نگاهی به «ما هیچ، ما نگاه» سهراب سپهری(7) اینجا پرنده بود – بخش آخر
نگاهی به «ما هیچ، ما نگاه» سهراب سپهری(7) اینجا پرنده بود – بخش آخر
«اینجا پرنده بود» با این بند به آخر می رسد:
ای حضور پریروز بدوی!
ای که با یک پرش از سر شاخه تا خاک
حرمت زندگی را
طرح می ریزی!
من پس از رفتن تو لب شط
بانگ پاهای تند عطش را
می شنیدم.
بال حاضر جواب تو
از سؤال فضا پیش می افتد.
آدمی زاد طومار طولانی انتظار است،
ای پرنده! ولی تو
خال یک نقطه در صفحه ی ارتجال حیاتی.
سهراب حسّی دارد که با واژه ها و عبارات و تصاویر معمولی و آشنا برای همه قابل بیان نیست. «حضور پریروز بدوی»، «حرمت زندگی»، «بال حاضر جواب» و «صفحه ی ارتجال» ظاهراً قرار است آن حس را بیان کنند، ولی مشخص است که زبان نه تنها بین حسّ سهراب و دریافتِ خواننده فاصله می اندازد، بلکه بین حسّ خود او و بیانِ آن حس فاصله انداخته است. زبانِ سهراب با حسّ اش یکی نیست. همیشه فاصله ای هست. ما تلاش می کنیم دریافتِ ما به حسِّ او یا دستِ کم به بیانِ او از حسّ اش نزدیک شود، ولی با چه ابزاری می توان دوری و نزدیکی اش را سنجید؟ بدترین حالت این است که هر خواننده ای ابزار سنجش و مقایسه اش را خودش بسازد و با خرسندی از برداشت اش از متن خارج شود.
سهراب خطاب به پرنده می گوید:
ای حضور پریروز بدوی!
و خواننده به این فکر می افتد که چرا پرنده هنوز «حضور پریروز بدوی» دارد. حرف و تصاویر سهراب در این بند پاسخ همین پرسش است.
«حضور پریروز بدوی» در توصیفِ «پرنده» در این تک عبارت نشان می دهد که پرنده هنوز حضوری همچون گذشته دارد و دچار تغییری نشده است، در حالی که با توجه به ادامه ی شعر معلوم می شود که معنی مخالفی نیز دارد و نشان می دهد که با وجود حفظ آن شباهت این پرنده مدام دچار تغییراتِ غیرقابل پیش بینی است. با دقّت در متن متوجه می شویم که در این «متناقض نما» تناقضی نیست. یکی می گفت: «بهترین عادت این است که آدم به چیزی عادت نکند.» عادتِ پریروز بدویِ پرنده چنین عادتی است، البته نه از نظر زیست شناسی و اکولوژی و از این جور حرف ها، بلکه از نگاه سهراب. پرنده برای حرمتِ زندگی اش فلسفه بافی نمی کند که از آن زده و دچار نااُمیدی شود. توصیف سهراب از زندگی و حرمتِ آن برای پرنده این است:
ای که با یک پرش از سر شاخه تا خاک
حرمت زندگی را
طرح می ریزی!
شاید فکر کنیم که عبارتِ «با یک پرش» واژه ی «ساده» را کم دارد تا بشود «با یک پرش ساده»، ولی این پرشِ به ظاهر ساده چندان هم ساده نیست. طرح و نمایشِ «حرمت زندگی» با همه ی سادگی اش اگر دشوار نبود گفتنی نبود. سادگی اش در این است که پرنده هنوز همان طوری از شاخه به خاک می پرد که در آغاز خلقت اش چنین می کرد. همان عشق و همان شوق فطری در او دیده می شود. این به ظاهر ساده، دشواری اش در حفظ و بروز این عشق و شوق است. «حرمت زندگی» شاید در همین باشد. واژه ی «عطش» در جمله ی بعدی همین عشق و شوق را نشان می دهد.
من پس از رفتن تو لب شط
بانگ پاهای تند عطش را
می شنیدم.
