نگاهی به «ما هیچ، ما نگاه» سهراب سپهری(7) اینجا پرنده بود – بخش چهارم

 

 

هنگامی که خواننده ای بتواند از خودِ متن به نکاتی پی ببرد که نویسنده مد نظر داشته است باید گفت که هم نویسنده در بیان حرف هایش موفق بوده است و هم خواننده در دریافت آن ها. استفاده ی خواننده از متون دیگر، از هر نوع، برای اثبات برداشت خود از فضایل اوست و خوب است اگر واقعاً سودمند باشد و فقط برای فضل فروشی نباشد.

 

سهراب، گر چه زبان دشواری دارد- مخصوصاً در ما هیچ، ما نگاه، حرف هایش را جوری بیان می کند که با دقتی در خور به قول سهراب مثل یک تکه چمن روشن است. تلاش برای درک معنی هر شعری با استفاده از عناصر موجود در آن نخستین کاری است که از دست هر خواننده ای برمی آید. هر خواننده ای با استفاده از متون دیگر می تواند لایه های دیگری از معانی را برای هر شعری پیدا کند، ولی آن معانی نباید معنی رویی را هنگامی که صدق آن ثابت شده است تکذیب کند.

 

در بررسی شعر «اینجا پرنده بود» با این که بندها و حرف ها و تصاویر موجود در آن ها قدری نسبت به هم متفاوتند عناصری وجود دارد که به وحدت معنی و مقصودشان کمک کند. سهراب بند چهارم را نیز با التقات به پرنده آغاز می کند:

 

 

 

ای نگاه تحرک!

 

حجم انگشت تکرار

 

روزن التهاب مرا بست:

 

 

 

سهراب پرنده را به این دلیل «نگاه تحرک» می نامد که حرکتِ او در آسمان باعث می شود که نگاهِ او نیز به حرکت درآید. چون می خواهد فقط نگاه باشد و همه ی دریافت ها و افکارش از طریق نگاه ها و برابر با آن ها باشد نمی خواهد و نمی تواند از او چشم بردارد. «حجم انگشت تکرار» و «روزن التهاب» را چگونه باید معنی کرد؟ اجازه بدهید جمله ی بعدی سهراب را نیز بخوانیم:

 

پیش از این در لب سیب

 

دست من شعله ور می شد.

 

«انگشت» با «دست» و «التهاب» با «شعله ور» قابل فهم می شود. عبارتِ «پیش از این» تفاوتِ ما بین انجامِ یک کار در دو زمان متفاوت را نشان می دهد. در مجموع، سهراب می خواهد بگوید که پیش از این هنگامی که «سیب» را می دید با شوق آن را می چید یا برمی داشت. چرا سهراب یکباره از «پرنده» به «سیب» می پردازد و همان طور که در ادامه خواهیم دید «ستاره» هم می تواند جای این ها را در نگاه او بگیرد؟ این ها همه هنگامی که «عشق» باشد یکی می شوند. این عشق و نگاهِ عاشقانه است که تحفه ی از دست رفته ی آدمی زاد است. به بخشی از «مسافر» که «نگاه» و «عشق» و «سیب» و «پرنده» با هم جمع شده اند توجه کنید تا منظور سهراب از «اینجا پرنده بود» را بهتر حس کنید:

 

نگاه مرد مسافر به روی میز افتاد:

 

«چه سیب های قشنگی!

 

حیات نشئه ی تنهایی است.»

 

و میزبان پرسید:

 

قشنگ یعنی چه؟

 

_قشنگ یعنی تعبیر عاشقانه ی اشکال

 

و عشق، تنها عشق

 

تو را به گرمی یک سیب می کند مأنوس.

 

و عشق تنها عشق

 

مرا به وسعت اندوه زندگی ها برد،

 

مرا رساند به امکان یک پرنده شدن.

