پاسخ به نظرات آقای فرزاد اقبال(8)
پاسخ به نظرات آقای فرزاد اقبال(8)
|
|
دوشنبه ۱۰ خرداد۱۳۹۵ ساعت: 11:12 |
توسط:فرزاد اقبال |
|||
|
راوی شعر مسافر از دیدگاه میزبان صحبت نمیکنه ظاهرا. منظر و روایت مستقل خودش رو داره و روایت خودش رو از میوه ها داره نه روایت شخص منتظر رو |
|||||
پاسخ:
غروب رنگ دلتنگی دارد، و وقتی آدم منتظر کسی است غروب با خودش دلهره را هم می آورد: «نکند که نیاید!» امّا، این دلهره گرچه در مفهوم واژه های مورد استفاده ی سهراب هست، در شیوه ی بیانش نیست. استفاده ی زیاد از «کاما» باعث می شود خواننده با ملایمت این بند را بخواند و عاری از هرگونه تشویش به آرامشی برسد که در کسی دیده می شود که مطمئن است که مسافرش بالاخره از راه می رسد. البته، ترکیب آرامش و انتظار با هم سبب کسالتی می شود که سهراب آن را «حضور خسته ی اشیا» نامیده است. این empathy یا «هم احساسی» را باید به کسی نسبت داد که منتظر مسافرش است. او با personification یا تشخیصی مناسب خستگی خودش را به همه ی اشیاء دور و برش تعمیم داده است. گرچه، این شعر روایی بیش تر به صورت گفت و گوی بین میزبان و مسافر و به صورت نمایش گونه ارائه شده، ولی، در حقیقت، زاویه ی دید در آن سوم شخص است، در بند نخست، با نفوذ به ذهن میزبان، شاهد احساس او در هنگام انتظارش هستیم.
با کمی دقت در متن بالا که مورد بحث شماست متوجه می شوید که من نیز راوی سوم شخص را مطرح کرده ام، منتها حرف او را به ذهنِ میزبان نسبت داده ام. چرا؟ برای این که راوی سوم شخص برای بیان آنچه که در ذهن می گذرد ذهنی ندارد. راوی سوم شخص دانای کل افکاری را که از ذهن دیگران تراوش می کند بیان می کند. هنگامی که راوی در انتهای این بند می گوید:
و مثل باد بزن، ذهن، سطح روشن گل را
گرفته بود به دست
و باد می زد خود را
منظورش از «ذهن» ذهنِ چه کسی است؟ راوی در بند بعدی ذهن مسافر را هم می خواند و می گوید: «و امتداد خیابان غربت او را برد.»