یک شعر و یک نکته (33) 

The Secret Sits

By Robert Frost

We dance round in a ring and suppose,
But the Secret sits in the middle and knows.

شاعر می گوید: ما در حلقه ای می گردیم و می رقصیم و با گمانه زنی هایمان خوشیم، در حالی که، راز در آن میانه نشسته است و همه چیز را می داند.

راز به این دلیل نشسته است که همچنان راز باقی می ماند، ما به این دلیل می گردیم که گمان ما را می گرداند. نکته اینجاست: پس چرا می رقصیم؟ شاید برای این که یقینی که آدم را یک جا بنشاند و متوقف کند خوب نیست و لطفی ندارد. رابرت فراست خودِ «راز» را شخص انگاشته است و به انسان نمی رسد که چنین شخصی شود. پس، حالا که معلوم است آدم هیچ وقت رازدان نخواهد شد چرا غصه بخورد و نرقصد؟