یک شعر و یک نکته(47)

شعری از محمد رضا شفیعی کدکنی

حسرت نبرم به خواب آن مرداب

کارام درون دشت شب خفته است

دریایم و نیست باکم از توفان:

دریا، همه عمر، خوابش آشفته است

ساختار شعر همان طور که می تواند به انتقال معنی اش کمک کند و با آن یکی باشد، می تواند با تحمیل خود به معنی آن را تا اندازه ای نسبت به معنیِ از پیش آماده و دم دست ما دچار انحراف کند. ما دلمان می خواهد این شعر به ما بگوید که «مرداب» خفته و «ناآگاه» است و در مقابل «دریا» بیدار و «آگاه». آدم ترسو مانند «مرداب» مرده و خفته است و آدم بی باک مانند «دریا» بیدار و انقلابی. امّا قالب شعر می تواند کاری کند که معنی کمی خلاف انتظارمان باشد. وزن و قافیه ابزار تحمیلیِ ساختار شعرند. وقتی که واژه ی «خفته» می آید و بعد به ناچار باید واژه ی «آشفته» بیاید تا قافیه جور شود باید انتظار داشت که معنی همانی نشود که مابقی واژگان و عبارات و صنایع در پی اش هستند. «مرداب» انسانی پنداشته شده است که «خفته» است. در سوی دیگر، «دریا» نیز انسانی انگاشته شده است که «خوابش آشفته» است. همین انسان انگاری مفاهیم دیگری را به واژه ها و عبارات تحمیل می کند که برداشت های دیگری را در پی خواهد داشت. آشفتگی دریا نشان چیزی است و آشفتگی خواب انسان نشان چیزی دیگر. آدم بی باک خوابش آشفته نمی شود. آن آدمی خوابش آشفته است که هر آن می ترسد و انتظار دارد حادثه ای رخ بدهد. مدام کابوس می بیند. دریانوردی که خوابش آشفته است می ترسد دزدان دریایی به او حمله کنند،می ترسد کشتی از مسیر اصلی منحرف شود. ناغافل در خواب باشد و گرفتار گرداب و توفان شود. این ها را گفتم تا نشان بدهم که با خوانش دقیق معلوم می شود واژه ی «آشفته» چه طور خودش را به معنی و تکنیکی که ساختار شعر با خودش می کشد تحمیل می کند. اگر شاعر گرفتار این وزن و قافیه ی سنتی نشده بود معنی این گونه از دست اش خارج نمی شد. بد نیست شما هم یک نگاهی به «خواب آشفته» بیندازید و مطالعه کنید و ببینید چه کسانی دچار چنین خوابی می شوند.