نگاهی به «ما هیچ، ما نگاه» سهراب سپهری(8) متن قدیم شب – بخش هفتم
نگاهی به «ما هیچ، ما نگاه» سهراب سپهری(8) متن قدیم شب – بخش هفتم
پس از آن بندِ نخستِ طولانی سهراب به یک بند تک جمله ای می رسد:
در تب حرف، آب بصیرت بنوشیم.
کوتاهی این بند در فرم شعر می گوید که معنی اش چیست. یعنی هنگامی که خیلی مشتاق حرف زدن هستیم، اگر آب بصیرت بنوشیم تبِ حرف پایین می آید و کم تر حرف می زنیم. نگاه معنی دار از حرف بی معنی بهتر است. بند بعدی جوری شروع می شود که نشان می دهد شب هم زیاده گو نیست:
زیر ارث پراکنده ی شب
شرم پاک روایت روان است:
سهراب می خواهد بگوید که شب چه چیز را روایت می کند، ولی نخست تأکید می کند که این روایت همه چیز را نمی گوید. مانند کسی است که شرم دارد همه چیز را بگوید، چیزهایی را نمی گوید یا به اشاره و با افسانه و اسطوره می گوید، ولی اطمینان دارد که این روایت روان است، یعنی کافی و گویاست. راوی شب است ولی تا سهراب آینه وار آنچه را که در آن می بیند روایت نکند و مخاطبی نباشد روایت معنی ندارد. شب و سهراب مخاطب یکدیگرند. (سهراب در «مسافر» گفته بود: «و من مخاطب تنهای بادهای جهانم.») زمان همان طور که مشخص است به زمان حال برگشته و سهراب در روایت شب از متن قدیم شب شرح طلوع هجاها و شروع تکلم در زندگی انسان را می شنود و به قول خودش از شاخه های اساطیری میوه می چیند:
در زمان های پیش از طلوع هجاها
محشری از همه زندگان بود.
سهراب به دید مثبت به «تکلم» نگاه نمی کند. این که همه زندگان با هم بودند، مانند آخرین جشن جسمانی پیش از شیوع تکلم، خیلی خوب بود. می شود حدس زد که «تکلم» یکی از عوامل جدایی و پراکندگی موجودات بوده است. حتا «زندگان» به نظر می رسد به همه موجودات که ما حالا برخی را با طلوع هجاها و واژه ها «زنده» و برخی را «غیر زنده» می نامیم اشاره می کند. اختران با موسیقی شان یک جور زنده اند و سفالینه ها با انتقال آن موسیقی یک جور دیگر.
از میان تمام حریفان
فک من از غرور تکلم ترک خورد.
منظور سهراب از «حریفان» کسانی نیست که رقیب یا مخالف او بوده اند، بلکه آن ها با او «هم حرف» و همراه بوده اند تا این که او با تکلم در حرف از آن ها جدا شد. از جمع آن محشر زندگان این انسان ها بودند که با غرور تکلم از همه و حتا از همنوعان خود با زبان های گوناگون جدا شده اند. دید منفی سهراب نسبت به این تحوّل با کاربرد «ترک خورد» مشخص است. سهراب در «صدای پای آب» از «حمله ی واژه به فک شاعر» نوشته بود. البته معلوم نیست که شروع حمله از کدام سمت است. اگر از سمت مغز و اندیشه به سمت فک باشد یعنی فکر را وادار به بیان واژه می کند. در غیر این صورت، شاید بتوان گفت واژه از فک شاعر ناراضی است زیرا حق اش را درست ادا نمی کند حتا اگر تقصیر از خودش نباشد، و از طبیعت تکلم باشد. توقع این است: «واژه باید خودِ باد، واژه باید خود باران باشد.» مگر می شود؟ زبان حق اسطوره ها را نیز نمی تواند ادا کند وگرنه لازم نبود کسی با نگاه در پی شان باشد. اشتراوس در مقاله «بررسی ساختاری اسطوره» دردسرهای مشابه کار زبانشناس و پژوهنده ی اسطوره شناس را معرفی کرده است. او نوشته است: «مثلاً این عقیده ی یونگ را در نظر بگیرید که یک الگوی اسطوره ای- کهن الگو یا صورت مثالی (آرکی تایپ)- دارای معنی مشخصی است. عقیده ی او را می توان شبیه این رأی خطا پنداشت که قرابت خاصی میان آوا و معنا وجود دارد؛ خطایی که دیرزمانی مقبولیت عام داشت.»(ارغنون 4، نقد ادبی نو، ص 137)
پس سخت می شود گفت که واژه های «نام آوا» با پدیده های طبیعیِ مورد رجوعشان قرابتی داشته باشند. این گونه واژه ها در زبان های متفاوت یکی نیستند با این که طبیعت فقط یکی است.
بعد
من که تا زانو
در خلوص سکوت نباتی فرو رفته بودم
دست و رو در تماشای اشکال شستم.
