یک شعر و یک نکته(35)

 

The Day Zimmer Lost Religion

By Paul Zimmer

 

The first Sunday I missed Mass on purpose
I waited all day for Christ to come down
Like a wiry flyweight from the cross and
Club me on my irreverent teeth, to wade into
My blasphemous gut and drop me like a
Red hot thurible, the devil roaring in                   
Reserved seats until he got the hiccups.

It was a long cold way from the old days
When cassocked and surpliced I mumbled Latin
At the old priest and rang his obscure bell.
A long way from the dirty wind that blew
The soot like venial sins across the school yard
Where God reigned as a threatening,
One-eyed triangle high in the fleecy sky.

The first Sunday I missed Mass on purpose
I waited all day for Christ to climb down
Like the playground bully, the cuts and mice     
Upon his face agleam, and pound me
Till my irreligious tongue hung out.
But of course He never came, knowing that
I was grown up and ready for him now.

شاعر، پُل زیمر، از روزی می گوید که دین اش را از دست داد.

در بند نخست او تعریف می کند که اولین باری که به عمد در مراسم روز یکشنبه کلیسا شرکت نکرد تمام روز منتظر بود که حضرت عیسی بیاید و او را تنبیه کند و مثلاً با چماقی بکوبد به دهان حرمت شکن او و مانند ظرف بخور سوز درون کلیسا او را بردارد و به بیرون پرتاب کند.

در بند دوم معلوم می شود که چرا او چنین تصویری از حضرت عیسی در ذهن داشت. خدایی که در مدرسه به او معرفی کرده بودند معرف تثلیث پدر-پسر-روح القدسی بود که با یک چشم از آسمان با نگاهی ترسناک و تهدیدآمیز بر همه جا و همه کس حکومت می کرد.

در بند سوم، زیمر دوباره تکرار می کند که با آن تصور غلطی که از حضرت عیسی داشت هر آن منتظر بود که او مانند یکی از قلدرهای شرور مدرسه بیاید و آن قدر او را بزند و بکوبد تا زبان بی دین اش از دهان آویزان بماند. امّا، حضرت عیسی نیامد و چنین نکرد چون می دانست هنگامی که او بزرگ شود خودش آماده ی پذیرش او و دین اش است.

 

نکته اینجاست که همان طور که ملاحظه کرده اید و با خوانش متن اصلی بهتر متوجه خواهید شد شاعر بسیار ساده واکنش اش را نسبت به مذهب در دوران کودکی و بلوغ روایت کرده است. لازم هم نیست که در زندگی اش کند و کاوی صورت بگیرد که ثابت شود دروغ گفته است یا نه. نیازی هم به این نیست که بفهمیم حالا هم در زندگی واقعی اش مذهبی است یا نه. به این هم فکر نمی کنیم که آنچه خوانده ایم فقط شعر و احساسی بوده که زمانی از او تراوش کرده است. درست است که شاعر در عنوان شعر از خود به عنوان شخصی که ماجرای شعر تجربه ی شخصی اش است نام برده است، ولی در خودِ شعر اثری از این نام نیست. هر کس که شعر را می خواند فکر می کند «من» در حقیقت خودِ اوست. خودش را جای راوی می گذارد تا بهتر متن و ماجرا را تجربه و درک کند. این را می فهمد که کسی که زمانی از دین ترسان و گریزان بود، حالا خود با تجربه ی دیروز و شناخت دوران بلوغ آماده است خدا و دین و پیامبرش را برگزیند. راوی و تجربه ی دینی اش در متن شعر دارای مفهومی با نتیجه ی مشخص است، تکمیل و توضیح و توجیه این تجربه منوط به متن های زائد بیرونی نیست. همین که تجربه کامل و گویاست شعر کامل و کافی است.