نگاهی به «ما هیچ، ما نگاه» سهراب سپهری(10) چشمان یک عبور:1
نگاهی به «ما هیچ، ما نگاه» سهراب سپهری(10) چشمان یک عبور:1
چشمان یک عبور
آسمان پر شد از خال پروانه های تماشا.
عکس گنجشک افتاد در آب های رفاقت.
فصل پرپر شد از روی دیوار در امتداد غریزه.
باد می آمد از سمت زنبیل سبز کرامت.
شاخه ی مو به انگور
مبتلا بود.
کودک آمد
جیب هایش پر از شور چیدن.
(از بهار جسارت!
امتداد تو در سایه ی کاج های تأمل
پاک شد.)
کودک از پشت الفاظ
تا علف های نرم تمایل دوید،
رفت تا ماهیان همیشه.
روی پاشویه ی حوض
خون کودک پر از فلس تنهایی زندگی شد.
بعد، خاری
پای او را خراشید.
سوزش جسم روی غلف ها فنا شد.
(ای مصب سلامت!
شور تن در تو شیرین فرو می نشیند.)
جیک جیک پریروز کنجشک های حیاط
روی پیشانی فکر او ریخت.
جوی آبی که از پای شمشادها تا تخیل روان بود
جهل مطلوب تن را به همراه می برد.
کودک از سهم شاداب خود دور می شد.
زیر باران تعمیدی فصل
حرمت رشد
از سر شاخه های هلو روی پیراهنش ریخت.
در مسیر غم صورتی رنگ اشیا
ریگ های فراغت هنوز
برق می زد.
پشت تبخیر تدریجی موهبت ها
شکل پرپرچه ها محو می شد.
کودک از باطن حزن پرسید:
تا غروب عروسک چه اندازه راه است؟
هجرت برگی از شاخه، او را تکان داد.
پشت گل های دیگر
صورتش کوچ می کرد.
(صبحگاهی در آن روزهای تماشا
کوچ بازیچه ها را
زیر شمشادهای جنوبی شنیدم.
بعد، در زیر گرما
مشتم از کاهش حجم انگور پر شد.
بعد، بیماری آب در حوض های قدیمی
فکرهای مرا تا ملالت کشانید.
بعدها، در تب حصبه دستم به ابعاد پنهان گل ها رسید.
گرته ی دلپذیر تغافل
روی شن های محسوس خاموش می شد.
من
روبرو می شدم با عروج درخت،
با شیوع پر یک کلاغ بهاره،
با افول وزغ در سجایای ناروشن آب،
با صمیمیت گیج فواره ی حوض،
با طلوع تر سطل از پشت ابهام یک چاه.)
کودک آمد میان هیاهوی ارقام.
(ای بهشت پریشانی پاک پیش از تناسب!
خیس حسرت، پی رخت آن روزها می شتابم.)
کودک از پله های خطا رفت بالا.
ارتعاشی به سطح فراغت دوید.
وزن لبخند ادراک کم شد.
در بررسی این شعر می خواهم بگویم که بعضی از عبارات می توانست از نظر من چه باشد و چرا آن طور که خواننده ای مثل من می خواهد و می فهمد نیست. شاید به این روش بشود کمی به معنی بعضی از آن ها نزدیک تر شد. از عنوان شعر شروع می کنم:
چشمان یک عبور
«چشمانِ یک عبور» در اصل باید «چشمانِ یک عابر» و در پیِ آن «نگاه یک عابر» و در نتیجه «آنچه که یک عابر می بیند» باشد. شاعر به جای «عابر» «عبور» را ترجیح داده است برای این که اتفاقی که رخ می دهد مهم تر از شخصی است که آن اتفاق برایش رخ داده است زیرا خودِ آن شخص بخشی از آن اتفاق است. خودش هم خودش را در آن اتفاق می بیند. انگار هنگام عبور از مکانی خاطره ای یادش می آید. شاعر ابتدا از زاویه ی سوم شخص حوادثی را نقل می کند که برای کودکی اتفاق افتاده است. بعد یکباره با یک پرانتز «من» یعنی اوّل شخص وارد روایت می شود و باز حوادثی را نقل می کند که در کودکی برایش اتفاق افتاده بود. شاعر از پرانتز که بیرون می آید دوباره از زاویه ی سوم شخص به همان کودک برمی گردد. فوری پس از یک مصرع باز با پرانتزی به «من» برمی گردد و از آن روزهایی می گوید که مشخص است به کودکی اش مربوط می شود. دوباره از پرانتز که بیرون می آید باز آن کودک را می بیند که دارد از کودکی اش فاصله می گیرد. این شعر را چند بار با دقّت بخوانید تا آنچه را که در مورد نحوه ی روایت حوادث آن گفته ام ببینید و علّت اش را دریابید.
ادامه دارد...