«دست و رو شستن» آغاز انجام یک کار است چنانچه ضدّ آن «دست از چیزی شستن» اعلام پایان انجام کاری است. با طلوع واژه ها و تکلم، اشکال از هم با اسامی متفاوت جدا شده اند. «سکوت نباتی» سکوتِ بدون چشم است. گیاه وجود همه چیز را حس می کند، ولی آن ها را با انتساب شکل و اسم به هر کدام از هم جدا نمی کند. چشم و زبان با هم تعبیری برای هر شکلی می سازد که به قول سهراب تعریف قشنگ این می شود: «تعبیر عاشقانه ی اشکال.» جالب اینجاست که سهراب «سکوت» را کنار «تماشا» قراداده است. تماشای اشکال اگر بدون تکلم و لفظ باشد اشکالی ندارد، می شود همان «ما هیچ، ما نگاه»، ولی وقتی حرف به میان می آید، ما دیگر هیچ نیستیم، چون فقط نگاه نیستیم. حرف هم هستیم با یک عالمه معنی که به هر چیزی اضافه کرده ایم. البته هنگام تماشای اشکال هنوز لفظی از ترک خوردگی فک سهراب (یا انسان) بیرون نیامده است. اوّل از همه هجاها آمدند. هنوز سهراب با همان سکوت گیاهی سرگرم تماشای اشکال بود، امّا ذهن اش درگیر بود.
بعد، در فصل دیگر،
کفش های من از «لفظ» شبنم
تر شد.
ظهور «لفظ» از اینجا بود. درست است که پس از تماشای اشکال به لفظی برای یکی از آن اشکال، یعنی «شبنم»، رسید، ولی سهراب وقوع این رویداد را طوری تعریف می کند که نشان می دهد «لفظِ شبنم» و خودِ «شبنم» با هم یکی اند. درست است که «لفظِ شبنم» چیزی را تر نمی کند، ولی سهراب فعلاً نمی خواهد نشان بدهد که «لفظ» جای خودِ اصل را گرفت. نشان می دهد که لفظ خود اصل است. انسان با گفتن لفظی و به اصطلاح وردی جادو می کند. تا می گوید و شبنم و یا آن را اراده می کند شبنم ظاهر می شود. کوچ جادوگرها هنگامی شروع شد که زبان نقش جادویی اش را از دست داد. انسان بیرون از داستان های اساطیری اش نیست. خودش هم در آن ها رفتارهایی جادوگرانه و حتا خداگونه دارد. کوچ جادوگرها هنگامی شروع شد که زبان نقش جادویی اش را از دست داد. (تنها در مورد خداست که «کلمه»ی او برای هر چیزی مساوی با خلق و انجام آن چیز است. «کلمه» در سوره ی آل عمران آیه ی چهل و پنج به معنی خلق است: «آنگاه كه فرشتگان گفتند: اى مريم! خدا تو را به كلمهاى از جانب خود كه نامش مسيح عيسى بن مريم است مژده مىدهد كه در دنيا و آخرت آبرومند و از مقرّبان است. در همین سوره در آیه ی پنجاه و نهم با شبیه دانستن آفرینش عیسی و آدم معنی «کلمه» با بیان عبارت « قَالَ لَهُ كُن فَيَكُونُ» مشخص می شود: إِنَّ مَثَلَ عِيسَىٰ عِندَ اللَّهِ كَمَثَلِ آدَمَ ۖ خَلَقَهُ مِن تُرَابٍ ثُمَّ قَالَ لَهُ كُن فَيَكُونُ [٣:٥٩]
حكايت عيسى نزد خدا چون حكايت آدم است كه او را از خاك آفريد سپس به او گفت: باش، پس وجود يافت.)
اما کم کم عادت به زبان بین انسان و طبیعت فاصله انداخت. انگار در عین نزدیکی طبیعت و هر چه در آن بود از انسان دور می شد. سهراب می گوید:
بعد، وقتی که بالای سنگی نشستم
هجرت سنگ را از جوار کف پای خود می شنیدم.
جالب است که سهراب وقتی از شبنم و سنگ و بعداً از ریگ می گوید همه را یک جوری به «پا» ربط می دهد. شبنم از کفش و پای سهراب فاصله نگرفت. درست آمد و روی کفش هایش نشست. امّا سهراب روی سنگ نشست و سنگ از زیر پای او هجرت کرد. چرا؟ برای این که انگار «سنگ» از او قهر کرده است. سنگ با طلوع کلام و کسب تعاریفی که آن را گاه مترادف «صندلی» می کند دیگر آن سنگ سابق نیست. پس چون همان نیست حالا از اینجا هجرت کرده است و این سنگی که حالا سهراب رویش نشسته است دیگر آن سنگ بی نام نیست. سنگی است در محدوده ی واژگان و معنیِ انسان برای آن. اهمیّت کفش ها و پاهای سهراب در این تصویرها در چیست؟ در این است که در حقیقت این اشیا و طبیعت نیست که دارد هجرت می کند و از او دور می شود. این سهراب و انسان است که قدم به قدم دارد از طبیعت فاصله می گیرد. دست هایش هم خیلی سخت به آنچه که می خواهد می رسد. می گوید:
بعد دیدم که از موسم دست هایم
ذات هر شاخه پرهیز می کرد.
سهراب دارد روایت می کند که چه شد که دست هایی که می توانست از شاخه های اساطیری میوه بچیند، با طلوع هجاها و تکلم، دیگر به «ذات»شان نمی تواند برسد. آنچه که به دست هایش می رسد تنها شکل و ظاهری از آن هاست. سهراب اعتراف می کند که کم کم دست اش از میوه های اساطیری دارد کوتاه می شود.
او در بند بعدی می گوید که چه می شود که گاهی می تواند شب را با همان متن قدیمی اش بخواند.
ادامه دارد...