نگاهی به نظرات آقای فرزاد اقبال
نگاهی به نظرات آقای فرزاد اقبال
دوست عزیز از این که به نوشته هایم نظری دارید سپاسگزارم و خوشحالی ام بیش تر از این است که آن ها را موشکافی می کنید و نکته های مورد نظر شما لایه های متفاوتی از متن را رو می کند. اصولاً هر اشتباهی می تواند ناشی از خوانش نادرست خواننده و یا دانش ناقص و یا خاص اش از مقدمات مورد نیاز برای درک معانی و مفاهیم متن پیش رویش باشد. اینجانب مانند خیلی های دیگر بَری از این اشتباه نیستم. امّا قرائت های متفاوت از همین برخوردهای متفاوت با متن به دست می آید. حتا اگر کسی از رویکردی مانند فرمالیسم برای درک معنی و مقصود متنی استفاده کند معلوم نیست که برداشت اش با کس دیگری که او نیز از همان رویکرد استفاده کرده است صد در صد برابر شود. حتا با رویکردی به ظاهر هم سان افراد با مقدمات و دانش و پیش فرض های متفاوتی وارد متن می شوند. به عنوان مثال، در «فرمالیسم در عمل» شما در حقیقت فقط ورود و خروج یک خواننده- دکتر پاینده- را هنگام استفاده از این رویکرد سنجیده اید. خیلی ها با همین رویکرد ورود و خروجی متفاوت خواهند داشت، هر چند مسلم است که تفاوت معنایی از حدّی که خود متن آن را خوب کنترل می کند نمی تواند خارج شود. از نکاتی که می نویسید درس می گیرم، امّا با عرض معذرت هنگام درس پس دادن مجبورم گاهی پررویی کنم. پس سعی می کنم نکاتی را که عنوان کرده اید دوباره در اینجا یک به یک بازخوانی و بازنویسی کنم تا نشان بدهم درس و کلاس را رها نکرده ام.
نوشته اید:
سلام.
نکات مدنظرم رو موردی ذکر میکنم:
۱. نگاهی
اجمالی به "یک شعر یک نکته" سی ام شما انداختم. بیشتر میپسندم که عمل
شما رو شرح شعر بنامم نه نقد (غالبا علاقه ای به اونچه نقد امروز ادبیات ایران
گفته میشه ندارم.) اگر شما مسلط به قوانین و موازین مطرح این سبک بشین، کنش شما یک
"خوانش دقیق" میشه ولی وارد نقد نمیشه. و این از منظر من نکته ی مثبتیه.
در مورد کارم در «یک شعر و یک نکته سی»ام واژه ی «بررسی» را استفاده کرده ام و نه واژه ی «نقد» را و عرض کرده ام که نوشته ام با آنچه که هر منتقد یا منقدی ممکن است روی آن شعر انجام دهد فرق می کند. حتا اصطلاح «شرح شعر» که شما برای آن گونه کار انتخاب کرده اید بالاتر از کار ساده ی ایست که انجام داده ام. با آن کار فقط گفته ام که با قرائت آن لحظه ایِ آن غزل حسین منزوی من به چه برداشت غریبی از آن رسیده ام. بدون شک با قرائت های بعدی ام ممکن است به برداشتی بسیار متفاوت تر برسم. الحمدلله «نقد بَلَد» هستید و می دانید که امروزه عقیده بر این است که حتا اگر خودِ حسین منزوی زنده بود و این غزلش را می خواند آن را تاحدودی متفاوت تر می خواند و می فهمید. بگذریم. اتفاقاً، آنچه باعث شد این وبلاگ را راه بیندازم این بود که خیلی ها از نقدهایی که روش و حرف هایشان تکراری است خسته شده اند. همین ها آنچه را که شما «شرح شعر» می نامید بیش تر می پسندند. امّا، استاد محترم همین به اصطلاح شرح یا شرح مختصر برای کسی که انواع رویکردهای نقد ادبی را می شناسد راهنمایی است برای این که از همان زاویه این شرح را درک کند. به عنوان مثال، در همین «شرح شعر»ی که شما عنوان کرده اید، بی آن که نامی از «ساختار شکنی» و «دریدا» ببرم در عمل نشان داده ام که خواننده می تواند مرکز ثقل معنی را از آنچه رایج است و عادت شده است تغییر بدهد و به لایه هایی از معنی متن برسد که متفاوت از برداشت های دیگران باشد. او می تواند به معنایی برسد که مخالف آن معنا و مقصودی است که خالق متن در نظر داشته است.
۲. مسلما گفتگو و تبادل نظر در شرح، از ضروریاته. اساسا خود شرح اغاز یک گفتگو با متن صامت و به زبان اوردن اون متنه. اما اینکه بگیم هر کس فهمی داره همونقدر موجب سکون و صامتی متن میشه که بگیم فقط یک یا چند خوانش وجود داره. گفتگو در هر حالتی باید برقرار باشه. چه میان متن و شارح و چه میان شروح مختلف با یکدیگه.
