یک شعر و یک نکته(34)

شعری از هاینریش هاینه

از کتاب گزیده ای از آثار ادبی جهان

گردآوری مهدی باستانی

هزاران سال است که اختران در آسمان می درخشند و عاشقانه به هم چشمک می زنند!

هزاران سال است که اختران با زبانی چنان زیبا و لطیف راز دل می گویند که هر گز زبان شناسان مفهوم کلمات آن را درنیافته اند! امِّا من این زبان را آموختم و هرگز فراموشش نخواهم کرد...

دیگر نمی شود از زبان حرف زد و سرسری گذشت. برای اثبات این حرف پیش از هر نکته ای لازم است بگویم که آنچه که در این متن مهم است خودِ متن و راوی اوّل شخص اش است. مترجم که گویا با توجه به پیشگفتارِ کتاب «شجاع الدین شفا»ست و خودِ هاینریش هاینه و متن اصلی اصلاً مورد بحث نیستند. اصلاً نیستند که مطرح باشند.  با هیچکدام پدرکشتگی ندارم و کاری به کارشان ندارم. طرفِ من خودِ متن و راوی ساکن در آن است.

راوی ادعا می کند که «هزاران سال است که اختران در آسمان می درخشند و عاشقانه به هم چشمک می زنند!»

سلسله ی سؤالات:

خودِ او این هزاران سال را کجا بود؟ بود یا نبود؟ بخشی اش را نبود و بخشی اش را بود.

برای آن بخشی که نبود باید از او پرسید که پس از کجا با خبر شد که در آن زمان هم اختران در آسمان عاشقانه به هم چشمک می زدند؟ آیا از شخص یا اشخاص دیگری سرگذشت و تاریخ اختران را شنیده است؟ پس آن ها هم می دانستند که اختران تنها در آسمانِ شب نمی درخشند، بلکه عاشقانه به هم چشمک می زنند. آن ها هم این زبان را بلد بودند.

آیا راوی «راز دل» آن ها را که هزاران سال است با زبانی لطیف و زیبا می گویند می داند که زبان شناسان را به سخره می گیرد که  مفهوم کلمات آن را(یعنی «آن راز» را) درنیافته اند؟

«چنان زیبا و لطیف» یعنی چه جور؟ زبانی که آدم مجبور نباشد با زبانی آن را توصیف کند که زبان شناس واژگان و ترکیب اش را تجزیه و تحلیل کرده و آموخته و به دیگران یاد داده است آیا وجود خارجی دارد؟ اگر وجود خارجی دارد این وجود خارجی اش را با چه زبانی باید اثبات کرد و به دیگران حالی کرد؟ آیا آن زبان همین زبان یا مانندِ همین زبان نیست؟

زبان شناس اگر زبان شناس است پس این زبان را هم، اگر که زبان است، باید بشناسد. خودِ راوی این زبان را چگونه آموخته است؟ و چرا هرگز فراموشش نخواهد کرد؟

در کتاب فلسفه و ساحت سخن استاد غلامحسین ابراهیمی دینانی این نکته را مطرح کرده اند که دو چیز است که هر کدام فقط خودش می تواند خودش را بشناساند و معرفی کند: یکی نور است و دیگری زبان.

راست گفته اند. نور را فقط با نور می شود دید و شناخت، و زبان را فقط با زبان. در عوض، چیزهای دیگر برای ابراز وجودشان به این دو نیازمندند. تا چیزی را به زبان نتوانیم معرفی کنیم وجودی برایش نمی توانیم قائل شویم. هر چیزی تا به زبان آمد موجود می شود.حداقل به اندازه ای که زبان به آن وجود داده است وجود پیدا می کند حتا اگر وجود نداشته باشد مانند عدم.

راویِ متنِ اختران سخنگو زبان و زبان شناسان را نشناخته است و ادعا می کند زبان اختران را می فهمد. مگر می شود؟ مگر داریم؟