یک شعر و یک نکته(46)
یک شعر و یک نکته(46)
حکایتی از اسرارنامه عطار نیشابوری
برِ دیوانهٔ بی دل شد آن شاه
که ای دیوانه از من حاجتی خواه
چو خورشیدست تا جم چرخ و رخشم
چرا چیزی نخواهی تا ببخشم
به شه دیوانه گفت ای خفته در ناز
مگس را دار امروزی ز من باز
که چندان این مگس در من گزیدند
که گویی در جهان جز من ندیدند
شهش گفتا که این کار آن من نیست
مگس در حکم و در فرمان من نیست
بدو دیوانه گفتا رخت بردار
که تو عاجزتری از من بصد بار
چو تو بر یک مگس فرمان نداری
برو شرمی بدار از شهریاری
بگرد خواجه و شه چند گردی
گریزی جوی زین خلقان بمردی
چو میبینی که دایم خلق بسیار
بماندند از پی دنیا طلب کار
همه بنشسته یک یک دم به غم در
همی بندند یک یک جو بهم بر
کجا چون طبع مردم خوی گیرست
ز هر کس آدمی عادت پذیرست
چو ایشان حال ایشان باز دانی
تو نیز از جهل خود در آزمانی
ترا گرچه توانگر سیم دارست
و یا درویش در صد اضطرارست
ترا از هر دو چون سود و زیان نیست
چرا پس در تنت زین غصه جان نیست
ز درویش و توانگر در ره آز
ببین تا خود چه میگردد بتو باز
اگر کم گردد از عمر تو ده سال
غمت نبود گر افزونت شود مال
ترا مالت ز عمر و جان فزونست
ندانم کین چه سود او جنونست
الا ای بی خبر تا کی نشینی
قناعت کن اگر مرد یقینی
چو بالش نیست با خشتی بسربر
چو خوبی نیست با زشتی بسربر
چو دادی نیم نان این نیم جان را
فرا سر بر چنان کاید جهان را
در جمع مشرکان آن عاقلی که موحد است دیوانه می نماید. شاه با تکبر خواست حاجتی از دیوانه ای را برآورده کند، نمی دانست که او با عرض نیازی ثابت می کند که او نیز با تمام غرور و تکبری که او را آن بالا نشانده است در برابر مگسی عاجز است. آن به ظاهر دیوانه اشاره ی عاقلانه ای داشته است به آیه ی ذیل از سوره ی حج در قرآن مجید:
يَا أَيُّهَا النَّاسُ ضُرِبَ مَثَلٌ فَاسْتَمِعُوا لَهُ ۚ إِنَّ الَّذِينَ تَدْعُونَ مِن دُونِ اللَّهِ لَن يَخْلُقُوا ذُبَابًا وَلَوِ اجْتَمَعُوا لَهُ ۖ وَإِن يَسْلُبْهُمُ الذُّبَابُ شَيْئًا لَّا يَسْتَنقِذُوهُ مِنْهُ ۚ ضَعُفَ الطَّالِبُ وَالْمَطْلُوبُ [٢٢:٧٣]
اى مردم مثلى زده شده است، پس بدان گوش فرا دهيد: كسانى را كه جز خدا مىخوانيد، هرگز مگسى را خلق نتوانند كرد هر چند براى آفريدن آن گرد آيند، و اگر آن مگس چيزى از آنها بربايد نمىتوانند آن را پس بگيرند. طالب و مطلوب هر دو ناتوانند