نگاهی به «ما هیچ، ما نگاه» سهراب سپهری(8) متن قدیم شب – بخش نخست

 

متن قدیم شب

 

رویکردهای جدّی و جدید نسبت به متن در این چند دهه ی اخیر، چه در نقد ادبی و چه در زبانشناسی و روانشناسی و فلسفه و حتا تفسیر و تأویل متون مذهبی، بسیاری از مبانی شان را مدیون متنِ اندیشه ها و خیالات شاعران اند. مهم نیست این شاعران  چند قرن تا زمان بروز این رویکردها فاصله داشته اند و یا کجایی بوده اند. چون متن متن است نظر درباره ی آن این زمانی و آن زمانی و این جایی و آن جایی ندارد.

هنگامی که مولوی می گوید «هین سخن تازه بگو، تا دو جهان تازه شود» خیلی خوب نشان می دهد که جهان تا چه اندازه ساخته ی زبان است. آنچه را که ما از جهان می فهمیم در زبان مان منعکس شده است، یا به تعبیری دیگر، ما چیزی بیش از آنچه با زبان در مورد جهان می گوییم از آن نمی دانیم. به همین دلیل است که اگر کسی با زبان تصویر تازه ای از این جهان و آن جهان عرضه کند انگار هر دو جهان را تازه کرده است. آن را به قول مولانا «بی حد و اندازه» می کند انگار موجودات جدیدی خلق کرده و به آن افزوده است. در حقیقت، تصاویر تازه ی خود را به تصاویر کهنه ای که پیش از او با زبان از دنیا ترسیم شده بود اضافه کرده است. البته، درست است که گوینده تصاویر تازه ای با زبان از دو جهان ساخته است، ولی شنونده به اندازه ی شناخت و تجربه ی زبانی خودش می تواند دو جهانی را که در زبان گوینده بوده است جور دیگری بازآفرینی کند. شاید بشود گفت که در نگاه نخست دست کم چهار جهان تازه ساخته می شود و همین طور با افزایش مخاطب ها و تکرار شنیدن ها و خوانش ها توسط هر یک از مخاطب ها و حتا همان گوینده ی نخست این دو جهان مدام کهنه و تازه می شود، آن هم با گردش و چرخش مداوم زبان.

شاید بگویید این حرف ها چه ربطی به این شعر سهراب دارد. می گویم ربط دارد برای این که سهراب دارد از «متن» صحبت می کند؛ از متن قدیم شب. حالا چرا قدیم؟

نکته ای که در نگاه به متن در نقد ادبی مطرح می شود این است که متن از چه زمانی متن می شود. از وقتی که آن را مؤلف به روی کاغذ می آورد؟ از زمانی که در کودکی اش مقدماتِ آن متن آگاه یا ناخودآگاه فراهم می شود؟ یا نه، از زمانی که خواننده آن را به دست می گیرد و می خواند؟ متن در خلاء متن نمی شود. دستِ کم تا نخستین خواننده ی متن یعنی خودِ مؤلف آن را نخواند متن متن نمی شود. چه کسی ممکن است مدعی شود که متن خیلی پیش از این که نوشته شود متن بوده است و حالا فقط به شکل حروف و یا اصوات دارد آشکارتر منتشر می شود؟ شاید کسی با علایق و افکار زیگموند فروید و کارل گوستاو یونگ.

سهراب هوشیارانه دنیای بیرون را در قالب یک متن می بیند و اندیشمندانه درک می کند که این متن چگونه در نگاه او تغییر می کند. سهراب نمی خواهد بگوید که مثلاً هزاران سال پیش متن شب یک طوری بود و خوانده می شد و این روزها با عادت های جدید ما طور دیگری خوانده و فهمیده می شود. حرفِ نخستِ سهراب در این شعر این نیست. از کجا این را می فهمیم؟ از بند آخر که سهراب می گوید:

ای شب...

نه، چه می گویم،

آب شد جسم سرد مخاطب در اشراق دریچه.

سمت انگشت من با صفا شد.

