نگاهی به «ما هیچ، ما نگاه» سهراب سپهری(8) متن قدیم شب – بخش چهارم
نگاهی به «ما هیچ، ما نگاه» سهراب سپهری(8) متن قدیم شب – بخش چهارم
چون «در متن قدیم شب» صحبت از «متن» است بنابر این خانم محدثه محمدپور که به شعر و شاعری سهراب اشاره کرده است «متن شب» را الهام بخش شعر او دیده است. و چون «ترس» یکی از تصاویر قابل مشاهده در «متن قدیم شب» است دکتر بهروز ثروتیان به چیزی اشاره نکرده است که در آن ندیده باشد. با این همه، «متن قدیم شب» خواندنی ها و دیدنی های بیش تری دارد. خواننده های دیگری هم دارد. هر کس با دقت و نگاه متفاوتی چیز و چیزهای دیگری شاید بخواند و ببیند.
سهراب با شب دارد حرف می زند، و آدم با کسی حرف می زند که بتواند با او حرف بزند. شب حرفی از «سخن های سبز نجومی» برای گفتن دارد. «متن قدیم شب» حرف هایی داشت که در قالب کلمات به کسی تحمیل یا منتقل نمی کرد. چشم به جای گوش حرف ها را می شنید. سهراب در این شعر فاصله ای بین زمانی که تصویر گویا تبدیل به واژه ی معنی دار شد می بیند. البته هنوز تصاویر بی واژه در شب کم نیست. موهبت های مجهول شب در همین تصاویر است. آن تصاویر کهنه ای که دیگر تبدیل به واژه شده اند در اساطیر و اوراد جادویی جا گرفته اند. اساطیر و اوراد جادویی به متن قدیم شب تعلق دارند. سهراب گفته بود:
امشب
دست هایم نهایت ندارند:
امشب از شاخه های اساطیری
میوه می چینند.
حالا می گوید:
دگمه های لباسم
رنگ اوراد اعصار جادوست.
اساطیر و اوراد جادویی به گذشته تعلق دارد و هیچ کدام باورکردنی نیست و اگر هم زمانی باورکردنی بود حالا از محدوده ی باور آدم ها دور شده است. متن قدیم شب آن طور خوانده می شد و حالا با محدوده ی دانش زبانی ما با این نام ها خوانده می شود. سهراب با نگاهی قدیمی دگمه های لباسش را به این رنگ می بیند. دگمه جزء کوچکی از لباس است، ولی این دگمه است که لباس رابه تن خوب و درست نگه می دارد. شاید اشاره ی سهراب به نخستین باری است که بشر، آدم و حوا، در بهشت نیاز به پوشش را احساس کردند. شاید هم اشاره سهراب به لباس خاصی است که داشته است. من با این دومی، درست یا غلط، کاری ندارم. یادآوریِ لباس آدم و حوا هم به این دلیل می تواند بی ربط نباشد که به گذشته و لباس ربط دارد. اوراد کلمات نامفهوم است، نامفهوم است چون به گذشته تعلق دارد. چون نامفهوم است نقش جادویی برای آن قائل اند. اگر هم اثر بیرونی نداشته باشد در احساس و درون انسان تأثیر دارد.شاید پیدایش همین اوراد سرآغاز تبدیل تصاویر به واژه ها باشد. طبیعی ترند مانند «نام آوا»ها. اما روی دگمه لباس رسم نیست واژه ای نوشته شود، پس سهراب تصویر می بیند و اوراد می فهمد. این آغاز تکلم و نامگذاری روی هر چیزی است، به همین دلیل می گوید:
در علف زار پیش از شیوع تکلم
آخرین جشن جسمانی ما بپا بود.
چون شعر با خطاب به شب شروع شده است به نظر من این «ما» یعنی «منِ سهراب و شب»، البته منِ سهراب منِ بشر نیز هست. از حرفِ سهراب این طور برمی آید که تکلم به صورت اوراد جادویی وجود داشت اما شیوع تکلم فاصله ی بین «متن قدیم شب» و «متن امشب» را که کم تر و متفاوت تر از گذشته فهمیده می شود ایجاد کرده است. در آخرین جش، پیش از شیوع تکلم، سهراب توان شنیدن و فهمیدن چیزهایی را داشت که امروز تعدادش کم تر شده است. دسترسی به «موهبت های مجهول شب» کم تر است. شاید موسیقی اختران یکی از این موهبت ها بود:
من در این جشن موسیقی اختران را
از درون سفالینه ها می شنیدم
و نگاهم پر از کوچ جادوگران بود.
یک نظر می تواند این باشد: سفالینه ها به این دلیل دارای موسیقی اند که گفته می شود چون کوزه گران با دست کوزه هایشان را می ساختند و نیز هنگام کوزه گری آواز می خواندند دست شان نقش سوزن گرامافون راداشته و صدا و آوازشان را روی صفحه ی کوزه هایشان ضبط می کرد. حالا هم با همان تکنولوژی گرامافون می شود آواز ضبط شده را پخش کرد و دوباره شنید. سهراب با سوزنِ دقیق احساس موسیقی اختران را می شنود. البته موسیقی اختران ربطی به سفالینه ها ندارد.
