یک شعر و یک نکته(30)
بدون تعارف، هر متنی گویای افکار و حالات روحیِ آفریننده ی آن متن است. کلامی و نمایشی و تصویری و ... فرقی نمی کند. (همین متنی را که دارم می نویسم حرف های گفتنی در باره ی خودم زیاد دارد، و متنی هم که حال با خواندن این جملات ا در ذهن شما دارد شکل می گیرد در باره ی شما!) متنی که رو است آنچه را که فرد آگاهانه یا ناخودآگاه در درونِ خود پنهان نگه داشته است لو می دهد. گاهی شخص خودش از عادت ها و افکار و روحیه ی عجیبی که دارد باخبر است ولی سعی می کند آن را نادیده بگیرد و یا توجیه کند. می خواهم با نگاهی اززاویه ای متفاوت همین نکته را در غزلی از حسین منزوی به شما نشان بدهم. می گوید:
من از تو، سرو عزیزم، ثمر نمی خواهم
که غیر سایه ای از تو، به سر نمی خواهم
درست است که «ثمر» در فرهنگ واژگان این عاشق «میوه»ای مانند سیب معنی می دهد، ولی باید پذیرفت که «سایه» هم می تواند برای خودش «ثمر»ی باشد. «ثمر» نباید حتماً راهیِ شکم شود. در این «نمی خواهمِ عاشق» خواسته ای است که کم چیزی نیست.
بخیل نیستم امّا برای هیچ درخت
اگر تو سبز نباشی، ثمر نمی خواهم
این عاشق می گوید بخیل نیستم ولی قبول کنید که بخیل است. کسی که می داند عشق چیست عشق دیگران را نیز می فهمد و دوست دارد.
به جز تو، جای دگر، آشیان گزیند اگر
برای مرغ دلم، بال و پر نمی خواهم
«اگر» که آمد با خودش «امکان» و «احتمال» را می آورد. بعید نیست که این مرغ سراغ آشیانه ای دیگر برود و عاشق فقط گاه گاهی خودش را سرزنش و بال و پر مرغ دلش را لعنت کند که آن قبلی یک چیز دیگری بود.
مرا به بوی خوش ات جان ببخش و زنده بدار
که از تو چیزی از این بیش تر نمی خواهم
توقعِ «جان» و «زندگی» از کسی داشتن کم چیزی نیست که این عاشق می گوید «که از تو چیزی از این بیش تر نمی خواهم.»
اگر چه وسوسه ی دیدنت همیشگی است
-که هیچ وسوسه را، این قدر نمی خواهم-
مصرع دوم نشان می دهد که کاربرد «همیشگی» در مصرع نخست اغراق آمیز است. اگر این «همیشگی» با «صد در صد» مساوی باشد درصدی و ذرّه ای جا برای وسوسه ای دیگر نمی ماند که شخص فکر کند آن را همان قدر بخواهد یا نخواهد.
دلم به دلهره می لرزد از تماشایت
که بر تن و سر و دست ات، تبر نمی خواهم
این از خودخواهی عاشق است که با نگاه به معشوقه اوّلین چیزی که به نظرش برسد این باشد که ممکن است او را از دست بدهد. این چه نگاه و چه تماشایی است؟
اگر چه «سرو شکسته» شعار خوش نقشی است
تو را شکسته ی هر رهگذر نمی خواهم
شعار معمولاً مورد استفاده و سوء استفاده ی کسی قرار می گیرد که آن را به زبان می آورد. این عاشق از پیش برای خودش شعارش را ساخته است. او که می گوید سروش را شکسته ی «هر رهگذر» نمی خواهد آدم را به این فکر می اندازد که پس آن را شکسته ی «چه رهگذری» می خواهد.
به پای باش که پایان سرنوشت تو را
شبیه «سروکش کاشمر» نمی خواهم
گفتنِ «به پای باش» برای درختی که خودش نمی تواند به خودش تبر بزند فقط می تواند جنبه ی دعایی داشته باشد. منظور از «به پای باش» با توجه به سرنوشت «سروکش کاشمر» می تواند چیز دیگری باشد. به متن زیر که در باره ی کاشمر است توجه کنید تا تاحدودی منظور شاعر از مقایسه ای که انجام داده است دست تان بیاید:
کاشمر و ترشیز پیشین، از گذشتههای دور تا کنون دچار دگرگونی و تغییر نام شدهاست. در بررسی نام این شهر به بیش از بیست نام برخورد شدهاست که با یک جمع بندی میتوان تمامی آنها را در واژگان «کاشمر»، «ترشیز»، «بست» و «سلطان آباد» خلاصه کرد. به این ترتیب واژهٔ کشمر، که میتواند به معنای آغوش مادر گرفته شود، با گذشتن از شکلهای کیشمر و کشمار، سرانجام به گونه کاشمر در آمده و در همین صورت بازماندهاست. از سوی دیگر فرهنگ نگاران، کاشمر را گونه کامل شده «کاخجر»، «کاشخر» و «کاشغر» دانستهاند و بر این باورند، که «کاش» برگردانیده شده «کاج» است و «کاخجر»، یاد آور سرو بزرگ و سرشناس این سرزمین است. بنا بر روایتی در محلی که اکنون کاشمر خوانده میشود، بین گشتاسب کیانی و زرتشت پیامبر دیداری روی دادهاست. چون گشتاسب کیانی، دین بهی را پذیرفت، زرتشت نخستین آتشگاه خود را در قلمرو حکومت کیانی پی ریخت و در جلو در این آتشکده، درخت سروی را که تبار بهشتی داشت، با دست خویش کاشت تا همین سرو را بر ایمان شاه گواه بگیرد. بر هر برگ این سرو نام گشتاسب نقش بسته بود و چون درخت بالا گرفت، شاه نیز بر گرد سرو مینوی، تالار بزرگی ساخت تا نگهدار حرمت سرو باشد.