 

این بند روی هم رفته کنایه از این است که شب رفته و صبح شده است. پس، سهراب از شبی می گوید که قدیم و سپری شده است، هر چند، همین «دیشب» دارای بسیاری از صفات تکراری شب های قدیمی تر بوده است، صفاتی که نگاه و زبان سهراب به آن داده بود آن را از قبلی ها متمایز می کرد، و صفاتی که در آینده حواس از آن کشف و زبان بیان می کند آن را تازه تر می کند. (تا زبان بیان نکند کسی نمی فهمد حواس چیزی درک کرده است، زبان با این تصور است که ارجحیّت پیدا می کند.» حالا که سر شعر را به ته آن ربط داده ام بهتر است دست کم یک بار شعر را کامل بخوانیم و بعد بررسی اش کنیم:

 

متن قدیم شب

 

ای ميان سخن های سبز نجومی !

برگ انجير ظلمت

 عفت سنگ را می رساند.

 سينه آب در حسرت عكس يك باغ

 می سوزد.

 سيب روزانه

در دهان طعم يك وهم دارد.

 ای هراس قديم !

در خطاب تو انگشت های من از هوش رفتند.

 امشب

 دست هايم از شاخه اساطيری

 ميوه می چينند.

 امشب

  هر درختی به اندازه ترس من برگ دارد.

 جرات حرف در هرم ديدار حل شد.

 ای سر آغاز های ملون!

 چشم های مرا در وزش های جادو حمايت كنيد.

 من هنوز

 موهبت های مجهول شب را

 خواب می بينم.

من هنوز

 تشنه آب های مشبك

 هستم.

 دگمه های لباسم

 رنگ اوراد اعصار جادوست.

 در علف زار پيش از شيوع تكلم

 آخرين جشن جسمانی ما بپا بود.

 من در اين جشن موسيقی اختران را

 از درون سفالينه ها می شنيدم

و نگاهم پر از كوچ جادوگران بود.

 ای قديمی ترين عكس نرگس در آيينه حزن !

 جذبه تو مرا همچنان برد.

 - تا هوای تكامل ؟

 - شايد.

 

در تب حرف ، آب بصيرت بنوشيم.

 

زير ارث پراكنده شب

 شرم پاك روايت روان است:

 در زمان های پيش از طلوع هجاها

 محشری از همه زندگان بود.

از ميان تمام حريفان

 فك من از غرور تكلم ترك خورد.

 بعد

 من كه تا زانو

 در خلوص سكوت نباتی فرو رفته بودم

دست و رو در تماشای اشكال شستم.

بعد ، در فصل ديگر ،

 كفش های من از "لفظ" شبنم

 تر شد.

بعد، وقتی كه بالای سنگی نشستم

هجرت سنگ را از جوار كف پای خود می شنيدم.

 بعد ديدم كه از موسم دست هايم

 ذات هر شاخه پرهيز می كرد.

  

ای شب ارتجالی !

 دستمال من از خوشه خام تدبير پر بود.

 پشت ديوار يك خواب سنگين

 يك پرنده از انس ظلمت می آمد

 دستمال مرا برد.

اولين ريگ الهام در زير پايم صدا كرد.

 خون من ميزبان رقيق فضا شد.

 نبض من در ميان عناصر شنا كرد.

 

ای شب ...

نه ، چه می گويم،

 آب شد جسم سرد مخاطب در اشراق گرم دريچه .

 سمت انگشت من با صفا شد....

 

این که گفته ام «بررسی اش کنیم» برای این است که بررسیِ من در ذهن شما مفهومی می گیرد که در حقیقت می شود بررسی شما از بررسی من؛ بعد شما آن را چه به طور کامل از آن من بوده باشد یا نه، به میل و زبان خود اصلاح می کنید و می شود بررسی شما. متن همیشه درگیر متن هاست. هر متنی با متن و متونی که در ذهن مخاطب است آفریده و بازآفرینی می شود. واقعیت اش را بخواهید، مالکیت و سرقفلی اش به دست کسی نیست، حتا به دست مؤلفِ نخستین اش.

سهراب در خطّ نخست هم از «سخن» سخن می گوید:

ای میان سخن های سبز نجومی!

او «شب» را به عنوان سخنی از «سخن های سبز نجومی» مورد خطاب قرار داده است. «سخن های سبز نجومی» چه جور است؟ به نظر می رسد سهراب «سبز» را مانند حافظ به جای «آبی» آورده است:

مزرع سبز فلک دیدم و داس مه نو

یادم از کِشته ی خویش آمد و هنگام درو

گفتم ای بخت بخسبیدی و خورشید دمید

گفت با این همه از سابقه نومید مشو

حافظ نشان می دهد که خورشید طلوع کرده و آسمان روشن شده و گوشه ی آسمان هلال ماه هنوز در آن سپیده دم دیده می شود و تکرار حدیث نبویِ «الدنیا مزرعة الاخرة» را این چنین از سخن آسمان می شنود.