پرنده هنوز همان طوری با عطش سراغ شط می رود انگار بار اوّلش است. همان عشق و همان شوق در او دیده می شود. این همان عادتِ ضدِّ عادت است.
بال حاضر جواب تو
از سؤال فضا پیش می افتد.
بالِ پرنده به این دلیل نسبت به سؤالِ فضا حاضر جواب است که تا فضایی پیش رویش باز می شود به آن جا سرک می کشد. سراغ همان چیزی می رود که باید برود. آدمی زاد این طور نیست، خیلی نسبت به آن چیزی که منتظرش است عقب است. وقفه هایش نشان دوری اش از آن خصلت پریروزهای بدوی اش است. پرنده همچنان پرنده است و همان جایی می پرد که باید بپرد، همان جایی می نشیند که باید بنشیند. بسیار طبیعی و مطابق طبیعت اش این کار را می کند. انگار پیش از آن که جایی از فضا پرنده را وسوسه کند و به سوی خود بکشاند او زودتر به آن جا رفته است. البته، حاضر جوابی در این است که فرد تا سؤال را شنید درجا جواب بدهد. سهراب می گوید پرنده هنوز فضا سؤالی نکرده و بخش جدید و تجربه یا لمس نشده ای از خود را به او عرضه نکرده به طور غریزی می داند باید چه بکند و کجا برود. می پرد و به همان جا می رود. آدمی اگر هم زمانی این طور بود، مانند دست بردن به سوی میوه ی ممنوعه، حالا دیگر این طور نیست. پس چه طور است؟ می گوید:
آدمی زاد طومار طولانی انتظار است،
«انتظار» ضدّ «حاضرجوابی» است. نوعی تعقل و زرنگی در آن است. انسان منتظر است سؤال مطرح شود و بعد دنبال جواب راه بیفتد. سهراب رُک نمی گوید انتظار آدمی زاد به چه دلیل است، ولی با توجه به حرف های قبلی اش در مورد آدمی زاد و همچنین آن حرف هایی که در مورد پرنده، آن هم در همین شعر، گفته است می توان حدس زد که منظورش چیست. سهراب در بند دوم گفته بود:
آدمی زاد- این حجم غمناک-
روی پاشویه ی وقت
روز سرشاری حوض را خواب می بیند.
این تصویری از انتظار انسان است برای این که حوض پر شود، در حالی که پرنده برای رسیدن به آب همه وجودش عطش می شود و بانگ پاهایش را در حاضر جوابی به حضور آب می توان شنید. آدم بدون تشنگی در آرزوی آب است. پرنده بی آن که آب خودش را به او عرضه کند تشنه است و پانگ پاهای تند عطش اش شنیده می شود. «آب کم جو تشنگی آور به دست» معنی اش همین است. سهراب با آخرین جمله اش تفاوت اساسی پرنده با آدمی زاد را این گونه بیان می کند:
ای پرنده! ولی تو
خال یک نقطه در صفحه ی ارتجال حیاتی.
هم «خال» کوچک است و هم «نقطه»، خالِ یک نقطه، یا خالِ یک جای کوچک آن هم در یکی از صفحات اتفاقی زندگی که مدام دارد ورق می خورد خیلی کوچک است و به چشم خیلی ها نمی آید. سهراب که می گوید: «اینجا پرنده بود» منظورش همین نقطه ی کوچکی است که این پرنده ی کوچک لحظه ای در آن جا بود.
«ارتجال» و «حاضرجوابی» تقریباً یکی اند. هر دو بیانگر رفتار غریزی و فطری پرنده در طبیعت و نسبت به آن اند. صفحات حیات را اشخاص و چیزهایی می سازند که در آن ها حضور دارند. صفحه ی ارتجال حیات پرنده که بی شباهت به آسمانی که در آن حضور پیدا می کند نیست آن قدر بزرگ است که او در آن به چشم نمی آید و جدی گرفته نمی شود و کسی مانند سهراب باید باشد و بگوید «اینجا پرنده بود.»
