پاسخ به نظرات آقای فرزاد اقبال(9)
پاسخ به نظرات آقای فرزاد اقبال(9)
|
|
سه شنبه ۱۱ خرداد۱۳۹۵ ساعت: 14:47 |
توسط:فرزاد اقبال |
|||
|
در
بنارس سر هر کوچه چراغی ابدی روشن بود. |
|||||
پاسخ:
متن روی متن آوردن مانند حرف روی حرف آوردن است. باعث طول و تفصیل می شود. بدون شک هر متنی با متن های ضروری دیگری قابل فهم است. به عنوان مثال متن پر از اختصاراتی را که پزشکی با خطّ بد نوشته است در داروخانه با دانش و تجربه ی نسخه پیچِ داروخانه خوانده و سرانجام پیچیده می شود. همان نسخه دارای نوشته هایی مانند نام بیمار است که ممکن است با وجود سادگی و خوانایی اش نسخه پیچ آن را درست نخوانده باشد یا اشتباهی پیش بینی کرده باشد. شاید تلفظ نام بیمار را درست نمی دانسته یا مؤنث و مذکر بودنش را اشتباه حدس زده باشد. شاید با توجه به داروهای موجود در نسخه، بیماری و شدّت آن را درست حدس نزده باشد. بدون شک متن های باعث شده او چیزهایی را بفهمد و چیزهایی را ناقص بفهمد و یا اصلاً نفهمد.
غرض از این مقدمه این است که بگویم جمله ی مورد بحث شما متنی است که همراه خود متنی را در اصل شعر دارد و متن های دیگری که به طور معمول خواننده با خودش برای درک آن واردش می کند. خواننده بدون شک لازم است برای درک بهتر برخی از اسامی خاص به دایرة المعارفی رجوع کند. از آن دایرة المعارف چه اندازه مطلب بیرون می کشد، کم یا زیاد، بسته به سلیقه یا نیاز متن یا ... معلوم نیست. ولی باید تا حدودی معلوم باشد. تا چه اندازه برای درک آن متن لازم است به متنِ وسیع زندگی مؤلف و نیز اطرافیانش رجوع کند؟ چه قدر متن روی متن می آید؟ اگر قرار باشد آدم به روش ریچاردز نام شاعر را از روی متن بردارد و بدون استفاده از برخی از این متون تحمیلیِ بیرونی آن را معنی کند تا چه اندازه می تواند موفّق باشد؟
در متن شما، نقل قول برگرفته از کتاب هنوز در سفرم خودش نیازمند بررسی است و چه بسا برای آن هم با روشی که شما استفاده می کنید ناچار باشید سراغ چندین متن دیگر بروید.
برداشت شما از ارتباط چراغ ابدی و مرده سوزی در بنارس برای درک ارتباط این جمله ی سهراب با جملات دیگر بندی که در آن آمده و نیز با کلِّ شعری که در آن استفاده شده است تا چه اندازه مفید است؟ استفاده از نوشته ی خواهر سهراب سپهری و این که شما نمی دانید «خانم سپهری چی تو ذهنش بوده» تا چه اندازه به درک این که خودِ سهراب چی تو ذهنش بوده کمک می کند. ما هر چه از خودِ متن دورتر شویم مجبور می شویم بیش تر این طوری حرف بزنیم.
