نگاهی به «ما هیچ، ما نگاه» سهراب سپهری(10) چشمان یک عبور:3
نگاهی به «ما هیچ، ما نگاه» سهراب سپهری(10) چشمان یک عبور:3
راوی دورانِ کودکی را از بلوغ خوب جدا کرده است. در خودِ شعر نه تنها در محتوا که در شکل نیز همین کار را کرده است. هم با پرانتزها و هم با تغییر زاویه ی دید و بیان. راوی طوری از آن کودک صحبت می کند انگار آن کودک خودش نبوده است. در ادامه نشانه هایی می آید که ثابت می کند از نظر شناسنامه این دو یک نفرند. شناسایی شان با نگاه به رفتارشان آن ها را دو نفر کرده است. می گوید:
کودک از پشت الفاظ
تا علف های نرم تمایل دوید،
رفت تا ماهیان همیشه.
کودک بدون حرف تا میل اش کشید که به جایی برود می رود. آدم بالغ پشت الفاظ و چه کنم چه کنم می ماند و علف های تمایل برایش آن قدر نرم نیست. بیش تر اهل حرف و ادعاست. سخت انتخاب می کند که چه بکند. «تمایل» همان کار غریزه را می کند. برای کودک مسیر حرکت همیشه همین طور تعیین می شود؛ واژه ی «همیشه» در «تا ماهیان همیشه» شاید همین را نشان می دهد. غریزه مسیر را مشخص کرده است و هیچ چیز آن را «تا ماهیان همیشه» تغییر نمی دهد. چرا؟ می گوید:
روی پاشویه ی حوض
خون کودک پر از فلس تنهایی زندگی شد.
پاسخِ آن «چرا» معلوم می شود: برای این که زندگی کودک در آن لحظه و در آن تنهاییِ با ماهی ها به همین ماهیان همیشه وابسته است. «فلس تنهایی زندگی» یا فلسِ درخشان ماهی است که نور زندگی از آن می تابد. وارد خونش می شود. کودک با نوری که از محیط و طبیعت می گیرد زنده است. «تنهاییِ کودک» با «تنهاییِ بالغ» این تفاوت را دارد که در بالغ اگر با همان غریزه ی کودکانه نباشد علامت افسردگی است. در کودک همین نشانه ی نشاط و رهایی و آزادی اش است.
به هر حال، کودک از علف ها رد شد و آمد سر پاشویه ی حوض و نگاهی به ماهی ها انداخت و برگشت:
بعد، خاری
پای او را خراشید.
کودک متوجه این خراش و زخم شد چون دردش را حس کرد. امّا این درد با او نماند و زود فراموش شد:
سوزش جسم روی علف ها فنا شد.
در بازگشت هنگامی که از روی علف ها می گذشت دوباره روح بر جسم مسلط شد و سوزش آن خراش را فراموش کرد. آن سوزش فنا شد طوری که بعد هم انگار یادش نمی آید اصلاً چنین خراشی وجود داشته است. اهمّیّت این نکته در چیست؟ در این است که این کودک باز هم بی خیال خطر می کند و همان خار و سوزش را به جان می خرد و آن مسیر علف ها را با تمایل نرم می یابد و تا ماهیان همیشه می رود و برمی گردد. آدمِ بالغ است که با استدلال به این نتیجه می رسد که اگر یک بار در آن مسیر گَزیده شد دیگر نباید از آن راه برود. حتا اگر بزرگترها متوجه چنین آسیبی شوند کودک را نمی گذارند دوباره از آن جا برود. او را می ترسانند و تلاش می کنند منصرفش کنند. راوی دوباره می رود درون پرانتز تا همین را از زاویه ی عقل بالغ بسنجد:
(ای مصبِ سلامت!
شور تن در تو شیرین فرو می نشیند.)
مرحله ای از بلوغ از همین عافیت اندیشی برای جسم شروع می شود. بعد همین میل به سلامت کم کم به مصلحت اندیشی اجتماعی می رسد. کودک، نترس و شجاع، پیش می رود اما جایی مانند رودی که به دریا باید بریزد هر چه را دارد ته نشین می کند و دلتایی می سازد و دیگر به دریا می پیوندد. بالغ و سلامت اندیش و مصلحت جو می شود. واژه ی «شیرین» برای این آمده است که نشان بدهد «جان» تا چه اندازه برای آدم بعدها شیرین می شود که «شور تن» دیگر مانند دوران کودکی خودش را نشان نمی دهد. تن در «مصبِ سلامت» آرام می گیرد.
ادامه دارد...