یک شعر و دو شاعر یا یک شاعر و دو شعر؟
یک شعر و دو شاعر یا یک شاعر و دو شعر؟
بررسی شعری به دو زبان از خانم فریده حسن زاده(مصطفوی)
در جواب ِ دخترم که پرسید: چرا مرا به دنیا آوردی؟
زیرا سالهای جنگ بود
و من نیازمند ِ عشق بودم
برای چشیدن ِطعم آرامش.
زیرا بالای سی سال داشتم
و می ترسیدم از پژمردن
پیش از شکفتن و غنچه دادن.
زیرا طلاق واژه ای ست
تنها برای مرد و زن
نه برای مادر و فرزند.
زیرا تو هرگز نمیتوانی بگویی:
مادر ِ سابق ِ من
حتی وقتی جنازهام را تشییع می کنی.
و هیج چیز، هیچ چیز در این دنیا نمی تواند
میان ِ مادر و فرزند جدایی افکند
نفرت یا مرگ حتی.
و تو بیزاری از من
زیرا تو را به دنیا آورد ه ام
تنها به خاطر ِ ترسم از تنها ماندن
و هرگز مرا نخواهی بخشید
تا زمانی که خود فرزندی به دنیا آوری
ناتوان از تاب آوردن ِ خاکستر ِ سوزان ِ
رویاهاو آرزوهای دور و درازت.
In Answer to My Daughter : Why Did You Bring Me Into Existence?
Because it was wartime
and I needed lovemaking
to taste a bit of peace.
Because I was over thirty
and I needed blooming
before becoming droopy.
Because divorce is a word
for men and women
not for mothers and children.
Because you can never say:
my ex-mother
even when you attend my funeral.
And nothing, nothing in this world
can separate a mother from her child
neither hate nor death.
And you hate me
because I brought you into existence
only for my fear of loneliness
And you"ll never forgive me
until the day you bring a child into existence
unable to bear the burning ashes of
your dreams.
هر متنی ذهن خودش را می سازد و چون با زبان باز می شود قابل فهم می شود. مشخص است که ذهنِ هیچ شاعری را هنگام آفرینش اثرش نمی توان به تمام و کمال خواند، ولی با خوانش اثرش می توان لایه هایی از آن ذهن را که حالا در آن منعکس شده است خواند، حتا لایه هایی را که خودِ شاعر ممکن است نسبت به آن آگاه نبوده باشد.
تفاوت بین متن انگلیسی و فارسی شعر «در جواب ِ دخترم که پرسید: چرا مرا به دنیا آوردی؟» اثر خانم فریده حسن زاده(مصطفوی) حتا اگر قابل توجه هم نباشد گویای این نکته است که این دو شعر متعلق به دو ذهن است، حتا اگر مترجم خودِ شاعر متن اصلی بوده باشد. برای کسی که این دو متن را مقایسه و بررسی می کند فرقی نمی کند که این دو اثر کار یک نفر باشد یا دو نفر. هنگام بررسی ، اگر شاعر را می شود با اصل «مرگ مؤلف» کنار گذاشت، پس مترجم را هم با همین اصل می توان نادیده گرفت چون مترجم نیز زیر مجموعه ی همان مؤلف است.
بررسی را از عنوانِ شعر آغاز می کنم که خیلی خوب در شکل ظاهری شعر مستقل از بدنه ی اصلی آن قرار گرفته است. عنوان شعر سؤالی را مطرح کرده است و خودِ شعر پاسخ به آن سؤال را.
راوی بانویی است که مشخص است سنّ اش حالا از سی سال بیش تر است و شاید حتا از چهل هم گذشته باشد. بالاتر نمی خواهم بروم . همین چند سالی را هم که سنّ اش را بالاتر برده ام برای این است که بالاخره دختری که به حرف آمده و چنین پرسشی را مطرح کرده و در حدّی است که مادرش این چنین و با این لحن به او جواب می دهد حداقل ده سال باید داشته باشد. امّا، در بحث مربوط به سنّ، این سنّ دختر است که برای این بررسی مهم است نه سنّ مادر. (لزومی ندارد با جنگ خاصی و تاریخ آغاز و پایانش سنّ این مادر و دختر را تعیین کنیم.)
