نگاهی به «ما هیچ، ما نگاه» سهراب سپهری(9) بی روزها عروسک  4

سهراب در ادامه می گوید که خواسته اش بعد از این همه درد دل چیست:

یک نفر باید از این حضور شکیبا

با سفرهای تدریجی باغ چیزی بگوید.

یک نفر باید این حجم کم را بفهمد،

دست او را برای تپش های اطراف معنی کند،

قطره ای وقت

روی این صورت بی مخاطب بپاشد.

یک نفر باید این نقطه ی محض را

در مدار شعور عناصر بگرداند.

یک نفر باید از پشت درهای روشن بیاید.

گوش کن، یک نفر می رود روی پلک حوادث:

کودکی رو به این سمت می آید.

من فکر نمی کنم که خواننده ای فکر کند که سهراب فکر می کند که هیچ کودکی غیر از او و بعد از او سراغ هیچ عروسکی نرفته و با آن بازی نکرده باشد. خیلی فکر تو فکر شد! نخستین تصور معقول این است که فکر کنیم به کودکان اجازه داده نمی شود که با عروسک بازی کنند. این تصور هم چندان معقول نیست چون عروسک را بزرگ ترها می خرند و در اختیار بچّه ها می گذارند تا با آن بازی کنند. شاید هم باید فکر کرد که بزرگ ترها می خواهند که بچّه ها عروسک بازی کنند اما برایشان شرط می گذارند. این درست است و سهراب پیش از این به آن اشاره کرده است، ولی حالا بدون شرط و بدون صحبت از کودکان خواسته اش را مطرح می کند. او از «یک نفر» حرف می زند نه از یک کودک.

یک نفر باید از این حضور شکیبا

با سفرهای تدریجی باغ چیزی بگوید.

سهراب دوباره به بند نخست برگشته است. حالا از «حضور شکیبا» می گوید، در آن جا برای توصیف عروسک از عبارت «خواب رعنا» استفاده کرده بود.  سهراب از عروسکی حرف می زند که دیگر کسی سراغش نمی رود. این عروسک پس از بلوغ کودکی که با آن بازی می کرد در جایی گذاشته شده و با حضوری شکیبا مانند فردی که به حالتِ نشسته خوابش برده همان طور منتظر است. منتظر است یکی بیاید و او را همچون گذشته به باغ و پشت شمشادها ببرد. چندین سال است که شاهد تغییرات باغ نبوده است. . لازم است یکی بیاید و این ها را تعریف کند. کسی متوجه حضورش نیست که سهراب می گوید:

یک نفر باید این حجم کم را بفهمد،

این یک نفر لازم نیست که حتماً یک کودک باشد. کودک بدون نیاز به «فهم» با حسّی ذاتی سراغش می رود. این بزرگ ترها هستند که چون حالا فاقد این حسّ اند دست کم باید با فهم دست به سویش ببرند.

دست او را برای تپش های اطراف معنی کند.

شاید معنی اش این باشد که باید آن را بردارد و دست اش را بگیرد و در اطراف بگرداند. با این کار انگار به او جان می دهد. تپش های اطراف در حقیقت تپش های خود او و زندگی دوباره اش است. این «او» هم عروسک است و هم سهراب.

قطره ای وقت

روی این صورت بی مخاطب بپاشد.

یعنی برایش وقت بگذارد. از این خوابی که به دلیل بی مخاطبی دچارش شده است بیدارش کند. «قطره ای» در این جا یعنی «حرفی». با او حرف بزند انگار که قطره آبی روی صورتِ این خوابیده پاشیده تا بیدارش کند.

یک نفر باید این نقطه ی محض را

در مدار شعور عناصر بگرداند.

«نقطه» کوچکی اش را نسان می دهد و «محض» سادگی اش را. این جمله تکرار آن حرف قبلی است که گفته بود: «یک نفر باید این حجم کم را بفهمد.» حالا، «نقطه ی محض» برابر با همان «حجم کم» است. و «کرداندن آن در مدار شعور عناصر» مساوی است با «فهمیدن». شاید سهراب می خواهد بگوید این موجود کوچک را هم باید مانند خیلی چیزهای دیگر شناخت و در کنار شناخته شده ها قرارش داد.

یک نفر باید از پشت درهای روشن بیاید.

مشخص است که این نقطه ی محضِ کم حجم به چشم نمی اید انگار که در تاریکی است. کسی با او کاری ندارد. سهراب جوری این ها را می گوید انگار خودش را جای او گذاشته است و یا با او درون آن اتاق یا انباری تاریک است. بعد خودش مخاطبی برای این صورتِ بی مخاطب می شود و خطاب به عروسک می گوید:

گوش کن، یک نفر می دود روی پلک حوادث:

کودکی رو به این سمت می آید.

«دویدن روی پلک حوادث» گویا کنایه از این است که آن فرد کارهای دیگر و حرف و حدیث و نگاه های دیگران محل نمی گذارد و می آید سراغ تو. سهراب می گوید «رو به این سمت» و نشان می دهد که خودش کنارِ اوست. اصلاً «کودکی» می تواند به خودش برگردد. حالا که کسی سراغ این عروسک نمی آید چه اشکالی دارد خودش با همان حسّ بی شیله و پیله ی کودکانه پیش عروسک برگردد. در حقیقت، کودک یا بالغ فرقی نمی کند، اصل آن حسّ پاک کودکانه است که اگر در کسی باشد او را به سمت عروسک می کشاند.