نگاهی به «ما هیچ، ما نگاه» سهراب سپهری(8) متن قدیم شب – بخش هشتم
نگاهی به «ما هیچ، ما نگاه» سهراب سپهری(8) متن قدیم شب – بخش هشتم
با لفظِ شبنم بود که معلوم شد شب دارد حقایقی را پنهان می کند. حتا هجرت سنگ هم بی ارتباط با شب نیست. حقیقت و حالات سنگ هم در تاریکی فرو رفت و شد عفت سنگ در شرم روایت شب. شاخه ها و دست ها ظاهرشان شبیه است، ولی تاریکی باعث شده است ذات شان یکی به نظر نرسد. ذات شان اگر یکی شود دست ها به شاخه ها می رسد. سهراب دوباره خطاب به شب می گوید:
ای شب ارتجالی!
شبِ تقویمی و نجومی با زمان بندی مشخصی می آید. اما شب ارتجالی شبی است که هر بار با مطلب دیگری می آید. هر بار از دل آن چیزی درمی آید. گمشده هایی ظاهر می شود. چه طور؟ با رؤیا و با الهام.
سهراب می گوید:
دستمال من از خوشه ی خام تدبیر پر بود.
پشت دیوار یک خواب سنگین
یک پرنده که از انس ظلمت می آمد
دستمال مرا برد.
تدبیر خودش منشاء نوعی تاریکی است. «خوشه ی خام تدبیر» ضدّ «میوه های شاخه های اساطیری» است. در این تاریکی که «ذات هر شاخه از دست ها» پرهیز می کند، دست ها به جای میوه های رسیده به خوشه ی خام می رسد. چه چیز باعث می شود این پرده ی تاریک کننده ی تدبیر یا به تعبیر سهراب «دستمال» برچیده شود یا کنار برود؟
شاید یک خواب سنگین با رؤیایی دیگر. آن پرنده ای که از انس ظلمت می آید در حقیقت با نور می آید. چیزهایی را روشن می کند. این همان کاری است که رؤیا می کند و پس از بیداری از یک خواب سنگین حقیقتی را روشن می کند و در اصل، حقیقتی را به آدم برمی گرداند. (اصحاب کهف پس از خوابی سنگین بیدار شدند و حقیقتی را تجربه و درک کردند. آن ها متوجه شدند که اگر بیداری پس از خوابِ طولانیِ چند صد ساله امکان دارد، پس وعده ی خدا حق است و پس از مرگ بعثت و قیامت وجود دارد.)
نه تنها رؤیا، بلکه الهام نیز همین کار را می کند. الهام هم پرنده ای است که از عمقِ تاریکی ضمیر نا خودآگاه و ضمیرناخودآگاه جمعی که همچون شب حقایق و گذشته ای را پنهان و در خود نگه داشته اند با نور می آید و دست کم ظاهری از آن ها را روشن می کند. سنگ بزرگی که در شب از زیر پا هجرت کرده بود و دیده نمی شد، حالا اگر با نور الهام ریگی هم باشد، هم دیده می شود و هم صدایش شنیده می شود. این نور فضای بیرون را روشن نمی کند. این نور وارد خون می شود و آدم از درون که روشن شد بیرون را هم روشن می بیند. این شب و تاریکی ای که سهراب از آن می گوید در درون هر انسانی است که می آید و می رود. می گوید:
خون من میزبان رقیق فضا شد.
نبض من در میان عناصر شنا کرد.
شب و تاریکی و سیاهی غلظت و سنگینی داشت، درست مانند دیوار و مانند خواب. این نور است که مانند پرنده و رؤیا و الهام سبک است. با نور و در نور است که سهراب از درون و با نبض اش در میان عناصر شنا می کند. آن ها را حس می کند. این چیزی فراتر از تماشای اشکال است. فراتر از ماندن در اسامی شان است. «نبض» و «شنا کردن» را در هم ادغام کنیم «زندگی» به دست می آید. برای سهراب پس از آن شب و تاریکی، روز این چنین از نو می شود با روزی ای که حاصل بیداری و الهام دیگری است. با آغاز چنین روزی است که می خواهد بگوید:
ای شب...
و شب را خطاب قرار دهد و با او سخن بگوید که متوجه می شد دیگر صبح است:
آب شد جسم سرد مخاطب در اشراق گرم دریچه.
سمت انگشت من با صفا شد.
آفتاب و گرمی اش باعث شد که شب مانند یخی آب شود، بعد هر چه که پشت آن بود و دیده نمی شد پیش چشم سهراب نمایان شد و سمت انگشت اش با صفا شد. یعنی انگشت به هر جا که اشاره می کرد چیزی دیده می شد. دیگر آن هراس قدیم که به تعبیر سهراب باعث می شد انگشت ها از هوش بروند وجود نداشت. البته از این تجربه ی بیداری والهامی که سهراب از آن می گوید فقط به اندازه ی ریگی نصیب خواننده ی این شعر می شود. معنی اش هم برای مرکز تدبیر یعنی مغز مبهم می ماند، ولی دل آن چه را می خواست گرفته است. شاید واژه ی الهام تا اندازه ای به شاعری سهراب ربط داشته باشد و بگوید چه مش د که او شعر می گفت، ولی سهرابِ این متن به نظر نمی رسد که با این واژه و این شعر در صدد باشد که بگوید آغاز شعر گفتن اش رویدادهایی از این قبیل بوده است. شعر و زبان مانند شب و تاریکی اش اصل و حقیقتِ چنین رویدادها و مشاهده ها و مکاشفه های با شب را می پوشاند. این شعرها و حرف ها از سر ناچاری است و گویای آن تجربه ها نیست. سهراب نمی خواهد بگوید با زبانِ تدبیر می شود اسطوره های چیده شده را معرفی کرد و حقیقت را گفت، با زبان فقط می شود پی آواز حقیقت دوید. این اشعار فقط آوازش است، خودش نیست. و معنای «متن قدیم شب» فقط این که من گفتم و یا دیگری و دیگران گفتند نیست، ظاهری معنی می شود و ذاتی باقی می ماند. خواننده ی این شعر اگر بفهمد که چه شد که سهراب صدای آن ریگ الهام را شنید کافی است. لازم نیست حتماً با استدلال این هشت بخش «متن قدیم شب» را خوانده باشد. گاهی این گونه استدلال ها مانند پرده ای روی متن اصلی قرار می گیرد. خواننده ای که به متن از پشت این پرده ی توری نگاه می کند آن را مبهم تر می بیند. نقد اگر به جای تور نور باشد خیلی خوب است و متن را روشن می کند. چنین نقدی اصلاً وجود دارد؟ من ترجیح می دهم که این نقد و بررسی را تور در نظر بگیرید نه نور. شما هم تور خودتان را بیندازید و ببینید از سطح و عمق این متن با توجه به اندازه ی تور و توان تان چه ماهی هایی از معنی را صید می کنید.