تأمل
پاک شد.)
در مورد این چند خط گفته بودم از واژه ها و عبارات و جملات راوی مشخص است که می خواهد نشان بدهد کودک دزدکی و با جسارتی که در بلوغ وجود ندارد سراغ انگورها می رود. در بلوغ تأمل و اندیشه ای است که در کودکی نیست؛ در عوض، در کودک توجیهاتی برای این گونه خلافکاری است که در بلوغ جایش را توجیهاتی دیگر می گیرد. از نظر کودک شاخه ای که مبتلا به انگور است، سنگین است و باید انگورش چیده شود. دزدی در این شرایط دزدی نیست. (سهراب در هنوز در سفرم گفته است: «می شد انار دزدید و Moral تازه ای طرح ریخت.»(ص17) منظورش از Moral اصل اخلاقی جدیدی است که با آن بشود دزدی را توجیه کرد.) کودک شرایط را خودش برای خودش می سازد. آدم بالغ بیش تر با شرایط دیگران زندگی می کند. (سهراب در بیوگرافی اش نوشته است: «این را بگویم که من تا هجده سالگی کودک بودم. من دیر بزرگ شدم.» حتا بدون این اعتراف، از روایت های درون متن ها می شود راوی بالغ و راوی کودک را از خودِ متن ها بازشناخت، البته با معیارهایی که متن خودش در اختیار خواننده قرار می دهد.)
ادامه دارد...