نگاهی به «ما هیچ، ما نگاه» سهراب سپهری(9) بی روزها عروسک  1

 

«بی روزها عروسک» شعر نهم از «ما هیچ، ما نگاه» است. دکتر سیروس شمیسا در کتاب راهنمای ادبیات معاصر نوشته است: «شعر زیبا امّا دشواری است.»(ص462) با وجود دشواری اش آن را بررسی کرده است، به اندازه ی چهار صفحه. بیش از این اندازه هم راه داشت بنویسند. در صفحات نتست نوشته شان دقیق تر به متن شعر پرداخته اند، ولی آخرش فقط به معنی کردن سریع عباراتی از شعر اکتفا کرده اند. دکتر بهروز ثروتیان در صدای پای آبنقد و بررسی اشعار سپهری یک چیزی در مورد این شعر نوشته است- به اندازه ی چهار خط. از این چهار خط مطلب، شاید چند کلمه اش به متن ربط داشته باشد به اندازه ای که در متن شعر این کلمات آمده اند. اصل نوشته شان زیاد ربطی به متن شعر سهراب ندارد. این ها را نوشتم تا بگویم با وجود این که این بزرگان در مورد این شعر زیاد یا کم نوشته اند، چون حرفی برای گفتن دارم نمی توانم از بررسی اش بگذرم.  

سهراب باز هم عنوانی را برای شعرش انتخاب کرده است که در متن شعر این چنین فشرده نیامده است: «بی روزها عروسک». می توان گفت که متن شعر از فشردگی درآمده ی همین عبارت کوتاه است. این عبارت آن قدر گنگ است که اگر این را سهراب پیش کسی می گفت، حتماً از او می پرسید که منظورش چیست. سهراب هم اگر می خواست آن فرد را خوب و خلاصه حالی کند که منظورش چیست باید یک متنی برایش می گفت یا می نوشت که خلاصه ی آن متن با ایجازی که سهراب از عهده اش بر می آمد می شد متن همین شعر. شاید بدون ایجازش چیزی شبیه این متن هایی است که امثال من نوشته اند و می نویسند. ابتدا متن خود سهراب را برای درک عنوان شعر بخوانید:

 

بی روزها عروسک

 

این وجودی که در نور ادراک

مثل یک خواب رعنا نشسته

روی پلک تماشا

واژه های تر و تازه می پاشد.

چشم هایش

نفی تقویم سبز حیات است.

صورتش مثل یک تکه تعطیل عهد دبستان سپید است.

 

سال ها این سجود طراوت

مثل خوشبختی ثابت

روی زانوی آدینه ها می نشست.

صبح ها مادر من برای گل زرد

یک سبد آب می برد،

من برای دهان تماشا

میوه ی کال الهام می بردم.

 

این تن بی شب و روز

پشت باغ سراشیب ارقام

مثل اسطوره می خفت.

فکر من از شکاف تجرد به او دست می زد.

هوش من پشت چشمان او آب می شد.

روی پیشانی مطلق او

وقت از دست می رفت.

پشت شمشادها کاغذ جمعه ها را

انس اندازه ها پاره می کرد.

این حراج صداقت

مثل یک شاخه ی تمر هندی

در میان من و تلخی شنبه ها سایه می ریخت.

یا شبیه هجومی لطیف

قلعه ی ترس های مرا می گرفت.

دست او مثل یک امتداد فراغت

در کنار «تکالیف» من محو می شد.

 

(واقعیت کجا تازه تر بود؟

من که مجذوب یک حجم بی درد بودم

گاه در سینی فقر خانه

میوه های فروزان الهام را دیده بودم.

در نزول زبان خوشه های تکلم صدادارتر بود

در فساد گل و گوشت

نبض احساس من تند می شد.

از پریشانی اطلسی ها

روی وجدان من جذبه می ریخت.

شبنم ابتکار حیات

روی خاشاک برق می زد.)

 

یک نفر باید از این حضور شکیبا

با سفرهای تدریجی باغ چیزی بگوید.

یک نفر باید این حجم کم را بفهمد،

دست او را برای تپش های اطراف معنی کند،

قطره ای وقت

روی این صورت بی مخاطب بپاشد.

یک نفر باید این نقطه ی محض را

در مدار شعور عناصر بگرداند.

یک نفر باید از پشت درهای روشن بیاید.

 

گوش کن، یک نفر می رود روی پلک حوادث:

کودکی رو به این سمت می آید.