حرف های سهراب گاه ساده اند و گاه مشکل. مشکل اصلی ما این است که گاه ساده هایش را مشکل می بینیم و مشکل هایش را ساده. از نظر ما قحطی واژه و عبارت نیست که سهراب مجبور شود واژه ای مانند «ارتجال» و ترکیبی مانند «نگاه تحرّک» را وارد شعرش کند؛ می تواند واژه ها و عباراتِ آشناتری را استفاده کند. چه شده است که سهراب که اغلب زبان روزمره و ساده ای دارد حالا فرهنگ واژگان حافظه اش را ورق ورق می زند و عقب و جلو می رود و به چنین واژه ها و ترکیباتی می رسد؟ اگر «نگاه تحرّک» برای سهراب هم معنیِ «نگاه متحرک» و «ارتجال» همان «فی البداهه و اتفاقی و ...» بود نه خودش در بیان احساس اش مشکلی داشت و نه خواننده اش در درک این ها و رسیدن به احساسی مشابه احساسِ او. خیلی سخت است که با علائم ریاضی همچون مساوی و بعلاوه و منها و کوچک تری و بزرگتری بشود به احساس و حتا حرف سهراب رسید. سخت است بشود عبارتِ «ما هیچ، ما نگاه» را همچون معادله ای در جبر تحلیل و به اصطلاح آنالیز کرد و با استدلالی منطقی به این نتیجه رسید که «اگر: ما=هیچ، و ما=نگاه، پس آنگاه نگاه=هیچ.» حتا نمی شود گفت که «نگاه متحرک=همه چیز» و «نگاه بی تحرّک=هیچ». البته، این که می گویم نمی شود آدم به این نتایج برسد درست نیست. چرا که نشود! اختیار هر آدمی دست خودش است و به هر نتیجه ای که بخواهد می رسد. بحث اصلی این است که این نتیجه و یا گاهی هر نتیجه ای بعید است مو به مو مطابق همان نتیجه ای باشد که شاعر مد نظر داشته است. بدتر این که ما هر چه حرف های بیش تری را برای بیان حرف شاعر به حرفِ او اضافه می کنیم از حرف اصلی او دورتر می شویم، یا دستِ کم، حرف ساده ی او را با برداشتِ خودمان پیچیده تر و دشوارتر می کنیم.
اصولاً شاعرانی که در زبان و شیوه ی بیان شان نماد، احساس، و نیز تأثیر رؤیا برجسته است بی آن که لزومی داشته باشد آن ها را سمبلیست و رومانتیست و سورئالیست بنامیم آثارشان در کلّ دارای منطقی مشابه کسانی است که این لقب ها را با خود حمل می کنند. این افراد دریافت و احساس شان را مقدم بر کلام رایج مردم و حتا مقدم بر کلام خودشان می دانند. درست است که چیزی می نویسند و تصویری رسم می کنند، اما دغدغه ی اصلی شان همچنان همان احساسی است که آن گونه که هست قابل بیان نشده است و نمی شود. گرچه آن ها همه ی زورشان را زده اند و واژه و رنگ و صناعات را به کار گرفته اند تا به بیان آن حسّی که داشته اند نزدیک شوند، ولی ناکام مانده اند. به قول فریدون مشیری «اگراحساس می گنجید در شعر، به جز خاکستر از دفتر نمی ماند.» از آن ها ناکام تر مخاطبانی اند که می خواهند حسّی را درک کنند که از آن خودشان نبوده است. حرفی را معنی کنند که مال دهان دیگری است. وقتی آن را معنی می کنند و از دهان خودشان درمی آید دیگر می شود حرف خودشان، که البته آن را به صاحب متن اصلی نسبت می دهند و نامش می شود نقد و بررسی و شرح و .... اگر آن حس وحال را می شد به زبان و روشی گفت که خواننده ی متن برای بیان دریافت و برداشت اش از آن به کار می برد، خود آن ها هم به جای آن زبان و بیان دشوارتر همین آسان و راحت ترها را انتخاب می کردند.