دیگر این که:، گفته می شود اجرام آسمانی هنگام حرکت در مدارهایشان نوایی را در فضا پخش می کنند. شنیدن آن همان دقتی را می خواهد که شنیدن آواز کوزه گران از کوزه ها می خواهد. سهراب این پدیده را روحانی و خیالی نمی داند برای همین است که آن را بخشی از «آخرین جشن جسمانی» نامیده است. در ضمن، سهراب به سطح سفالینه ها کاری ندارد که بشود آ« ها را به صفحات گرامافون تشبیه کرد. او از درون آن ها این موسیقی را می شنود. شاید می خواهد بگوید خاک این سفالینه ها دارای آهنگی است که از پیدایش شان حکایت می کند. نقطه ی ارتباط شان با اختران در همین آهنگ پیدایش شان است.
چون این آخرین جشن جسمانی پیش از شیوع تکلم بود نگاه سهراب پر از کوچ جادوگران بود. جادوگرها احتمالاً همین تصاویر متن قدیم شب بود که دیگر داشت جایش را به واژه هایی برای توصیف شب می داد. مانند روز که می آید و تصاویر شب می رود، تکلم می آید و جادوگرها می روند.
سهراب برای توصیف شب به همان داستان های اساطیریِ جادویی متوسل می شود که درست است که با تکلم بیان می شود ولی هنوز رنگی از اوراد اعصار جادوی پیش از شیوع تکلم را دارد. می گوید:
ای قدیمی ترین عکس نرگس در آیینه ی حزن!
جذبه ی تو مرا همچنان برد.
مخاطب سهراب باز هم شب است. او شب را به نرگس یا نارسیسیس ماننده کرده است. چرا؟ ابتدا باید مختصری از داستان نارسیسیس را بدانیم:
نرگس پسر «سفیسوس» رب النوع رودخانه و «لیروپ» یکی از پریان بود. بسیار زیبا بود و کسانی را که شیفته اش می شدند تحقیر می کرد و عشق شان را بی پاسخ می گذاشت. یکی از پریان به نام «اکو» عاشق او شد و چون عشق خود را بی پاسخ دید او را نفرین کرد که عاشق کسی شود که عشق او را بی پاسخ بگذارد. «اکو» از عشق او با اندوه درگذشت و خواهرانش تصمیم گرفتند از «نرگس» انتقام بگیرند. نزد «تیرزیاس» پیشگو رفتند و او به آن ها گفت که «نرگس» تا هنگامی که تصویر خودش را نبیند زنده می ماند. روزی هنگام شکار «نرگس» به تحریک «نمزیس» برای رفع تشنگی لب آب رفت و در آنجا عکس خود را در آب دید و پنداشت دختر زیبایی است. همان جا ماند تا شاید پاسخی از جانب او دریافت کند. آن قدر لب آب ماند و به تصویر خود نگاه کرد تا سرانجام از حزن درگذشت. در جای جسد او گلی رویید. پریانی که دنبال جسد او می گشتند جای آن گلی را در آن مکان یافتند و نامش را «نرگس» گذاشتند.
در داستان دیگری آمده است که «نرگس» خواهری داشت که شبیه به خودش بود. او را بی اندازه دوست می داشت. هنگامی که خواهرش درگذشت، «نرگس» به شوق دیدن او و زنده نگاه داشتن خاطره اش لب آب رفت و آن قدر آن جا ماند و به آب خیره شد تا از شدّت حزن درگذشت.
سهراب با این که «متن قدیم شب» حالا دیگر واقعیتی همچون گذشته ندارد، با این جمله نشان می دهد که او هنوز انعکاس بجا مانده از آن را در آیینه ی حزن می بیند. خودِ سهراب نیز مانند نرگس تا شب است محو شب است جوری که انگار خودش را در آن می بیند. جمله ی «جذبه ی تو مرا همچنان برد» شاید معنی اش همین باشد. شب هنگامی که بی کلام است مانند نرگس به شیفته گانش و نیز مانند تصویر نرگس به خود نرگس پاسخی نمی دهد. این نگاه به «موهبت های مجهول شب» ادامه پیدا می کند. در تاریکی شب کسی و چیزی جز شب و آنچه به شب تعلق دارد دیده نمی شود. پیش از این سهراب گفته بود «سینه ی آب در حسرت عکس یک باغ می سوزد،» ولی تنها عکسی که در آب افتاده است عکس شب است. شب شب را می بیند. سهراب که جذبه ی شب او را دارد می برد پاسخی از آن نمی گیرد و این حزن آور است. این «همچنان»ی که سهراب می گوید تا کی ادامه دارد: می پرسد:
_تا هوای تکامل؟
_شاید.
به نظر من چون همه چیز در این چند خط اخیر مانند خودبینیِ نرگس دارد آینه وار پیش می رود باید پرسش و پاسخ، هر دو، از زبان سهراب باشد. شب مانند تصویر نرگس ساکت است. سهراب به جای هر دو حرف می زند. «شاید» حاکی از شک است. «تکامل» یعنی چه؟ یعنی رسیدن به تصویر خود؟ یعنی رسیدن به لقای خود؟ یعنی «بستگی پاک»؟ یادمان هست که سهراب می گفت: «من به یک آینه، یک بستگی پاک قناعت دارم.» آیا این حرف یعنی خودشناسی؟ سهراب با جمله ی بعدی اش به این سؤال ها جور دیگری جواب می دهد:
در تب حرف، آب بصیرت بنوشیم.
پیش از این گفته بود: «جرأت حرف در هرم دیدار حل شد.» سر جمع، منظورش این است که درست است مشتاق سخن گفتنیم، ولی با شناخت واژه ها را به کار ببریم. اگر عطش حرف زدن داریم آبی که آن را از بین می برد بصیرت و شناخت است. با بصیرت و شناخت، واژه ها در تکلم مان به حقیقت نزدیک تر می شوند؛ هر چند، «همیشه فاصله ای هست.»
ادامه دارد...