صحبت از «سهراب» گاهی صحبت از سهرابی است که متن شده است. این سهراب لازم نیست تمام و کمال با سهرابِ موجود در بیوگرافی اش به قلم و زبان دیگران یا اُتوبیوگرافیِ خودش یکی باشد. کسانی که به نقد به روش سنتی می پردازند به تغییر و تحولات صوریِ متن در نسخه های گوناگون و معنی آن از زبان افراد متفاوت و نیز به کشف ارتباط بین مندرجات متن و زندگی نامه ی شخص و تحولات تاریخی و اجتماعی دوره ی او علاقه ای مهار نشدنی دارند. این هم برای خودش روشی است، ولی حاصلِ آن را برای رد و یا حتا تکمیل حرفِ روش های دیگران به کار بردن کاری اضافی است که گاهی خود من هم برای بازارگرمی به اشتباه مرتکبِ آن شده ام و به عنوان تأیید برداشت خود خوسته ام بگویم «ببینید! این خاطره ی دوستان و اقوامش و این حرف خودش در فلان جا ثابت می کند که درست گفته ام.» گاهی، مطالعه و بررسی حرف های دیگران از زندگی سهراب معرفِ دو و گاه چند سهراب است. در بررسی هر شعر سهراب باید نخست سهرابِ همان متن مد نظر باشد و بعد سهراب های متون دیگر. به عنوان مثال بخشی از خاطره ی پریدخت سپهری از کتاب سهراب، مرغ مهاجر را برای بیان این تفاوت و تقابل در اینجا یادآور می شوم. ایشان در فصل «بیماری و پرواز» ابتدا از بروز بیماری و بعد سفر به لندن برای معالجه ی سهراب نوشته اند.
نوشته اند:
دوستانش در بیمارستان به عیادتش می شتافتند. از پاریس نیز آقایان دکتر داریوش شایگان و ابولقاسم سعیدی، دوست نقّاش هنرمندش که سهراب شعر نشانی را به او تقدیم کرده است، به دیدارش آمدند. از آمریکا، ایتالیا، فرانسه، تهران و کاشان به او تلفن می زدند و حالش را می پرسیدند. سهراب می گفت: «این ها لطف کرده و تلفن می زنند و به گمانشان من از این کار خوشحال می شوم.»
شاید به این علت ناراحت بود که تماس های تلفنی دور و نزدیک وخامتِ وضعش را نشان می داد. (ص 110)
سهرابِ این خاطره ی کوتاه، مخصوصاً سهرابِ درون آن نقل قول مستقیم با سهرابی که می گوید: «و نپرسیم کجاییم، / بو کنیم اطلسی تازه ی بیمارستان را» فرق دارد.
سهرابی که می گوید «گاه در بستر بیماری من حجم گل چند برابر شده است،» و این را خوشایند می بیند، با سهرابی که از حجم و تکرار تماس های تلفنی هنگامی که در بستر بیماری است ناراحت می شود فرق دارد. متضاد نیست، ولی متفاوت است.
نمی توان معنی و منظور متن شعر سهراب را روی «شاید»های خواهر سهراب یا هر کس دیگری بنا کرد. متن حرف خودش را می زند و خوانندگان متفاوت- چه «ایده آل» و چه «واقعی» و چه «مطلع»، با هر صفت و اوصافی- از همان متن چیز و چیزهای متفاوتی را می فهمند. «متفاوت» به معنی «متضاد» نیست، ولی خیلی ها هستند که کوچک ترین تفاوت نسبت به دریافت و برداشت خود را برنمی تابند. حتا اگر برداشت شان با دیگران یکی و مشابه باشد دلشان می خواهد همه از مسیری که آن ها رفته اند بروند و به همان برداشت برسند.
شما برای بررسی این جمله ی سهراب از آخر به اوّل رسیده اید. یعنی جمله ی خواهر سهراب سپهری را گرفته اید و با آن خواسته اید به معنی جمله ی خود سهراب سپهری برسید. «چراغ ابدی» را با این نگاه مقابل «چراغ مرده» قرار داده اید. نمی دانم چرا «سر هر کوچه» را با «تهِ هر کوچه» و یا اصلاً «کوچه» را با «خانه» مقابل هم قرار نداده اید تا ببینید تا چه حد ضروری بود سهراب حتماً بگوید «سر هر کوچه چراغی ابدی روشن بود.»
