سخنی با آقای فرزاد اقبال در پاسخ یا واکنش نسبت به برداشت ایشان از روش اینجانب در بررسی متونِ متفاوت و نیز روش ایشان در بررسیِ بررسی های اینجانب

بهتر است در ابتدای کار آخرین نظرات ایشان را که اوّلی در مورد نگاهی به «ما هیچ، ما نگاه» سهراب سپهری(6) هم سطر، هم سپید و دومی درباره ی یک شعر، یک نکته(27) بازخوانی کنیم:

سلام. در کلیات شرح همنظریم. تنها به موارد اختلاف اشاره میکنم
۱. رفتار افتاب مفرح / حجم فساد را / از خواب می پراندیک سیب/ در فرصت مشبک زنبیل/ میپوسد.
"از خواب پراندن" رو من در معنای اصطلاحیش میگیرم. یعنی افتاب فساد رو بیدار میکنه. (شما مخالف این معنی گرفتین. یعنی افتاب مانع فساد میشه). علامت دو نقطه "
" نشون میده که اونچه در ادامه میاد توضیح قبله.
شعر میگه
افتاب موجب فساد میشه یک سیب داره در زنبیل و در اثر تابش خورشید می پوسه و فاسد میشه.
حالا شاید بپرسیم این معنی غریب چه ارتباطی با محتوای عرفانی شعر داره. منم ارتباط دقیقی نمیبینم اما بهرحال ظاهر الفاظ شعر رو نمیتونن نادیده بگیرم. لذا اونچه به نظرم میرسه رو مینویسم
الف. حجم فساد ترکیب جالبیه. فساد حجم و شکل اشیا رو از بین میبره لذا حجم فساد تناقضی درونش داره.
ب. در ادامه شاعر از این از,بین رفتن شکل که مترادف با همین فساده گفته
در ذهن حال، جاذبه شکل/ از دست می رود. پس ذهنی که در حال مقام داره تناسبی با فساد داره هر دو شکل و حجم اشیا رو نابود می کنند (غربت اشیا) تا به کنه و ذات اونها برسن.
ج. غربت اشیا که شاعر میگه در تقابل با "وحدت اشیا" در شعر مسافره که میگه
و غم اشاره محوی به رد وحدت اشیاست.
د. پیش از سپهری مولانا هم نگاه هوشیارانه ادمی رو به افت و فساد تشبیه کرده

استن این عالم ای جان غفلت است
هوشیاری مر جهان را افت است
۲. کتاب در تقابل با ابهام معنا میشه. در کتاب مبهمات رو توضیح میدن. در کتاب همین ابهام و مسیله و مشکلی نیست. بلکه هر چه هست توضیح، حل و رفعه. لذا شاعر میگه در کتاب هیچ واقعیتی نیست. ادمی قبل از رسیدن به جواب، باید با خود مسیله روبرو بشه و ابهامات رو بشنوه.

۳. سطر اصلا بمعنی نوشته است و در همین معنا با سپید تقابل ایجاد میکنه. سپید در حقیقت همون از دست رفتن شکل سطر و نوشته است. توصیفی مثل "گنجشک محض می خواند" حدی میان سطر و سپیده. از سمتی میخواد چیزی رو به نوشته در بیاره که قابل به بیان اوردن نیست بلکه اصطلاحا از مقوله نشان دادنی است نه بیان کردنی وکل این شعر کوشش شاعر برای چنین مقوله ایه. شاعر از,یکسو از چنین تجربه ای میگه"ان لحظه که پرنده ای در شیب تپه، صدایش را سر داد، لحظه ای بزرگ بود. انجا من به معنی "ناب" پی بردم(هنوز در سفرم. ص ۸۷) و از سوی دیگر گرفتار این حسه "می خواهم بنویسم .... و می نویسم. سثیدی کاغذ را طاقت ندارم. تاب پاکی هم ندارم". (هنوز در سفرم. ص ۲۴)

چند نکته مختصر
۱. علت دیده گریان کردن و صبوری نکردن بیت اول همون "دل تنگ" بیت دومه.
۲.رجحان صبر به صحرا فکندن به دیده دریا کردن بی وجه بنظر میرسه.
۳. اتش اندر چیزی زدن یعنی نابود کردن ان چیز. معنی بیت دوم با وجود گنه کاری، از دل سوخته تنگم چنان اه اتشینی میکشم که گناه ازلی ابنای بشر رو هم بسوزونه و از بین ببره.
۴. "اتش اندر گناه افکندن" تناقض داره؛ چرا که گناه اندر اتش می افکند نه بالعکس.
۵. مصراع "مایه خوشدلی انجاست که دلدار انجاست" علت دل تنگ بیت قبل رو بوضوح نشون میده.
۵. شاعر در پی بهشت کردن همین زمین ه و وصال رو در همین هجرانکده میخاد لذا در اخر میگوید من چرا عشرت امروز به فردا فکنم.

