یک شعر و یک نکته(48)

گردن آویز

غزلی از سیمین بهبهانی

آشفته حال و سودایی اندوهگین و افسرده

چادر به سر نپوشیده رخ با حجاب نسپرده

پروای گیر و بندش نه  وز گزمکان گزندش نه

فکر «بپوش و پنهان کن» خاطر از او نیازرده

چشمش دو دانه ی انگور از خوشه ها جدا مانده

دست زمانه صد خُم خون از این دو دانه افشرده

دیوانه، پاک دیوانه با خلق و خوی اش بیگانه

گیرم برد جهان را آب او خوابش از جهان برده

بی اختیار و بی مقصد با باد رفته این خاشاک

خاموش و مات و سرگردان بی گور مانده این مرده

یک جفت اشک و نفرین را سرباز مرده پوتین را

آویزه کرده بر گردن بندش به هم گره خورده

گفتم که: «چیست این معنی؟» خندید و گفت: «فرزندم-

طفلک نشسته بر دوشم پوتین برون نیاورده...»

شهریور 67

گورستان بهشت زهرا

این غزل گفتنی زیاد دارد ولی می خواهم یکی از نگفتنی هایش را بگویم. از آن حرف هایی را که نگفته گفته است. تصویر مادری را داریم که پسرش در جنگ ایران و عراق شهید شده است. از دوری فرزند دچار جنون شده است. البته این به عقیده ی من عشق مادرانه است با جنونی زیبا. بندهای پوتین پسرش را گره زده و دور گردن انداخته و فکر می کند او را همچون زمان کودکی اش دوش گرفته در حالی که پوتین اش را در نیاورده است. می دانم با واگویی این تصویر ضایع اش کرده ام ولی نکته ای که می خواهم بگویم این نیست. نکته این است که چند چیز این مادر را از دیگران جدا کرده است: نخست، اوست که حالا سوگوار فرزند شهیدش است. دوم، اوست که دچار جنون شده است. سوم، اوست که دیگران را نمی بیند تا حجاب را رعایت کند. چهارم، اوست که گریان است و چشم هایش مانند دو دانه ی انگوری است که از خوشه جدا مانده. این دو تا افتاده و چلانده شده است. پنجم، اوست که جهان را آب ببرد او را خواب برده است. ششم، اوست که همچون خاشاکی بر باد رفته و مرده ای است که گوری ندارد. از این شش تا، یکی با بقیه نمی خواند طوری که محاسبات خواننده ای مانند من را بهم ریخته است. اگر اوست که مرده ی زنده است، اگر اوست که خاشاک بر باد رفته و با آب رفته است، اگر اوست که سوگوار است و دچار جنون شده و حال خود را نمی داند و خون می گرید، چه طور است که جهان را آب ببرد او را خواب می برد؟