 

موضوع شعر سهراب «عروسک» است ولی بحث بر سر عروسک و عروسک بازی نیست. پس بحث بر سر چیست؟ عرض می کنم. می دانیم که منِ سهراب مانند منِ اشعار غنایی شاعران رمانتیک خودِ اوست. و می دانیم کم تر پسری است که حتا اگر از عروسک بازی خوشش بیاید آشکارا آن را بروز بدهد. متأسفانه در زبان فارسی و کاربرد محاوره ای واژه ی عروسک برای بسیاری از اسباب بازی هایی که شکل و شمایل آدم ها را دارند و گاهی حتا برای حیواناتی که لباس به تن دارند و شمایل انسانی پیدا کرده اند استفاده می شود. مثلاً همه می گویند «عروسکِ دارا و سارا» و کسی نمی گوید که، «سارا» درست، عروسک است؛ ولی «دارا» که عروسک نیست. واژه ی «دامادک» هم که نداریم. اگر نخواهیم روی بچّه ها با این واژه از همان بچّگی باز شود و به فکر ازدواج باشند باید واژه هایی مانند «خواهرک» و «برادرک» برای این اسباب بازی ها داشته باشیم، که نداریم. این ها را به این خاطر گفتم که بگویم سهراب به عنوان یک پسر بالغ نمی خواهد راجع به عروسک بازی اش در دوران کودکی بگوید و این که حالا دلش برای آن عروسک و عروسک بازی تنگ شده است. بحث بر سر «بُت» و «بُت پرستی» است. سهراب چنین چیزی را در وجود خود و در نهاد بشر نشانه گرفته است. صحبت از زمان با عباراتی مانند «بی روزها»، «نفی تقویم»، «سال ها»، «آدینه ها»، «بی شب و روز» و ... که موضوع را به بی زمانی می کشاند و پیوند این واژه ها با واژه ی «اسطوره» در «مثل اسطوره می خفت» مشخص می کند که این عروسک بهانه ای است تا چیز مهم تری که در نهاد انسان است پیدا و معرفی شود. شعر را بند بند معنی می کنم شاید شما هم متقاعد شدید. اگر هم متقاعد نشدید و خواستید برای این بررسی ام بند بندِ وجودم را از خشم از هم جدا کنید باز هم ثابت می کنید که حق با من است، نوعی بت پرستی در وجودتان خودش را با چنین تعصبی نشان داده است. برویم سراغ بندِ نخست:

 

این وجودی که در نور ادراک

مثل یک خواب رعنا نشسته

روی پلک تماشا

واژه های تر و تازه می پاشد.

چشم هایش

نفی تقویم سبز حیات است.

صورتش مثل یک تکه تعطیل عهد دبستان سپید است.

 

چند خط نخست انگار با کلمات می خواهد تصویر مجسمه ی «بودا» را که با چشمان بسته نشسته است نشان بدهد. واژه ی «رعنا» برای عروسک کاربردی ندارد ولی به تصویر بودا که در حال «مراقبه ذن» است می خورد. سهراب نمی گوید که او خوابیده است، می گوید «مثل یک خواب رعنا نشسته.» با چشمان بسته می توان چیزهای تر و تازه ای را با ذهن تماشا کرد. سهراب به این عروسک شخصیت داده است وگرنه دلیلی ندارد که اصرار به همراهی اش حتا در سنین بالا داشته باشد.

«نور ادراک» هم بیننده را معرفی می کند و هم چیزی را که دیده می شود. سهراب می گوید «چشم هایش نفی تقویم سبز حیات است،» به این دلیل که حیاتی ورای حیات سبز موجود دارد که به آب و غذا نیاز داشته باشد. صورتش هم سپید است و حیات قرمزی را که وابسته به خون است نفی می کند. «صورتش مثل یک تکه تعطیل عهد دبستان سپید است» تشبیه عجیبی است. با این که مشخص است نامشخص است! دکتر شمیسا «تعطیل» و «سپید» را به روزهای برفیِ و تعطیل زمستان ربط داده است، ولی به نظر من چون در ادامه از «آدینه ها» و «کاغذ جمعه ها» و «تکالیف» موقع دبستان می گوید بیش تر به صفحات سفید دفتر که باید با مشق پر شود بر می گردد. البته این ظاهر قضیه است چون «تکالیف» می تواند اشاره ی غیرمستقیمی به «تکالیف مذهبی» باشد که با بلوغ مشخص و واجب می شود. سهراب بند بند پیش می رود و مشخص می کند اصل قضیه چیست.

بند دوم:

 

سال ها این سجود طراوت

مثل خوشبختی ثابت

روی زانوی آدینه ها می نشست.

صبح ها مادر من برای گل زرد

یک سبد آب می برد،

من برای دهان تماشا

میوه ی کال الهام می بردم.

 

واژه ی مذهبیِ «سجود» تا اندازه ای کمک می کند که بدانیم قضیه جدی تر از عروسک بازی است و «خوشبختی ثابت»  کیمیای سعادتی است که باید آن را پیدا کرد و به زندگی برگرداند.