جناب آقای فرزاد اقبال، نخستین نکته در مورد روش بررسی ام این است که کم تر کاری را با روش کلیشه ای نقد مرسوم در کارهای دیگران انجام می دهم. محض نمونه یک شعر و یک نکته ی سی ام را بخوانید و فقط به این فکر کنید که در میان این همه منتقد و منقد کدام ممکن است با آن دید و آن قلم در باره ی آن بنویسد. بنا بر این فکر می کنم کسی که سعی می کند با نگاه آن گونه منتقدها و ناقدها نوشته هایم را ارزیابی کند وقت خودش را تلف می کند، گر چه برای من نوشته هایش آموزنده است. در میان نوشته هایم بررسی بر مبنای رویکردهای نقد ادبی برای آزمایش و آموزش کم نیست، ولی نوشته هایی که خوانندگان را ترغیب می کند با هر معلوماتی حرف دلشان را در باره ی اشعاری که می خوانند بنویسند برجسته تر است.

بررسی اشعار اگر از حالت کلیشه ای بیرون بیاید باعث می شود خوانندگان لذّت نقد را حس کنند. آن ها با روشی که خود را به آنان تحمیل نمی کند با روش های نقد بهتر آشنا می شوند. مخصوصاً توجه به برداشت خواننده از متنی که خوانده است و  بررسی عواملی که به برداشت مشابه یا متفاوت اش از آن ختم شده است تنوع کار را بیشتر می کند.

معمولاً هر کسی با یک جست و جوی ساده می تواند معانی رایجِ برخی از عباراتی را که شما هم سعی کرده اید معنی شان را به من بیاموزید یا یادآوری کنید پیدا کند. بدون شک من هم تفسیر دیگران از شعر و غزلی را که بررسی می کنم حوانده ام. ولی اگر ختم کار بررسی آن ها با نوشته های دیگران از پیش اعلام شده باشد پس دیگر نیازی به بررسی آن ها با قرائت های دیگر نخواهد بود. هنوز هر خواننده ای منقدی خاموش و گمنام برای  آثاری است که بسیاری از بزرگان آن ها را نقد کرده اند. بسیاری از خوانندگان ممکن است ناشیانه در مورد آثار نظر بدهند، ولی برداشت خواننده ای را که متنی را بر اساس دیدِ خود و با کشف رشته ی معنایی خاصی در آن بررسی کرده است نمی توان با استفاده از فرهنگ واژگان رایج و شیوه ی کار دیگران سنجید. دیکته ی تنها یک تفسیر برای هر متنی خیلی دیکتاتورمنشانه است و در میان ما که عادت کرده ایم افراد معدودی به ما بگویند که فقط خودشان و افراد خاصی چیزی را می فهمند و دیگران باید فهم شان را مطابق فهم آن ها تنظیم کنند بدجوری رسم شده است. بسیاری از ماها، به ظاهر، تعدد معانی و تعدد قرائت ها را فقط برای این که نگویند که دچار جمود شده ایم می پذیریم. در عمل معنی برای ما یکی است: همانی که ما داریم و یا دیگران با ضمانتِ حفظ امنیت ما به ما سپرده اند و چه چیزی بهتر از این که ضامنی، مثلاً یک فرهنگ واژگان و یک منتقد مشهور، به ما اطمینان بدهد که با تکرار حرفِ او کسی جرأت مخالفت نخواهد داشت و دیگر کسی نخواهد گفت که ما بی سواد و کم سواد هستیم.

خواننده ی عزیز، در بررسی هر متنی کشف وحدتی که در شکل و معنی اش وجود دارد مهم است، و نقد برداشت هر کسی بدون شک زیر سؤال بردن آن وحدتی است که او ادعا کرده است که در اثر وجود دارد. در نقد درست منتقد با کاری کامل وحدت دیگری را با ادله ی مناسب جایگزین آن وحدتی می کند که مورد ادعایِ دیگران است. اغلب پذیرفتن بخشی و نپذیرفتن بخشی دیگر و بعد پذیرفتن برداشت کلّیِ افراد دیگر فقط تعارفی مؤدبانه است.  گاهی نپذیرفتن بخشی از برداشت یک خواننده در حقیقت نپذیرفتن کلّ برداشت اوست. شاید اگر خواننده ی موشکاف از همان زاویه و با توجه به همان وحدت به برداشت دیگری از اثری توجه کند بگوید «هر چند من جور دیگری به این شعر نگاه کرده بودم، ولی شاید این جوری هم بشود به آن نگاه کرد و این جوری اش هم بد نباشد.»