شما «چراغ مرده» را با تأکید روی واژه ی مرده و نه واژه ی «خاموش» یا مثلاً «غیر ابدی» مقابل «چراغ ابدی» گذاشته اید تا بتوانید به این نتیجه برسید:
جالبه که بدونیم در بنارس هم مرده ها رو میسوزونن. پس اصطلاح چراغ مرده در
معنای تشبیهیش هم جالب توجهه: تشبیه
مرده به چراغ به وجه سوختن. سوخت این چراغ هرگز تموم نمیشه چون تا مرگ هست همیشه
مرده ای برای سوزاندن خواهد بود و چراغ مرده (سوزاندن مردگان) حقیقتا چراغی ابدیه.
پس با این تحلیل الان با نگاهی استتیک و زیباشناسانه میشه به اجساد در حال سوختن
مردگان در جای جای شهر بنارس نگاه کرد و اونها رو همچون چراغی که تا ابد روشن
خواهد ماند دید.
«چراغ» بدون صفاتی که به آن می افزاییم برای روشنایی است. (مانند «قلب» که درست است می میرد، ولی به تنهایی معرف زندگی است نه مرگ.) مقابلِ «چراغ» چیزی است که «چراغ» نیست. خیلی ها خیلی چیزها را جای چراغ می گیرند و مثلاً می گویند «بزن تا روشن شی!» عبارتی که مقابل «چراغ ابدی» قرار می گیرد عبارتِ «چراغ غیر ابدی» است. «چراغ ابدی» کنایه از چیزی است که مثل چراغ است و ابدی است. «ابدی» بودنش نشان می دهد که مانند چراغی نیست که مدام باید سوخت اش را با مرده و نفت و هیزم تأمین کرد تا بتواند تا ابد روشن بماند. ابدی است برای این که نه خودش و نه سوخت اش فیزیکی نیست. با چنین نگاهی و با اشاره ای کوتاه به «بنارس» به آیینی پرداخته ام که سر هر کوچه ای چراغی ابدی را روشن کرده است. این آیین «مرده سوزی» و خیلی چیزهای دیگر هم ممکن است داشته باشد، نیازی نمی بینم که حتماً، هر جوری شده، آن ها را به این تک جمله وصل کنم. بررسی ام بسیار ساده و به نظر خودم گویا بوده است. دوباره ملاحظه بفرمایید:
دربنارس سر هر کوچه چراغی ابدی روشن بود.
برخلاف جملات پیشین که در آنها موقتی و گذرا بودن رخدادها و پدیده های زمینی و تاریخی مطرح شده بود، در این جمله شهری معرفی می شود با چراغ های ابدی. این بار، اسم خاص «بنارس» مانند اسم عام «چراغ» که در وسط جمله می درخشد با حضور در ابتدای جمله جلب توجه می کند. برای اینکه بفهمیم منظور سهراب از «چراغ ابدی» چیست لازم است که حداقل به این اندازه شناختی در مورد شهر «بنارس» کسب کنیم که، «بنارس» شهر ادیان هندی و تنوع مذاهب است. همین قدر اطلاعات کافی است تا بتوانیم با شناختی هم که از سهراب داریم حدس بزنیم منظورش از این حرف چیست. چیزی ورای زندگی یی که روی باد و آب روان است ابدیت را به ساکنان این کوچه ها می بخشد. نور طلبی ویژگی ممتاز ساکنان کوچه های این شهر است. این نور را آنها از مذاهب گوناگون کسب کرده اند. میراث مردم این شهر برای نسل های پس از خود همین نور است. برای همین این نور نسل به نسل تا ابد امتداد پیدا می کند. این کوچه ها مانند کوچه های قبلی که سهراب ازشان می گفت معرف دوره های زمانی گوناگون است. برخلاف تاریخی که سرگذشت اش را در مصرع نخست «باد» با به این سو و آن سو راندن بافه ای از خس می نوشت، اینجا- در «بنارس»- تاریخی رقم می خورد که با نفوذ نور تا بی کران کشیده می شود.