«آدینه ها» یا «جمعه ها» روز مذهبی مسلمانان است. با این که بازی با عروسک را کودکان از سنین پیش از دبستان شروع می کنند سهراب به عروسک بازی موقع دبستان اشاره می کند. او می خواهد از یکسو منع و یا عدم بازی با آن در روزهای دیگر را نشان بدهد؛ و از سوی دیگر، نشان می دهد که در این روز بودن با او حکم یک نوع سجده و عبادت را برایش داشته است. در مورد خودش و عروسک از آدینه ها می گوید، ولی به مادرش که می رسد از «صبح ها»یی می گوید که مادرش با «سبد» برای «گل زرد» آب می برد. با سبد نمی شود برای «گل زرد» آب برد. در واقع، مادرش چنین کاری نمی کرد. این را سهراب با «میوه ی کال الهام» در مورد کاری که مادرش می کرد سرهم کرده است تا چیز دیگری را بگوید. «دهان تماشا» هم بخشی از همان الهام است و واکنش سهراب را نسبت به کاری که مادرش انجام می دهد نشان می دهد. در اصل این چشم است که تماشا می کند، ولی وقتی چشم می بیند که چیز عجیبی دارد اتفاق می افتد- مانند آب بردن با سبد برای گل زرد- از تعجب باز می ماند و ممکن است چیزی هم از هیجان بگوید.

تصویری که سهراب از مادرش با گل زرد نشان می دهد به توجیه تصویر علاقه ی درونی اش نسبت به عروسک در سن بلوغ کمک می کند. کار مادرش هم نوعی عروسک بازی و بت پرستی در سنین بلوغ است. مادرش عروسک را با گل زرد عوض کرده است. هم زردی اش و هم سبد بی آب برای آبیاری اش تأکید می کند که این کار مادر بهانه ای است برای آن کاری که نمی تواند آشکار انجام دهد. مادرش به ظاهر دارد کار بی فایده ای انجام می دهد ولی در این کارش نوعی «سجود طراوت» وجود دارد.

سهراب با این که از سجود می گوید ولی در این شعر اصلاً از خدا اسمی به میان نمی آورد. پیش از این در «صدای پای آب» از «میوه ی کال خدا» گفته بود، ولی حالا از «میوه ی کال الهام» حرف می زند. پرستش در نهاد انسان است، امّا این بت پرستی است که معرف آعاز پرستش پیش از درک توحید و اعتراف به وجود خدای غیرجسمانی است. قرآن مجید در آیه ی سوم از سوره ی زمر بیان می کند که بت پرستان چه توجیهی برای این عمل شان داشتند:

أَلَا لِلَّهِ الدِّينُ الْخَالِصُ ۚ وَالَّذِينَ اتَّخَذُوا مِن دُونِهِ أَوْلِيَاءَ مَا نَعْبُدُهُمْ إِلَّا لِيُقَرِّبُونَا إِلَى اللَّهِ زُلْفَىٰ إِنَّ اللَّهَ يَحْكُمُ بَيْنَهُمْ فِي مَا هُمْ فِيهِ يَخْتَلِفُونَ ۗ إِنَّ اللَّهَ لَا يَهْدِي مَنْ هُوَ كَاذِبٌ كَفَّارٌ [٣٩:٣]

آگاه باش كه عبادت و دين خالص براى خداست، و كسانى كه جز خدا سرپرستانى گرفته‌اند [مى‌گويند:] ما آنها را عبادت نمى‌كنيم جز براى اين كه ما را به خدا نزديك كنند. به يقين خداوند در باره‌ى آنچه اختلاف مى‌كنند ميانشان داورى خواهد كرد. بى‌ترديد خدا آن كسى را كه دروغ پرداز  کفرپیشه است هدایت نمی کند.

 

البته این علاقه همیشه به پرستش ختم نمی شود، ولی هر چه باشد باعث عدم توجه به خدای یکتا می شود.  در قران مجید آیه ای را از زبان حضرت سلیمان نقل می کند که تأثیر محبتِ غیر خدا را بهتر و بیشتر روشن می کند:

إِذْ عُرِضَ عَلَيْهِ بِالْعَشِيِّ الصَّافِنَاتُ الْجِيَادُ [٣٨:٣١]

آن‌گاه كه نزديك غروب، اسب‌هاى اصيل تندرو را به او عرضه كردند

 

فَقَالَ إِنِّي أَحْبَبْتُ حُبَّ الْخَيْرِ عَن ذِكْرِ رَبِّي حَتَّىٰ تَوَارَتْ بِالْحِجَابِ [٣٨:٣٢]

[سليمان‌] گفت: واقعا من دوستى و توجه به اسبان را بر ياد پروردگارم مقدم داشتم تا اين كه [اول وقت نماز گذشت و خورشيد] در پرده نهان شد.

 

 

ادامه دارد...