سنّ دختر در پرسشی که مطرح می کند دخیل است، البته سنّ شناسنامه ای اش کم تر، سنِّ عقلی اش است که مهم است. پشتِ پرسشی که به زبان فارسی مطرح شده است دختری دیده می شود که سؤالی را در مورد به دنیا آمدن اش مطرح می کند که ممکن است علّت اصلی اش مشکلات خانوادگی و اجتماعی باشد. جمله ی پرسشیِ «چرا مرا به دنیا آوردی؟» خیلی عادّی و محاوره ای است. واژه ی «دنیا» در این عبارت معنی خود را ندارد. خودِ عبارت با معنی متولد شدن و یا زاده شدن فهمیده می شود که معادل نزدیکِ انگلیسی اش چیزی مثلِ give birth to است. خیلی از بچّه ها گاهی از سر لجبازی با والدین شان وقتی آن ها را مخالف سلیقه های خود می بینند و یا سلیقه ی خود را مخالف وضع موجود در جامعه می بینند چنین پرسشی را مطرح می کنند. حتا ممکن است چندان به بلوغ فکری نرسیده باشند. امّا، واژه ی existence در ترجمه ی انگلیسی موضوع را فلسفی می کند. با چنین نگاهی سنّ عقلی آن دختر را بالاتر از سنّ عقلی دختر موجود در متن فارسی می توان در نظر گرفت. متن انگلیسیِ شعر با این جنبه ی فلسفی عدم وجود پدر را در متن و موضوع شعر توجیه می کند چون برای دختر مهم نیست که یک نفر یا دو نفر عامل وجودش در هستی اند. مهم این است که او حالا هست و دچار چند و چون فلسفه ی وجودش شده است.
در متن فارسی، چون پرسش دختر را خیلی کودکانه فرض می کنیم و نامی هم از پدرش در متن نیست و مادرش هم اشاره ای به او نمی کند علّتِ پرسش اش را در مشکلات خانوادگی و اجتماعی اش می توان جستجو کرد، در حالی که خواننده ی متن انگلیسی لازم نیست مقدمه ی این پرسش فلسفی را مسائلی غیرفلسفی بداند.
واژه ی دیگری که در دو متن دو حسّ متفاوت را القا می کند، واژه «عشق» و معادل آنlovemaking است. دلیل اصلی این تفاوت در این است که این دو واژه واقعاًمعادل یکدیگر نیستند. «عشق» در بند دومِ متن فارسی می تواند عامل آرامش بوده باشد چون فعلاً با همین یک بند مشخص نمی شود که این عشق تا چه اندازه راستین بوده یا نبوده است. در بند سوم است که یکباره اسمی از طلاق به میان می آید، هر چند مادر اشاره ی مستقیمی به طلاق و جدایی از شوهرش نمی کند ولی عدم وجود نامی از پدر، دستِ کم، نشان نوعی جدایی عاطفی است. با این دید آن «عشق» زودگذر و یا فریبی بیش نبوده است. مادر در بند سوم دلیل این که می خواست فرزندی داشته باشد را بیان کرده است. درون همین دلیل بیان شده است که چرا شوهر برای بیرون آمدن از تنهایی کافی نبوده است. می گوید فرزند هر چه باشد حتا با تنفر از مادرش باز او را مادرش می داند، در صورتی که طلاق از همسر هر گونه پیوند با گذشته ی او را قطع می کند. دیگر شوهر او را زن و همسر خود نمی داند. در عشقِ غریزی نسبت به فرزند آن فریب یا شکنندگی که در عشق موقتِ بین زن و شوهر دیده می شود وجود ندارد. فرزند هنوز مادرش را مادر خطاب می کند.
اما در متن انگلیسی، lovemaking فقط واژه ی love را در خود دارد وگرنه ربطی به «عشق» ندارد. واژه ی making که به آن اضافه شده است آن را از آن بالا پایین آورده است. از کدام بالا؟ از آن بالایی که می توانست باعث آرامش شود. عشق نسبت به شوهر و بعد فرزند چون می تواند استمرار داشته باشد می تواند با وجود همه ی مشکلات عامل آرامش و بهانه ای برای حسّ خوشبختی باشد، در صورتی که lovemaking به اندازه ی یک سرگرمی موقت آرام بخش و مخدر است. استفاده از lovemaking به جای love پاسخ مادر را فلسفی تر کرده است. پرسشی را که مقدمه اش می تواند نوعی حسّ پوچی در دختر باشد مادر با جملاتی پاسخ می دهد که نشان می دهد او هم برای فرار از نوعی پوچی و بی ثمری و یأس خود را با lovemaking سرگرم و این مسیر از زندگی را که به هستی دخترش انجامیده انتخاب کرده است. در بند ششم نیز مادر فرار از تنهایی را بهانه قرار می دهد.