بنا بر این، این حرف که «در کلیّات شرح همنظریم» با بیان اختلاف در جزئیاتی که مهم است حرف درستی نیست. ببینید، هم ناخن جزئی از بدن است، هم مغز و هم قلب. این اجزاء اهمّیّت شان برای حفظ زندگی و سلامت فکری و روانی و جسمانی بدن به یک اندازه نیست. کسی که «آفتاب» را عامل فسادِ سیب می بیند با کسی که سعی می کند توضیح دهد که چرا سهراب آفتاب را «مفرح» توصیف می کند در جزء و کل با هم اختلاف دارند. کسی که فکر می کند باید معنی فساد و پوسیدن را از درس علوم تجربی مدارس و از فرهنگ لغت دربیاورد خیلی سخت حس کسی را که می گوید «من در گوشه ی این خانه دارم می پوسم» درک می کند. قرار نیست سیب در زنبیل بر اساس عوامل طبیعی بپوسد. پوسیدن سیب در زنبیل می تواند به علّت دوری اش از آفتابِ مفرح باشد. زنبیل مانعی سر راه آفتاب است. فکر می کنم به جای دنبال کردن معانی واژه ها به طور جدا جدا، بهتر است با کشف وحدت معنی موجود بین اجزا و کلّ اثر و درک جهان بینی صاحب اثر آن را بررسی کنیم. حتا اگر با چنین کاری به نظرات متفاوتی برسیم کارمان قابل تأمل تر است، برای این که نشان می دهد هر کدام با تکیه روی عنصر وحدت بخش متفاوتی به نظری رسیده ایم که در وهله ی نخست جای تفکر دارد نه انکار.

حتا اگرکسی بخواهد معلم وار نکاتی را عنوان کند بهتر است با ارائه ی بررسی کامل با معرفی عامل وحدت دیگری در متن این کار را انجام دهد زیرا افزودن نکاتی از خود در وسط بررسی دیگران همیشه به معنی تکمیل نقایص و برطرف کردن اشکالات موجود و در نهایت رسیدن به بررسی درست نیست. به عنوان نمونه کسی که می گوید حافظ می خواهد با آهی کاری کند که گناه آدم و حوا بسوزد و از بین برود باید بتواند این موضوع را با پرداختن به عشرت و به فکر فردا، یعنی قیامت، نبودن و به قول شما همین زمین را بهشت کردن در بیت آخر، همه را با هم، در یک بررسی معقول جمع کند. برخی برخلاف شما که این کار را نکرده اید سعی می کنند به جنبه ی عرفانی تصاویر بپردازند و مثلاً این طور فکر کنند که منظور حافظ از عشرت همان عبادت خالصانه و بی ریا و بدون چشمداشت بهشت است که البته چشمداشت کنایه آمیزی در همین طرز بیان وجود دارد. من در بررسی این غزل نخواسته ام پشتِ  توسل به چنین ادعایی خودم و حافظ را محافظت کنم.

کسی که اشاره و تلمیح به «گناه آدم و حوا» را جدّی می گیرد حتماً می داند که با استناد به قرآن توبه ی آدم و حوا پذیرفته شده است. لازم نیست کس دیگری مطابق عقیده ی مسیحیان مسیح وار خود را قربانی کند تا خدا قربانی اش را برای بخشش فرزندان آدم و حوا بپذیرد و آنان مجوز ورود به بهشت را پیدا کنند. در بیان معنی این تلمیح و ارتباط آن با اجزاء و کلّ غزل، آن هم فقط از یک زاویه و نه همه ی زوایا، عرض کرده ام که با کنار گذاشتن صبر که فضیلتی توصیه شده در قرآن است، حافظ در دوری از دلدار می خواهد آهی بکشد که گناه آدم و حوا در کنارش کوچک جلوه خواهد کرد و اصلاً دیده نمی شود. چنین فردی با چنین گناهی به بهشت نمی اندیشد و به فکر عشرت امروز است. این عشرت با آنچه که از دلتنگی اش می دانیم نوعی سرگرمی شرک آلود با اندیشه ی دلدار است. همین که اندیشه اش با دلدار باشد انگار با اوست و همین مایه ی خوشدلی اش است. دوست عزیز، با نوع تحلیلی که من از این غزل داشته ام حالا کسی هم که می خواهد همه اش را به عرفان و عشق و امثالهم وصل کند می داند باید با درک پیوند بین اجزا و کلّ متن این کار را بکند. نوشتن معنی هر کلمه و عبارت در کنارشان هرگز نامش بررسی متن نیست. نوشته اید: یک سیب داره در زنبیل و در اثر تابش خورشید می پوسه و فاسد میشه. حالا شاید بپرسیم این معنی غریب چه ارتباطی با محتوای عرفانی شعر داره. منم ارتباط دقیقی نمیبینم اما بهرحال ظاهر الفاظ شعر رو نمیتونن نادیده بگیرم. لذا اونچه به نظرم میرسه رو مینویسم. این نشان می دهد شما به فکر این نیستید که وحدتی بین شکل و محتوا و جزء و کل در شعر پیدا کنید. شما بدون انجام چنین کاری نمی توانید ادعا کنید که این شعر محتوای عرفانی دارد.  کاربرد چنین واژه هایی در بررسی اشعار سهراب سپهری و حافظ رفع تکلیف برای توضیح مفاهیم دشوار یا متناقض با برداشت های رایج از اشعار آنان است. معمولاً استناد به آثار دیگر هر نویسنده ای محدود به مترادف یابی برای واژه های مورد استفاده اش نمی شود. مهم همخوانی متن و تصاویر با جهان بینی خاص آن نویسنده است. در هر صورت، از این که اظهار نظر می کنید سپاسگزارم. نوشته های شما برایم منبع الهامی است برای توجه و پرداختن به متون از زوایای دیگر. موفق باشید.