يكي سرو آزاده بود از بهشت / به پيش در كشمر اندر بكشت
بهشتش خوان ارنداني همي / چرا سرو كشمرش خواني همي
چرا كش نخواني نهال بهشت / كه چون سرو كشمر به گيتي كه كشت
نام كاشمر با نام زرتشت ،سرو و گشتاسب كياني پيوند خورده است.
کشمر در ۳۱ هـ. ق، به دست مسلمانان افتاد. پیروان زرتشت، که حاضر به پذیرش جزیه نبودند، در نیمه دوم سده ۸ م، در حالت جنگ و گریز، این ناحیه را ترک کردند و خود را به بندر جاسک، و دریای مکران (دریای عمان) رسانده سپس با گذشتن از دریای مکران به کرانههای گجرات، از جمله بندر سورات و بمبئی رفتند.
از این شرح مختصر بر کاشمر و سرو افسانه ای آن می توان حدس زد که عاشق سرنوشت «سروکش کاشمر» را نمادی برای سرنوشت دین زرتشت پس از ظهور دین اسلام گرفته است. در هر صورت کسی هم که مطالعه ای در مورد سرو کاشمر انجام ندهد از لحن عاشق متوجه می شود که این سرو سرنوشت خوبی از نظر او نداشته است. وقتی که امید آدم پیش اش است و او با نگاهی ناامیدانه به سرنوشت اش نگاه می کند، در واقع، بیش تر به سرنوشت خودش دارد می اندیشد تا به سرنوشتِ او.
نه این، نه آن، نه سوی آسمان، نه رو به افق
نه! من برای تو اصلاً سفر نمی خواهم
عاشق اصلاً توجهی به این ندارد که خودِ معشوقه اش چه چیزی را می خواهد. اگر معشوقه سفر به هر سمتی را بخواهد یک معنی اش این است که این عاشق را نمی خواهد و یا دست کم ائو را با خودش در جایی که خودش دوست دارد می خواهد. این همه زور زدنِ دیکتاتور منشانه که به زعم عاشق دیوانه عاشقانه است برای سرنوشت خودش هم خوب نیست.
مباد رَختِ خزانت به بر، همیشه بهار!
که غیر جامه ی سبزت، به بر نمی خواهم
«همیشه بهار» یعنی همیشه سبز. این ذهنِ مأیوسِ عاشق است که رخت خزان را پیش چشمش می آورد. اصلاً برای چنین عاشقی عشق مضر است. این عاشق حتا یک خاطره ی خوش از همراهی معشوقه با خود نگفته است. شاید ما خیلی خوش بینانه بتوانیم تماشای سبزی اش را خاطره ی خوشی برایش به حساب بیاوریم.
مرا، غزل همه تعویذ چشم زخم تو باد
جز این اثر، من از این شعر تر نمی خواهم
تا عاشق این غزل را نگفته بود کسی خبر نداشت که معشوقه اش چشم زدنی است. با این غزل، شاعر نه تنها خودش بیش تر معشوقه اش را چشم زده است، بلکه این غزلِ خودش و شاعری اش را هم چشم زده است. خودش شعر خودش را «شعر تر» نامیده است و خبر دارد که حافظ در مورد غزل خودش گفته است «بدین شعر تر شیرین ز شاهنشه عجب دارم، که سر تا پای حافظ را چرا در زر نمی گیرد.» منظور شاعر از «شعرِ تر» حتماً شعری فصیح و روان است وگر نه شیرینی و نشاطِ امیدبخشی که غم را از دل خود شاعر و خواننده اش دور کند در این شعر نیست. به قول حافظ با خاطر حزینِ شاعر نمی تواند «شعر تر» بگوید: «کی شعر تر انگیزد خاطر که حزین باشد، یک نکته از این معنی گفتیم و همین باشد.»
البته من یک نکته ی دیگر می خواهم بگویم که فقط همین نباشد، و آن این که غیر از این که خاطر حزین نمی تواند زاینده ی شعر تر باشد، خاطری را هم که حزین است هیچ شعر تری نمی تواند سر شوق بیاورد. عاشقِ سرو بین عشق به خود و عشق به سرو سردرگم است.