یک شعر و یک نکته(42)
یک شعر و یک نکته(42)
دریغ
از مهدی اخوان ثالث
سحر زلفش به دست آمد مرا شب گم شد از دستم
شب قدری نصیبم شد ولی قدرش ندانستم
دگر بیگانه ام با هر چه رنگ آشنا دارد
که با بیگانگی از آشنای خویش بگسستم
ملالش می گرفت از مستی دیوانه وار من
ولی من بی گناهم نیز، گر دیوانه، گر مستم
هنوزش دوست می دارم، چو طوطی آینه ی خود را
اگر آهم ملولش کرد، یا بشکست در دستم...
بچر در آن چمنزاران تر دامن، که آزادی
بنوش از چشمه های تیره دل، من چشم بربستم
ولی گر خواستی روزی لب از آلودگی شویی
غزالا! همچنان من چشمه ی دوشیزه ای هستم...
شبی سرد ست و بس بیگاه و راهی دورم اندر پیش-
-و من چندان سیه مستم، که گویی زین جهان جستم
فرو ریزد ز چشمم اشک و می خوانم دریغ آلود:
شب قدری نصیبم شد، ولی قدرش ندانستم
نه، نترسید! فکر نکنید می خواهم بگویم اخوان این شعر را راجع به شب قدر گفته است. نه، شب قدر آن قدر مهم بود که اخوان وقتی می خواست حسّی را که داشت بیان کند بهتر از آن نمونه ای ندید که با آن حال و روز، روز که نه، شب خود را مثال بزند. شعر «سبز» را که بررسی کرده بودم یکی از راه رسید و گفت که آقا این حرف ها که زدید ربطی به «سبز» ندارد، منظور اخوان از سبز همان حشیش بود که وقتی او را سر حال آورد این شعر را نوشت. در آن مورد گفتم آن حالی را که اخوان به دست آورده بود معادل خوبی جز رویدادی مذهبی که بتواند با آن آن حال را وصف کند پیدا نکرد. پس آن رویداد است که مهم است. همان است که نه تنها شرح آن حالِ اخوان، بلکه شرح احوال خیلی ها با تجربیات متفاوتی با آن اهمیّت و تأثیر را می تواند توصیف کند.
در ادبیات ممالک دیگر هم رسم است که گاهی شاعر محور اصلی شعرش را چیزی قرار می دهد که برای مخاطب هایش ملموس است. به عنوان مثال موضوع شعر عشق است ولی استعاره ها و کنایه ها از شغلی گرفته می شود که مردم با آن آشنایند و خوب احساس و تجربه ی شاعر را منتقل می کند. همین حافظ که در اغلبِ اشعارش از می و میخانه می گفت دائم الخمر نبود و در میخانه هم کار نمی کرد که فکر کنیم چون مدام در آن جا می پلکید تصاویر و واژگانش بیش تر از می و میخانه و ساقی است. باغبانی هم نمی کرد که آن را دلیل این همه حرف از سرو و گل و یاسمن بدانیم. سعدی هم نه ساربان بود و نه صاحبِ کاروان. دلش جوری می رفت انگار با کاروانی او باید منزل به منزل این جور در پی اش می رفت.
سنت استفاده از موضوعات مذهبی با استفاده از اشارات و تلمیحات و کنایات و استعاراتی که از دل مذهب بیرون می آید از گذشته های دور رایج بوده است. حتا شاعرانی که گرایشات فلسفی و سیاسی غیرمذهبی داشته اند گاهی ناچار از تصاویر آشنای مذهبی برای بیان افکار و احساسات خود استفاده کرده اند. اخوان در انجام چنین کاری بسیار ماهر بود. شعر «سبز»، «نماز» و این شعر «دریغ» از بهترین نمونه هایش است.
شب قدر شبی است که گناهکار با دعا و زاری از معبود خود، خدا، طلب بخشش می کند و می داند که او هم این توبه را می پذیرد به شرط آن که این بنده دوباره سراغ گناه نرود. امّا او آن قدر بزرگ است که باز در شب های قدر دیگر هم اگر او گناه کرد و برگشت منتظرش است.
اخوان با چنین حالی فکر می کند آن کسی را که شب قدری تا هنگام سحر نشست و به دست آورد چه طور شبی دیگر با سیاهی و سیاه مستی از دست داد. قدر وصال آن شب قدری را که داشت ندانست. دوباره از چشم معشوق و معبودخود افتاد. می گوید:
ملالش می گرفت از مستی دیوانه وار من
ولی من بی گناهم نیز، گر دیوانه، گر مستم
این گناهی است که بنده مدام تکرار می کند، و مدام برمی گردد. دوباره به او پناه می برد، چاره ای ندارد چون از اوست، و بازگشت اش هم لاجرم به سوی او باید باشد. هم در زندگی و هم پس از مرگ. اخوان همین را با تشبیه زیبایی بیان می کند:
هنوزش دوست می دارم، چو طوطی آینه ی خود را
اگر آهم ملولش کرد، یا بشکست در دستم...
با این تصویر آینه ای است که می توان گفت در حقیقت دو بیت بعدی اش از زبان آن معشوقه ی از دست رفته باید باشد که می گوید با شرایطی توبه ی مجدد این توبه شکسته را می پذیرد؛ می گوید:
بچر در آن چمنزاران تر دامن، که آزادی
بنوش از چشمه های تیره دل، من چشم بربستم
ولی گر خواستی روزی لب از آلودگی شویی
غزالا! همچنان من چشمه ی دوشیزه ای هستم...
در حقیقت، در آینه اش حرفی را می گوید که دلش می خواهد طوطی وار از آن سو نیز همان را بشنود. امّا با اعتیاد و اصرار به گناه راه برگشت به سوی او یا برگرداندن او به سوی خود بسیار طولانی است و زمان هم که از دست رفته باشد جز دریغ چیزی برای این بنده باقی نمی ماند که می گوید:
شبی سرد ست و بس بیگاه و راهی دورم اندر پیش-
-و من چندان سیه مستم، که گویی زین جهان جستم
فرو ریزد ز چشمم اشک و می خوانم دریغ آلود:
شب قدری نصیبم شد، ولی قدرش ندانستم
اخوان خیلی خوب از این مراسم سنتی مذهبی و تصاویرش برای بیان مقصودش استفاده کرده است. چیزی به خوبی آن برای بیان تجربه اش نمی توانست پیدا کند.