آیا این «زیرا»ها برای دختر قانع کننده است؟ پرسش دیگری از جانب دختر و پاسخِ مکملی از سوی مادر وجود ندارد؛ در عوض، مادر در بند آخر مانند کسی که فعلاً تسلیم شده است و حرف دیگری برای گفتن ندارد، بخشودگی خود و پاسخِ بی شبه ی پرسش دختر را به خودش و آینده اش واگذار می کند. اگر متن را در حد پرسش و پاسخ مادر و دختری که شرایط خانوادگی و اجتماعی شان آن ها را به این بحث کشانده است نگه داریم باید بخش انتهایی پاسخ مادر را نوعی نفرین مثبت تلقی کنیم. حتا باید او را طلب کار هم بدانیم، چون وجود دختر باعث شده است به رؤیا های دور و درازش نرسد. البته، دختر در صورتی به همان پاسخی که مادرش به او داده می رسد و قانع می شود که قصد داشته باشد در آینده همان مسیر زندگی مادرش را تکرار کند.
امّا اگر از دید فلسفی به این پرسش و پاسخ نگاه کنیم ما هم مانند مادر و دختر در دور باطلی قرار می گیریم که به پاسخ مشخصی منجر نمی شود. غریزه کمک کرده است تا آدم ها با بهانه های کوچک برای وجود و بقای خود دلیلی پیدا کنند و یا بتراشند.
تفاوت این دو سطح متفاوت خانوادگی- اجتماعی و فلسفی با یک پرسش بهتر مشخص می شود، و آن پرسش این است که، اگر به جای دختر این مادر پسری داشت که از او این را می پرسید آیا پاسخ همین پاسخ می توانست باشد؟ به نظر من در سطح خانوادگی و اجتماعی اش فرقی نمی کرد که این فرزند پسر باشد یا دختر. در بند سوم و پنجم مادر از عبارت «مادر و فرزند» استفاده کرده است. دختر یا پسر برایش فرقی نمی کند. امّا از نظر فلسفی به دو دلیل تفاوت بین دختر و پسر مهم است. نخست این که در این دور باطل غریزی-عاطفیِ ادامه ی حیات نقش اساسی و نمادین زن ها با زایندگی و نقش مادرانه شان مهم تر است. از این نظر موضوع اصلی انسان است و زن و مردش فرقی نمی کند. ورود انسان به گردونه ی زندگی این چنین ساده و بی منطق و پوچ اتفاق می افتد. دوم این که متن بیان کننده ی نوعی واکنش زن-مدارانه است که با وجود پسر به جای دختر کاملاً مدار و محور گردش دیگری پیدا می کرد. نگرش فلسفی-سیاسی و تا حدود زیادی اجتماعی خاصی باعث می شود فرزند دختر مخاطب و مکمل بهتری برای پاسخ مادر باشد تا فرزند پسر. امروزه، مهم نیست که مؤلفی با مصاحبه ای و جبهه گیری مشخصی نشان بدهد مخالف گرایشات فمنیستی است. مهم متن اوست که ممکن است چنین گرایشی را با تعاریف مشخصی که برای آن وجود دارد بروز بدهد. متن این شعر، چه فارسی و چه انگلیسی اش، دارای رگه هایی از این گرایش است. البته متن انگلیسی با ساختار محکم تری این را منعکس می کند. در این متن، مرد در حاشیه قرار دارد. خودش دیده نمی شود امّا تأثیر منفی اش در زندگی زن دیده می شود. عامل اصلی آرزوهای به خاکستر نشسته و به باد رفته در حقیقت فرزند نیست. آن مردی است که این فرزند را در دامان او گذاشته و خودش را کنار کشیده است. حتا تعریف مسئولیت مادرانه را جامعه ای که در آن مرد مسئولیت پدرانه را آسان و یا نادیده گرفته است به زن ها تلقین کرده است. فمنیست ها بر این باورند که اختیار زبان و گزینش واژگان هم در جوامع مردسالار برعهده ی مردها بوده است. چرا عبارت «مادرِسابق» وجود ندارد و جا اُفتاده نیست. سیاست مردها که برای زن ها نقش محدودتری، آن هم بیش تر مادرانه، قائل بوده اند چنین عبارات و واژگانی را از ذهن و زبانِ همه دور کرده است. اگر چنین عبارتی معمول و سرزبان ها بود فلسفه و ارزش اخلاقی اش را با خودش می آورد و توجیه می کرد. در نظر بگیرید که در جامعه ی مردسالار واژه ی «نامادری» از «ناپدری» منفی تر جلوه می کند.(این ها را از نقطه نظر منتقدی با گرایشات فمنیستی دارم عرض می کنم.) حتا مادر که به فکرش نمی رسد که پس از طلاق و جدایی لزومی ندارد تا این حد وابسته به کودکی باشد که قانون هم حضانت اش را بدون دردسر به پدرها سپرده است این بیش از حد محدود کردن خود را از فضای فکری ای دارد که او را این چنین مقیدتر و محدودتر کرده است، وگر نه عبارتِ «پدرِ سابق» هم وجود ندارد، ولی آن کسی که محکوم است و همچنان تنها زن است، نه مرد.