همان طور که در پاسخ به نکته نخست نوشته ام تلقی ِ من از «هر کس فهمی داره» مطابق با قرائت و خوانشِ هر بارِ اوست. اگر کسی متنی را چند بار بخواند هر بار ممکن است چیزی به درک اش از آن اضافه شود. همین شخص شاید در لابه لای خوانش ها به اطلاعات و تجربه های جدیدی دست پیدا کند و برداشت اش خیلی فرق کند.
۳. وجود
وحدت در الفاظ و معنای یک متن که باید کشف بشه، صرفا یه پیش فرض سنتیه که غالبا هم
شارح در تحققش موفق نیست. مثلا شروح خود شما به اشعار سپهری ممکنه از منظر خودتون
مدعی باشین که وحدت ارگانیک ساختار شعر رو عریان کرده اما از منظر خواننده ای دیگه
تنها البوم پریشانی از دانسته های ذهنی شارح باشه فرضا. البته صحت و سقم این دعاوی
قابل طرح و بحث و اقامه دلیله.
نکته اینجاست که آن خواننده ای که نوشته دیگری را «آلبوم پریشانی از دانسته های ذهنی شارح» می داند این پریشانی را با آن وحدتی که خود در نظر دارد و ممکن است به زبان و قلم هم نیاورد می سنجد؛ پس، با چه معیاری می شود پریشانی را تشخیص داد و به اینجا رسید که «صحت و سقم این دعاوی قابل طرح و بحث و اقامه دلیله»؟ با پریشانی نمی توان پریشانی را معرفی کرد.
۴. اونجا
که به متن حرف من اشاره کردید بنظرم مهمتر و مثمر ثمرترین کار کل نگارش شماست. چرا
که مصداق بهتر از مفهوم مطلب مدنظر شما رو میرسونه.
حالا جواب من: از نظر من، اشکال اینه که
فساد رو مفرح نمیدونین. در حالیکه من گفتم ذهن حال نگر، در گذر از اشکال و ابعاد
اشیا (که موجب غربت و جدایی اشیا میشه) و رسیدن به وحدت اونها، با فساد شباهت داره
و گفتم که مولانا این شباهت رو متذکر شده:
هوشیاری مر جهان را "آفت" است. پس از منظر من، تابش افتاب مفرح، که
طبیعتا فسادزاست منظری تازه برای نگاه وحدتنگر شاعر گشوده. و شما اگه معنای
لغتنامه ای "مشبک" رو ببینین دیگه نمیگین زنبیل مانع از تابش افتابه.
(حالا بگذریم که علامت نگارشی دونقطه ":"
هم موافق تاویل منه)
در مورد نکته ی چهارم، نخست باید بگویم این من نیستم که باید فساد را مفرح بدانم. باید مطابق این متن به این نتیجه برسیم که سهراب آن را مفرح می داند. این واژه فعلاً در این متن برای آفتاب استفاده شده است نه برای فساد. دیگر این که، استاد محترم، برخلاف شما که فکر می کنید بیدار کردن یا از خواب پراندن «حجم فساد» به این معنی است که آن را بیدار می کند که دوباره دست به کار فساد شود، من فکر می کنم چون این خواب مجازی است باید عکس این معنی را نیز درنظر بگیریم. به عنوان مثال، کسی را که از خواب غفلت بیدار می کنند ، در حقیقت، می خواهند غفلت از سرش بپرد، بیدار نمی کنند که بیش تر غفلت کند. بیدار می کنند که این کار را اصلاً نکند و یا کم تر انجام بدهد. آفتاب «حجم فساد» را از خواب می پراند تا حجیم تر نشود. حتا با آن دو نقطه نشان داده می شود که چنین چیزی در بی نوری و کم نوری بیش تر رخ می دهد. دوباره تکرار می کنم که این پوسیدگی از آن هایی نیست که علم توضیح می دهد. احساس این را می فهمد. چه کسی گفته است وقتی تاریک است فساد نیست و «حجم فساد» در خواب است؟
۵. در
خصوص سبک کامنت گذاشتنم عرض کنم که من نکته وار مطالبی رو میگم که فکر میکنم اصل
موارد اختلافه اما اگه شما ابهام یا اشکالی دارین مطرح کنین تا حدود و ثغور دانسته
و ندانسته هام رو روشنتر کنم. در خصوص نکاتم در مورد شعر حافظ اشکالاتی فرمودین. و
جواب من:فکر میکردم وحدت
"فرضی" شعر در توضیحاتی که دادم واس خواننده مشخص بشه؛ اما اگه چنین
نشده بیشتر توضیح میدم.
