یک نکته و یک شعر(41)

 

آسمان می گرید امشب

 

آن زمان ها کز نگاه خسته ی مرغان دریایی

وز سکوت ظلمت شب های تنهایی

و هنگامی که بی او جان من چون موجی از اندوه می شد

قطره اشکی دوای درد من بود

این زمان آن اشک هم پایان گرفته

وان دوای درد من هم

ماتمی دیگر گرفته

 

آسمان می گرید امشب

ساز من می نالد امشب

او خبر دارد که دیگر اشک من ماتم گرفته

او خبر دارد که دیگر ناله ام پایان گرفته

 

این شعر از داریوش روشن است. سال ها پیش عباس مهرپویا آن را خوانده و چه قدر خوب هم خوانده بود. بچّه که بودم، در شمال، تلاقی پخش این تصنیف از رادیو اغلب با بارش باران بود. منِ ساده فکر می کردم این بخشی از گزارش هواشناسی است. آن زمان ها در شمال باران زیاد می بارید. اسم فصل حالی اش نبود، همین طور گاه و بی گاه سرزده می آمد و می بارید. ولی در این شعر نباید تصور کرد که بارش عادت همیشگی آسمان است. با چنین حسّی از حسّ راوی درون این شعر دور می شویم.

راوی می گوید که دیگر با غصّه های کوچک و بزرگ همچون گذشته اشکی به چشمانش نمی آید. آن درد ها موقتی بود و با قطره ی اشکی و ناله ای سرانجام چاره و مداوا می شد. حالا دیگر درد آن درد نیست که دوا همان دوا باشد، پس می گوید: «این زمان آن اشک هم پایان گرفته، وان دوای درد من هم ماتمی دیگر گرفته.» مخاطب باور می کند که دیگر نه اشکی در کار است و نه ناله ای. راوی با شخصیّت انگاری برای اشک می گوید اشک اش هم می داند که دیگر کاری از او ساخته نیست و دیگر نمی آید. حتا او هم ماتم گرفته است. امّا، نکته اینجاست که او می گوید آسمان خبر دارد که اشک او ماتم و ناله اش هم پایان گرفته است، به همین خاطر خودش به جای او می گرید. مخاطب کم کم متوجه می شود که این درد از آن دردهایی است که به اشکی و به ناله ای چاره نمی شود. بعد می شنود که راوی اشک ریختن اش را به آسمان و ناله اش را به سازش سپرده است: «آسمان می گرید امشب. ساز من می نالد امشب.» حالا، مخاطب می داند که راوی آن طور که ادعا می کند بی اشک و بی ناله نیست هر چند که هیچ کدام دوای درد او نیست.