یک شعر و یک نکته(32)

Weldon Kees

For My Daughter

Looking into my daughter’s eyes I read

Beneath the innocence of morning flesh

Concealed, hinting of death she does not head.

Coldest of winds have blown this hair, and mesh

Of seaweed snarled these miniatures of hands;

The night’s slow poison, tolerant and bland,

Has moved her blood. Parched years that I have seen

That may be hers appear: foul, lingering

Death in certain war. The slim legs green.

Or, fed on hate, she relishes the sting

Of others’ agony; perhaps the cruel

Bride of a syphilitic or a fool.

These speculations sour in the sun.

I have no daughter. I desire none.

گاهی اوقات شاعر مخاطب اش را گول می زند.  گاهی هم خودش را گول می زند. بگذارید نخست برگردانِ این شعرِ «ولدن کیز» را با هم بخوانیم، بعد عرض می کنم چه طور و چرا.

برای دخترم

به چشم های دخترم که نگاه می کنم

زیرِ آن معصومیت صبحدم جسم او

اشاراتی به مرگ را می بینم که او متوجه شان نیست.

سردترین بادها به موهایش وزیده  

 و شبکه ای از جلبک های دریایی به دست های خردش پیچیده است.

سمّ سست کُشِ تحمل پذیر و تسکین دهنده ی شب خونش را دگرگون کرده است.

سال های پرسوزی را دیده ام که فرا می رسد و گویا از آنِ اوست:

ناخوشایند، لنگر انداخته به مدّتی طولانی، مرگ در جنگی مشخص، 

ولی او سبز می ماند و نازک اندام پا می گیرد.

با خوراکِ نفرت، نیش رنج دیگران را می چشد و

یا شاید عروس بی رحم یک آدم سفلیسی یا شخصی نادان شود.

این افکار سوزناک است، در زیر آفتاب.

من دختری ندارم. آرزو هم نمی کنم که داشته باشم.

این برگردان را سرسری انجام داده ام ولی گویای مطلب است. (گرچه ترجمه هرگز نمی تواند گویای اصل مطلبی باشد که به زبانی دیگر گویا بوده است.)

شاعری که وانمود می کند دارد درباره ی دخترش حرف می زند مخاطب را با کلامِ خودش می برد و می برد تا به آن پایان غیرمنتظره ای می رساند که اعتراف می کند اصلاً دختری ندارد. این حرف یعنی شما را گول زده و احساسات شما را به بازی گرفته ام. امّا، نکته ی مهم این است که او خودش را هم دارد گول می زند چون احساسات خودش را به بازی نگرفته است. این اعتراف از دردی که حس می کند نمی کاهد. درست است که او دختری ندارد که غصه ی این همه درد و رنجِ زندگی اش را بخورد، ولی او که علیرغم نداشتن چنین دختری این همه غصه می خورد که این ها را می نویسد غصه اش کم از غصه ی پدری نیست که چنین دختری دارد و نگرانش است. پدرانِ زیادی هم هستند که همین اندازه اندیشه و احساس را ندارند که نگران حال و آینده ی دخترانشان باشند. هر شاعری داشته های زیادی دارد که به ظاهر در واقعیت ندارد. این ها را اندیشه و احساس اش به او می دهد. آن ها را با همه ی خوشی ها و ناخوشی هایش دریافت می کند و جوری می نویسد انگار هر چه در آن ها بوده و هست را تجربه کرده است.