نجوم جدا از شب و ماه و خورشید و انبوه ستارگان «سخن های سبز» هم که روشنایی روز را تداعی می کند دارد. سهراب فعلاً با متن و سخن امشب اش کار دارد.(نجومی به معنی «بی شمار» هم می تواند باشد. آن وقت می شود «سخن بی شمار» که باز هم نشان می دهد شب متنی است در میان متن های بی شمار دیگر.)

برگ انجیر ظلمت

عفت سنگ را می رساند.

تاریکی به برگ انجیری تشبیه شده است که روی سنگ را پوشانده و باعث می شود دیده نشود. حتا بدون نیاز به این که برگ انجیر را به داستان آدم و حوا وصل کنیم و بگوییم که آنها در بهشت وقتی متوجه شدند که برهنه اند، از خجالت با برگ های انجیر خود را پوشاندند، از واژه ی «عفت» متوجه می شویم که تاریکی همچون برگ انجیر پوششی شده است تا سنگ دیده نشود. «سنگ: یعنی زمین؛ پس تاریکی باعث می شود آدم زیر پایش را نبیند.

درخت انجیر برگ های بزرگی دارد و سایه ی خوبی می سازد. سهراب در شعر قبلی- «اینجا پرنده بود»- از «سایه ی برگ ادراک» نوشته بود. همه ی برگ ها، کوچک یا بزرگ، بالاخره سایه ای دارند، بعضی هایشان به شکل چشم اند و بعضی مانند برگ انجیر به این شکل نیستند. سهراب در ما هیچ، ما نگاه  بعضی از تصاویر و تعابیرش را در هر شعری پس از شعر دیگر تکرار کرده است. به عنوان مثال، «ارتجال» را که در شعر قبلی برای پرنده استفاده کرده بود، در این شعر برای شب استفاده کرده است. «سایه ی برگ ادراک» در این شعر «برگ انجیر ظلمت» شده است.

در هر صورت سهراب تأکید می کند که در متن شب، بعضی چیزها مانند سنگ از قلم می افتد. تصویر بعدی اش هم همین را دارد می گوید:

سینه ی آب در حسرت عکس یک باغ

می سوزد.

چون در تاریکیِ شب دیگر عکس باغ و درخت هایش روی آب نمی افتد. سهراب جوری «سینه ی آب» را زمین باغ در نظر گرفته است انگار در شب سوخته است و گل و گیاهی ندارد. ظلمت که همچون آتش نور و گرمی ندارد این گونه باغ را می سوزاند. سهراب در این شعر حرفی از ماه و مهتاب نزده است که ادعا کنیم در مهتاب عکسی هر چند کمرنگ از باغ در آب می افتد.

سیب روزانه

در دهان طعم یک وهم دارد.

شاید سهراب به این دلیل این حرف را می زند که سیبی که در روز چیده بود و حالا در تاریکی دارد می خورد و خود سیب را نمی تواند ببیند احساس می کند حسّ طعم آن در دهانش فقط یک توهم است. طعمِ سیب بدون تصویرش چیزی کم دارد. در متنِ شب از واقعیت اش دور شده و توهم شده است. معنی اش فرق کرده است.

سهراب شب را خطاب قرار می دهد و می گوید:

ای هراس قدیم!

شب جدا از این که متنی دارد در حقیقت مانند صفحه ای است که این متن ها را دارد. این صفحه ی شب است که سیاه است و از قدیم هراسناک بوده است. شب هم به همین خاطر «هراس قدیم» است.

سهراب به شب می گوید:

در خطاب تو انگشت های من از هوش رفتند.

این از «هوش رفتن» کنایه  از بروز همان هراس است  و نیز، نشان دهنده ی این که این انگشت ها نمی توانند در شب به چیزهای زیادی اشاره کنند. بی هوشی شان از بیکاری شان است. به آخر شعر که سپیده دم فرارسیده و به قول سهراب «آب شد جسم سرد مخاطب(یعنی شب) در اشراق گرم دریچه» توجه کنیم. سرانجام می گوید «سمت انگشت من با صفا شد» به این دلیل که حالا خیلی چیزها را می تواند ببیند و به سمت شان اشاره کند.

 

ادامه دارد...