نگاهی به قرآن و یک از هزاران نکته هایش(11) محبت یا ضلالت

 

چرا برادران یوسف او را از یعقوب دور کردند و به چاه انداختند؟

در سوره ی یوسف از قول این برادران نقل شده است که در مورد پدر خود می گویند:

إِذْ قَالُوا لَيُوسُفُ وَأَخُوهُ أَحَبُّ إِلَىٰ أَبِينَا مِنَّا وَنَحْنُ عُصْبَةٌ إِنَّ أَبَانَا لَفِي ضَلَالٍ مُّبِينٍ [١٢:٨]

آن‌گاه كه گفتند: يوسف و برادرش نزد پدرمان با آن كه ما جمعى نيرومند هستيم محبوب‌ترند. قطعا پدر ما در گمراهى آشكارى است.

 

برادران یوسف پدرشان را با جمله ی  «إِنَّ أَبَانَا لَفِي ضَلَالٍ مُّبِينٍ» توصیف می کنند. البته این ضلالت را به خطاکاری به جای گمراهی می توان تعبیر کرد، ولی آنچه که در ذهن برادران یوسف بود باعث شد که با دور کردن یوسف از پدرشان او را از این ضلالت بیرون بیاورند. در ادامه ی ماجرا باز هنگامی که وصل یعقوب و یوسف نزدیک شده است دوباره آن ها همین واژه ی «ضلال» را برای پدرشان استفاده می کنند:

وَلَمَّا فَصَلَتِ الْعِيرُ قَالَ أَبُوهُمْ إِنِّي لَأَجِدُ رِيحَ يُوسُفَ ۖ لَوْلَا أَن تُفَنِّدُونِ [١٢:٩٤]

و چون كاروان [از مصر] به راه افتاد، پدرشان گفت: اگر مرا به كم خردى متهم نكنيد، من بوى يوسف را مى‌شنوم

     

قَالُوا تَاللَّهِ إِنَّكَ لَفِي ضَلَالِكَ الْقَدِيمِ [١٢:٩٥]

گفتند: به خدا سوگند كه تو هنوز در خطاى سابق خود هستى.

 

این بار همان طور که مشاهده می کنید استاد ابوالفضل بهرام پور معادل «خطا» را برای «ضلال» ترجیح داده اند. نکته ی جالب در سوره ی یوسف این است که همین واژه «ضلال» برای توصیف علاقه ی شدید همسر عزیز مصر به یوسف نیز استفاده شده است:

 وَقَالَ نِسْوَةٌ فِي الْمَدِينَةِ امْرَأَتُ الْعَزِيزِ تُرَاوِدُ فَتَاهَا عَن نَّفْسِهِ ۖ قَدْ شَغَفَهَا حُبًّا ۖ إِنَّا لَنَرَاهَا فِي ضَلَالٍ مُّبِينٍ [١٢:٣٠]

و زنانى در شهر گفتند: زن عزيز از غلام خود كام مى‌خواهد و سخت دلداده‌ى او شده است، به راستى ما او را در گمراهى آشكارى مى‌بينيم.

 

شاید علّت این گمراهی از نظر آن زن ها در این بود که می دیدند همسر عزیز مصر یوسف را ورای آن چیزی که حق بشری بود می ستود و حتا می پرستید. همسر عزیز مصر برای این نشان بدهد در ستایش یوسف در اشتباه نبوده است آن ها را دعوت کرد تا شاهد حُسنِ او باشند:

 

 

فَلَمَّا سَمِعَتْ بِمَكْرِهِنَّ أَرْسَلَتْ إِلَيْهِنَّ وَأَعْتَدَتْ لَهُنَّ مُتَّكَأً وَآتَتْ كُلَّ وَاحِدَةٍ مِّنْهُنَّ سِكِّينًا وَقَالَتِ اخْرُجْ عَلَيْهِنَّ ۖ فَلَمَّا رَأَيْنَهُ أَكْبَرْنَهُ وَقَطَّعْنَ أَيْدِيَهُنَّ وَقُلْنَ حَاشَ لِلَّهِ مَا هَٰذَا بَشَرًا إِنْ هَٰذَا إِلَّا مَلَكٌ كَرِيمٌ [١٢:٣١]

پس همين كه [همسر عزيز] مكرشان را بشنيد، در پى آنان فرستاد و محفلى برايشان آماده ساخت و به هر يك از آنها [ميوه و] كاردى داد و به يوسف گفت: بر آنان درآى. پس چون زنان او را ديدند [حيران وى شده‌] بزرگش يافتند [و از شدت هيجان‌] دست‌هاى خود را بريدند و گفتند: «پاک است خدا؟ این که بشر نیست. این که جز فرشته ای بزرگوار نیست.»

 

حتا در نظر این زن ها نیز یوسف شخصی ورای بشر معمولی دیده و ستوده شده است.

 

 

فریدالدّین عطار نیشابوری در حکایتی در منطق الطّیر تصویر جالبی از عشق بی اندازه ی یعقوب به یوسف نشان داده است. عشق و محبتی که گناه است و واجب است یعقوب از آن توبه کند:

 

 

چون جدا افتاد یوسف از پدر

گشت یعقوب از فراقش بی‌بصر

موج می‌زد بحر خون از دیدگانش

نام یوسف مانده دایم در زبانش

جبرئیل آمد که هرگز گر دگر

بر زبان تو کند یوسف گذر

محو گردانیم نامت بعد ازین

از میان انبیا و مرسلین

چون درآمد امرش از حق آن زمان

گشت محوش نام یوسف از زبان

گرچه نام یوسفش بودی ندیم

نام او در جان خود گشتی مقیم

دید یوسف را شبی در خواب پیش

خواست تا او را بخواند سوی خویش

یادش آمد آنچ حق فرموده بود

تن زد آن سرگشتهٔ فرسوده زود

لکن از بی طاقتی از جان پاک

برکشید آهی به غایت دردناک

چون ز خواب خوش بجنبید او ز جای

جبرئیل آمد که می‌گوید خدای

گر نراندی نام یوسف بر زبان

لیک آهی برکشیدی آن زمان

در میان آه تو دانم که بود

در حقیقت توبه بشکستی چه سود

عقل را زین کار سودا می‌کند

عشق بازی بین که با ما می‌کند