 

پس، با نگاهِ درست و عاشقانه هر شکلی می تواند قشنگ دیده شود و با عشق است که دست برای گرفتن هر چیزی شعله ور و بی تاب می شود، و با عشق است که پرنده دیده می شود و امکان پرنده شدن برای هر عاشقی فراهم می شود. حالا، عادتِ ناشی از تکرار باعث شده است آن عشق و شوق و التهابِ شعله گونه وجود نداشته باشد. اینجا، دیگر پرنده به چشم نمی آید. هنگامی که سهراب می گوید تکرار «روزن التهاب مرا بست» دیگر کوچک ترین راهی برای بروز شوق و التهاب باقی نمی گذارد. البته، او از منِ نوعی می گوید. «آدمی زاد» موضوع اصلی این شعر است نه شخص سهراب. او در ادامه منظورش از «پیش از این» را بیان می کند:

 

پیش از این یعنی

 

روزگاری که انسان از اقوام یک شاخه بود.

 

همان طور که گفتم سهراب به موضوع «انسان» برمی گردد. اما، آیا منظور سهراب از این حرف این است که  «انسان ها» پیش از این با هم یکی و متحد بودند؟ سهراب زیاد در پی ایجاد اتحاد آن هم به هر شکلی در بین انسان ها نیست. در واقع، انسان ها به گونه ای با انجام کارهایی که برای بیشترشان عادت شده است با هم متحدند. گویا سهراب ادعا می کند که انسان با بقیه ی موجودات از اقوام یک شاخه بوده است. حالا هم هست فقط باید با نگاهی متفاوت از نگاه های بی تفاوتِ تکراری به این حس برسد. سهراب تفاوت اساسی بین آن زمان و این زمان را در سمتِ نگاه و شیوه ی تماشای انسان می بیند:

 

روزگاری که در سایه ی برگ ادراک

 

روی پلک درشت بشارت

 

خواب شیرینی از هوش می رفت،

 

از تماشای سوی ستاره

 

خون انسان پر از شمش اشراق می شد.

 

دقت کنید وقتی سهراب می گوید «از تماشای سوی ستاره خون انسان پر از شمش اشراق می شد» با بیانِ غیرمستقیم همخونیِ انسان با موجودی مانند ستاره، می خواهد نشان بدهد که انسان و ستاره و موجوداتی مانند ستاره همه از اقوام یک شاخه بوده اند. نورِ ستاره انگار خون ستاره بود که در رگ های انسان جاری می شد.

 

سهراب می داند که پلک وقتی سنگین باشد آدم به خواب شیرینی فرو می رود ولی متفاوت حرف می زند تا بدانیم منظور متفاوتی دارد. سهراب نشان می دهد که، بر عکس، به جای این که خواب روی پلک سنگینی کند تصویری برجسته و آن قدر درشت که تمام نگاه را پر می کند باعث شده است که انسان نخوابد و محو تماشای آن شود. برای کسی که زیر درخت دراز کشیده و برگ های بالای سرش مانع تماشای آسمان است یکباره یک نظر به آسمان باعث می شود به جای این که آن جا بخوابد، جوری سرگرم تماشای آسمان شود انگار این نگاه است که مانند خون به او زندگی می بخشد. جالب است با این که سایه و برگ و پلک باید مانع تماشا باشند و حتا گاهی ادراک نیز چنین است، ولی پیش از این مانع نبودند. انسان پیش ترها زندگی اش چنان وابسته به نگاه هایش بود که هر مانعی را برای تماشا کنار می زد. تحرک و زندگی اش در نگاهش بود. به راحتی با یک نگاه همانی می شد که می دید. جایی در «مسافر» سهراب دوباره «سیب» و «حرارت» و «تماشا» و «پرنده» و «تحرک» را جمع کرده است:

 

_و در کدام زمین بود

 

که روی هیچ نشستیم

 

و در حرارت یک سیب دست و رو شستیم؟

 

_جرقه های محال از وجود برمی خاست.

 

_ کجا هراس تماشا لطیف خواهد شد

 

و ناپدیدتر از راه یک پرنده به مرگ؟

 

_و در مکالمه ی جسم ها مسیر سپیدار

 

چقدر روشن بود!

 

_کدام راه مرا می برد به باغ فواصل؟

 

 

 

عبور باید کرد.

 

صدای باد می اید، عبور باید کرد.

 

و من مسافرم، ای بادهای همواره!

 

مرا به وسعت تشکیل برگ ها ببرید.

 

مرا به کودکی شور آب ها برسانید.

 

و کفش های مرا تا تکامل تن انگور

 

پر از تحرک زیبایی خضوع کنید.