نگاهی به «ما هیچ، ما نگاه» سهراب سپهری(10) چشمان یک عبور:4
نگاهی به «ما هیچ، ما نگاه» سهراب سپهری(10) چشمان یک عبور:4
راوی دوباره به گذشته و به آن کودکی برمی گردد که خاری به پایش رفته بود ولی شور علف ها باعث شده بود سلامتی تن را فراموش کند. کودک هنوز همان حال را دارد:
جیک جیک پریروز گنجشک های حیاط
روی پیشانی فکر او ریخت.
«پیشانی فکر» کنایه از اوّلین چیزی است که به فکر آن کودک رسید. فکرهای دیگر عقب رفتند. از سوزش خار دیگر اثری نبود. به جای این که خودش از درد ناله کند یاد جیک جیک و صدای شادی و بازی گنجشک های حیاط افتاد. این همان «جهل مطلوب تن» است که در ادامه می آید:
جوی آبی که از پای شمشادها تا تخیل روان بود
جهل مطلوب تن را به همراه می برد.
با «جهل مطلوب تن» راوی نشان می دهد که هم کودک از تن غافل می شد و هم تن از خودش. «تخیّل» او را با خودش می برد. همان طور که جوی آب به راحتی برگی را با خود هر جا که می رود می برد. در «شمشاد» هم «شمش» است و هم «شاد». انگار شمشِ شادی کم از شمش طلا نیست ولی زمان آن را با خود می برد رنگش را عوض می کند:
کودک از سهم شاداب خود دور می شد.
«جوی آب» گذر عمر را نشان می دهد. «چشمان یک عبور» نگاه به این گذر عمر است. کودک دارد از کودکی اش فاصله می گیرد. «سهم شاداب» زندگی اش همین کودکی اش است. کم کم رشد می کند اما انگار خیلی زود و سریع از آن دور می شود.
زیر باران تعمیدی فصل
حرمت رشد
از سر شاخه های هلو روی پیراهنش ریخت.
باران باعث رشد گیاهان است. واژه های «تعمید» و «حرمت» نشان می دهد که این رشد مقدس است. باران جسم گیاه را غسل می دهد. «فصل» در واقع جدایی از یک فصل رشد به فصل دیگر را نشان می دهد.
«شاخه های هلو» چه ربطی به «پیراهن کودک» دارد؟ شاخه های هلو دارند رشد می کنند شکوفه ها دیگر جایشان را به میوه می دهند. همین شکوفه ها به تن این کودک پیراهنی است که هر چه رشد می کند تغییر می کند. پیراهن هم با او بزرگ می شود.
در مسیر غم صورتی رنگ اشیا
ریگ های فراغت هنوز
برق می زد.
صورتی به احتمال زیاد به همان شکوفه های هلو اشاره دارد و «غم صورتی» حاکی از دوری از این اشیاءِ صورتی است. ریگ های فراغت مانند ساعت شنی گذشت زمان و دوری از کودکی را نشان می دهد. دوری از آن خاطراتی که مانند ریگ ته جوی آب باقی می مانَد و آب مسیر خود را طی می کند.
پشت تبخیر تدریجی موهبت ها
شکل پرپرچه ها محو می شد.
«موهبت ها» به هر آن چه که در کودکی «سهم شاداب»اش بود اشاره می کند. با رشد کودک این موهبت ها که از نظر اغلبِ مردم مناسب همان دوران اند تبخیر می شود و از بین می رود. «پرپرچه ها»» احتمالاً تیهوهای کوچک است. نام دیگر تیهو «پَریُر» است. همان زور که آدم از دشت دور می شود و کم کم رنگ پرپرچه ها در رنگ دشت ادغام و از نظر ناپدید می شوند، کودک هم کم کم از کودکی دور می شود و چیزی از موهبت های آن با او نمی ماند. «پرپُرچه» نمادی از آن بچگی است که خود نمونه ای از این موهبت هایی است که تبخیر می شود.
کودک از باطن حزن پرسید:
تا غروب عروسک چه اندازه راه است؟
در حقیقت کودک، این سؤال را از خودش نمی پرسد، غمی که ناخودآگاه باطن اش را پر می کند چنین چیزی را به او می فهماند. (شعر«بی روزها عروسک» تصویر کاملی از این «غروبِ عروسک» را نشان داده است.) عروسک برای کودک نور است، خورشید است. دوست ندارد که غروب کند. روزش شب می شود. کودک در حالی که غمگین بود از خودش پرسید که تا سنّ بلوغ که دیگر باید کودکی و عروسک هایش را کنار بگذارد چه مدّتی باقی مانده است. واژه ی «غروب» کارکردی مانند «تبخیر» دارد. عروسک هم یکی از آن موهبت های دوران کودکی است که تبخیر می شود.
هجرت برگی از شاخه، او را تکان داد.
حتا در بهار و تابستان، پاییز در ذاتِ طبیعت است. برگ فقط در پاییز از درخت نمی ریزد. ریزش اش از همان بهار کم کم آغاز می شود آدم های کم دقّت فقط در پاییز آن را می بینند. این کودکِ دقیق از همین حالا متوجه است که کودکی و نوجوانی اش دچار برگ ریزان شده است.
پشت گل های دیگر
صورتش کوچ می کرد.
ظاهراً، یعنی هنگامی که می دید برگی از شاخه ای می ریزد، می رفت سراغ گل های دیگر. می رفت پشت آن ها تا از ریزش برگ در امان باشد. ولی فایده ای نداشت. برگ می ریخت، گل روی صورتش را برای همیشه نمی توانست بپوشاند و صورتش با این کوچ باید منتظر کوچ دیگری نیز می بود.
کودکان دیگری و شکوفه های دیگری با بهارهای دیگری می آمدند. سال ها از پی هم می گذشتند و کودکی سپری می شد. صورتِ این کودک هم مانند شکوفه های صورتی هلو سال به سال مدام در رویش و ریزش بود. کودک تغییر می کرد. بزرگ تر می شد و قیافه اش نشان می داد که دیگر کودک نیست. صورتش این چنین از کودکی تا بلوغ کوچ می کرد.
ادامه دارد...