نگاهی به «ما هیچ، ما نگاه» سهراب سپهری(9) بی روزها عروسک – 2
نگاهی به «ما هیچ، ما نگاه» سهراب سپهری(9) بی روزها عروسک – 2
سهراب در بند سوم در وصف این معبودِ گاهی ممنوع می گوید:
این تن بی شب و روز
پشت باغ سراشیب ارقام
مثل اسطوره می خفت.
فکر من از شکاف تجرد به او دست می زد.
هوش من پشت چشمان او آب می شد.
روی پیشانی مطلق او
وقت از دست می رفت.
پشت شمشادها کاغذ جمعه ها را
انس اندازه ها پاره می کرد.
این حراج صداقت
مثل یک شاخه ی تمر هندی
در میان من و تلخی شنبه ها سایه می ریخت.
یا شبیه هجومی لطیف
قلعه ی ترس های مرا می گرفت.
دست او مثل یک امتداد فراغت
در کنار «تکالیف» من محو می شد.
بند سوم آخرین حرف های سهراب برای آن روزهای کودکی اش با عروسک است؛ در بندهای بعدی به دوران بلوغ و بی عروسکی اش برمی گردد.
«تن بی شب و روز» که خود را از زمان جدا کرده است همان اسطوره ای است که کم کم به خواب می رود. برای خیلی ها خفته است و به این صورت آن را بیدار نمی بینند. ممکن است چیز دیگری در بلوغ جایش را گرفته باشد، مثل گل زرد، یا ماشین شاسی بلند و یا شاسی کوتاه و اصلاً بدون شاسی، دل است دیگر! در کودکی به عروسکی خوش می شد و حالا به خیلی چیزهای دیگر. تفاوت در این است که آن خلوص دیگر در این دوستداری و حتا عبادتِ بلوغ نیست.
در عبارت «پشت باغ سراشیب ارقام» واژه ی «باغ» می تواند سرگرمی و تفرج و بی خیالی را نشان بدهد، و «سراشیبی ارقام» در واقع با نگاهی به تقویم و زمان گذشت سریع زمان را برای کودکی که نمی تواند از عروسک اش دل بکند نشان می دهد، وگرنه خود عروسک از گذشته های دور به اسطوره ای بدل شده و همچنان ماندگار است. منتها، همواره منتظر کودکی یا بالغی با فطرتی کودکانه است که آن را به خاطر بیاورد و به زندگی اش ببرد.
وقتی سهراب می گوید «فکر من از شکاف تجرد به او دست می زد» در واقع دارد می گوید که آنچه که فکرش را مشغول کرده بود اسطوره ی تجریدی عروسک در ذهن اش بود. از شکاف درست نمی توان چیزی را دست زد و گرفت و حتا بیرون کشید. دسترسی فکر آدم به این اسطوره تنها با خیالی گنگ امکان پذیر است. بنا بر این، حتا در کودکی هم این ظاهر عروسک نیست که او را جذب می کند، این چیزی در ذات او و در فطرت انسان است که چنین رابطه ای را به وجود می آورد. سهراب می گوید:
هوش من پشت چشمان او آب می شد.
این هوش و عقل نیست که عامل این محبت و علاقه است. چشم های عروسک انگار او را هیپنوتیزم می کرد و به درون خود می کشید. چاره ای جز بندگی برایش نمی ماند. این بندگی را در جمله ی بعد جور دیگری بیان می کند:
روی پیشانی مطلق او
وقت از دست می رفت.
«پیشانی مطلق» می تواند «پیشانی نوشت» وهمان سرنوشتی باشد که مطلق و تغییر ناپذیر است. این پیشانی مشخص است که به عروسک و ماهیت اسطوره ای آن برمی کردد. ولی چیزی از سرنوشت انسان هم آنجا نوشته شده است که گاه برای آن پیشانی سجده بر زمین می گذارد. «سجود طراوت» که پیش از این استفاده شده بود، همان «وجود طراوت» است. کودک طوری درگیر این سجود و وجود است که تفاوتی بین شان نمی بیند. هر دو را یکی می گیرد. به همین دلیل است که می گویم انگار با نگاه به آن چشم ها هیپنوتیزم می شود. مسخ می شود. کارهایی می کند که اگر به هوش و به عقل باشد نمی کند:
پشت شمشادها کاغذ جمعه ها را
انس اندازه ها پاره می کرد.
«پشت شمشادها» برای پنهان کاریاست، مهم نیست که آگاهانه است یا ناخودآگاه، پنهان کاری وقتی لازم است خودش انجام می شود. «کاغذ جمعه ها» به همان تکالیف روز جمعه برمی گردد. کودک بی اختیار اندازه می گیرد و می سنجد و می بیند که با عروسک بودن بهتر از مشق نوشتن است. «پاره کردن کاغذها» در حقیقت مجازی است و کنایه از این است که تکلیف و مشق را کنار می گذارد. با چه جرأتی؟
می گوید:
این حراج صداقت
مثل یک شاخه ی تمر هندی
در میان من و تلخی شنبه ها سایه می ریخت.
سهراب با نگاهی که از دوران بلوغ به آن زمان می اندازد دارد این حرف را می زند. نامش برای او «جرأت» نیست بلکه «حراج صداقت» است. در حقیقت، صادقانه کاغذهای جمعه را حراج کرده است تا کودکانه و خالصانه صداقت اش را به عروسک ثابت کند. البته، این حراج بی ضرر هم نیست. ضررش را روز شنبه می بیند. شاخه ی تمر هندی نه تنها فاصله ی بین جمعه و شنبه را نشان می دهد بلکه با تجربه ی مطالعات و سفرهای دوران بلوغ سهراب بین کودکی و بلوغش فاصله می اندازد. اتفاقاً همان تلخی شنبه ها که بدون تکلیف به مدرسه می رفت و احتمالاً تنبیه می شد، حالا در بلوغ هم کامش را تلخ کرده است. در بلوغ ترس از دیگران با رسم های خانوادگی و اجتماعی باعث می شود این علاقه و نیاز را در خود سرکوب کند. در کودکی روزهای جمعه که همه بودند ترسی نداشت.چرا؟
یا شبیه هجومی لطیف
قلعه ی ترس های مرا می گرفت.
این جمله نشان می دهد عروسک قلعه ی ترس او را فتح می کرد، یعنی ترس او را به غارت می برد و ترسی برایش باقی نمی گذاشت. او دیگر بنده ی عروسک بود نه دیگران و تکالیف.
دست او مثل یک امتداد فراغت
در کنار «تکالیف» من محو می شد.
دقت کنید که این محو شدنِ دست عروسک مربوط به یک جمعه نیست، سهراب از آدینه ها و جمعه ها حرف می زند. دست عروسک کم کم از زندگی اش کوتاه و محو می شود. در دوران کودکی دست او را به جای تکالیف می دید. کم کم با گذشت جمعه ها و با رسیدن به دوران بلوغ، این تکالیف است که پررنگ تر می شود و کم کم دست او محو می شود. همان طور که پیش از این گفتم این تکالیف تنها تکالیف مدرسه نیست. تکالیف خانوادگی و اجتماعی و در کلّ مذهبی هم هست. در شرح بند بعدی دلیل اش را خواهم گفت.
ادامه دارد...