یک شعر و یک نکته(40)

I heard a Fly buzz - when I died

BY Emily Dickinson

I heard a Fly buzz - when I died -

The Stillness in the Room 

Was like the Stillness in the Air -

Between the Heaves of Storm - 

 

The Eyes around - had wrung them dry - 

And Breaths were gathering firm 

For that last Onset - when the King 

Be witnessed - in the Room -

 

I willed my Keepsakes - Signed away 

What portion of me be 

Assignable - and then it was 

There interposed a Fly - 

 

With Blue - uncertain - stumbling Buzz -

Between the light - and me -

And then the Windows failed - and then 

I could not see to see -

آغاز این شعر با جمله ای است که باعث تعجب خواننده می شود. راوی می گوید «شنیدم مگسی وز وز می کرد وقتی که من مردم.» این حرف را می شود عامل ایجاد «فاصله ی زیبایی شناختی» یا Aesthetic Distance تلقی کرد و گفت کارکردش این است که شاعر در همین ابتدای شعرش می خواهد بگوید که عنصر خیال بر واقع گرایی در آن پیشی گرفته است. امّا اگر خواننده بخواهد منِ شاعر را خوب با منِ خودش جانشین کند می تواند فراموش کند که نوشته ای را دارد می خواند که غیرممکن است کسی پس از مرگ نوشته باشد. به جای چنین گمانی، می تواند فرض کند که این حرف ها حاصل ذهن کسی است که داشت می مرد و خودش را جای او بگذارد و ببیند این حس تا چه اندازه برای آن لحظه واقعی است. راوی با اشاره به گریه و زاری گاه و بی گاه کسانی که بر بستر احتضارش جمع شده بودند می گوید «آرامش درون اتاق مانند آرامش هوا در وسط توفانی بود که گاهی فروکش می کرد.. اشک چشم های اطرافیان دیگر چلانده شده بود و همه نفس هایشان را برای آن آخرین آغاز، یعنی مرگ من و آغاز زندگی پس از مرگ برای من، در سینه نگه داشته بودند و منتظر بودند تا شاهد حضور پادشاه آسمان ها و زمین، یعنی خدا، برای قبض روح من باشند.» راوی مانند کسی که دارد اتاقی را که در هتل داشت تحویل می دهد می گوید: «داشتم هر چه را که از من به جا ماندنی بود می گذاشتم که ناگاه مگسی با حضور مشخص و وزوز ناموزون و نامشخص وارد معرکه شد و بین من و چراغ قرار گرفت. بعد پنجره ها بسته شد و من نتوانستم چیزی ببینم تا چیزی بفهمم.»

راوی با این لحن و این تصویر از مرگ واقعیت طبیعی آن را برجسته تر نشان داده است. از سویی، او نشان می دهد که مگسی با حسّ بوی تعفن جسد مرده زودتر خودش را بالای سرش رسانده است. از سوی دیگر، با حضور مگس که می تواند معرف شیطان نیز باشد نشان می دهد که شیطان زودتر سراغ جسدش آمده است و هیچ اثری از حضور خدا و مسیح و یا ملک الموتِ بالای سرش نیست.  راوی با عدم یقین به تصویری که کلیسا از مرگ و عالم پس از آن معرفی کرده است با آن روبه رو می شود. در فرهنگ قرآنی «یقین» نام دیگری است که روی مرگ گذاشته شده است تا هر کسی بداند اگر در هنگام زندگی در مورد حقایق مربوط به مرگ و زندگی پس از آن به یقین نرسیده است، آخرین برهان خودِ مرگ است که می تواند او را به یقین برساند. وَاعْبُدْ رَبَّكَ حَتَّىٰ يَأْتِيَكَ الْيَقِينُ در آیه ی نود و هشت سوره ی حجر یعنی: «و پروردگارت را بندگی کن تا وقتی که تو را مرگ فرا رسد.»