حافظ میگه: از دل تنگ گناهکار اهی
برارم و اندر گنه ادم و حوا اتش فکنم. الان دقیقا حافظ میخاد چی رو اصطلاحا اتش
بزنه؟ خود گناه ادم و حوا رو یا اثار این گناه رو که هنوز هم بنی ادم رو از عیش و
وصل نخستینش جدا کرده؟ پس مشخصه که اینجا حافظ داره در خصوص از بین بردن اثر گناه
ادم و حوا صحبت میکنه نه خود فعل گناهشون (اصلا اتش زدن و از بین بردن خود گناه چه
معنایی میتونه داشته باشه؟!!! که بیاییم بگیم توبه شون پذیرفته و گناهشون امرزیده
شده بوده!) اتش بر چیزی زدن باصطلاح لغتنامه ای یعنی از بین بردن. گناه ادم و حوا
هم به مجاز سببیت یعنی همین فراق و فقدان نوع بشر.
حالا وحدت شعر رخ نمون میشه. چون حافظ با درخواست بندقبا گشایی از یار و جرعه جام
به زمین و غلغل چنگ بر اسمان افکندن، همین زمان و مکان رو تبدیل به عشرت فردای
وعده داده شده میکنه.
استاد محترم، شما باز تلاش کرده اید که با توجیه مذهبی و یا عرفانی حرف و عمل حافظ در این شعر را هر جور شده به هم وصل کنید. من فکر می کنم این طور نمی شود. شما می خواهید بگویید حافظ با آهی که می کشد اثر گناه آدم و حوا را از بین می برد. آن ها که نتوانسته اند به «عیش و وصل نخستین» برسند او «با جرعه ی جام و غلغل چنگ» در همین زمان و مکان به آن «عشرت فردا»، حتماً یعنی «عیش و وصل نخستین با خدا» می رسد. من فکر می کنم این گونه توجیهات ادامه ی همان رسمی است که می خواهد حتا ظاهر غزلیاتی از این دست را مذهبی و عرفانی جلوه بدهد. من مشکلی با این قضیه که این غزل را می توان با نگاهی عرفانی تطهیر کرد ندارم، ولی شک دارم با نگاه مذهبی بتوان توجیه مذهبی برای آن پیدا کرد. اگر «وصال» همانی بود که عاشق تصور می کرد و اگر راه وصال همانی بود که او انتخاب می کرد تعداد آدم و حوا ها این قدر زیاد نشده بود. همان خدایی که این عاشق طالب وصالش است، برای وصال طریقه و زمان خاص تعیین کرده است. عدّه ای که راه درست را رفته اند در آن فردا «ناظر» پروردگارشان خواهند بود. بدون تردید، حافظ با طرز فکر و بیان خود دارد یک نوع قرائت دینی را تبلیغ می کند که به قرائتی دیگر از آن دهن کجی می کند. «آتش زدن به گناه آدم و حوا» آغاز این دهن کجی است. پایانِ آن بی اعتنایی به «عشرت فردا» ست. پس، لزومی ندارد حافظ را با توجیه معناییِ ظاهر این غزل تشنه ی وصالی عرفانی و مذهبی معرفی کنیم. او خودش را برای شنیدن ملامت آماده کرده بود.
۶. ظاهرا تجاهل العارف من در نقل این عبارت که "منم ارتباط دقیقی نمیبینم اما نمیتونم ظواهر شعر رو نادیده بگیرم"، سبب دردسر شده. من تصحیح میکنم و میگم کاملا حدود دانسته و ندانسته ام در خصوص کل شعر "هم سطر هم سپید" واسم مشخصه و در صورت علاقه میتونم بیانش کنم.
استاد محترم، برخی از نوشته های شما در مورد اشعار سهراب را خوانده ام و خوشحال می شوم نقد کامل شما از این شعر را نیز دریافت کنم و بخوانم.
۷. نکته
کلی هم اینکه به کامنتهای من به چیزی بیشتر از یه کامنت و نظر نمیشه توجه کرد. نه
داعیه اموزش دارم و نه هوای خود حق پنداری (یه مقدار واس این کارا سن و سالم
زیاده) اینا رو مینویسم تا اینجا مثل نظرات شما و در کنار اونها ثبت بشه که
"دنیا را نمیبینم بقایی". نگاشته های من از اشعار سپهری مربوط به حدود
ده سال پیشه و با دیدن دغدغه شما در خوانش این اشعار، جالب دیدم که مطالبتون رو
بخونم و مطالبی مختصر هم از نگاشته هام نقل کنم.
خوب، برای آموزش همین «سن و سال زیاد» که توأم با تجربه و علم کافی است خوب است، ولی به شما حق می دهم که سن و سال زیاد و تفکر معقول و منطقی باعث می شود که آدم ظرفیتِ شنیدن حرف های دیگران را داشته باشد و نگوید همین است و جز این نیست. بنده هم گرچه اشتباهات جوانانه دارم جوان نیستم. از هر گونه انتقاد و نظر و پیشنهادی استقبال می کنم و منتظر نظرات شما و دیگران هستم.
با تشکر از نکته سنجی های شما.