نگاهی به «ما هیچ، ما نگاه» سهراب سپهری(7) اینجا پرنده بود – بخش سوم

پیش از پرداختن به بند سومِ «اینجا پرنده بود» لازم می بینم نکته ای را در مورد بررسی ام از «ما هیچ، ما نگاه» به طور خاص و بررسی های دیگرم از سهراب و دیگران به طور عام عرض کنم. یکی از کسانی که یکی از این بررسی ها را خوانده بود با قلمی حق به جانب چیزهایی نوشته بود که در آن این سرزنش بود که آقا شما که این ها را می نویسید خودتان بلدید یک خط مانند شاعران مورد بحث تان شعر بنویسید. بعد نصیحت فرموده بودند که بهتر است که این اشعار را فقط بخوانید و لذّت ببرید. در مورد سرزنش شان باید گفت که مقدمه و لازمه ی هر نقدی این نیست که منقد یا منتقد خود شاعری بزرگ باشد. اگر هم منقد یا منتقد کوچکی است شما این کوچکی را به جای حرف های حاشیه ای و شعار با تحلیل اثرش اثبات کنید. در مورد نصیحتی که فرموده اند باید بگویم اتفاقاً من از خواندن این اشعار و نوشتن درباره شان دارم لذّت می برم. هر کسی به شیوه و سلیقه ی خودش لذّت می برد. چغندری را که انسان می پزد تا «لبو» شود و بخورد و لذّت ببرد، گراز همان طور خام خام می خورند و لذّت می برد.  بدون تردید هر خواننده ای، حتا آن کسی که دست به قلم نمی شود تا برداشت اش از اثر مورد مطالعه اش را بنویسد، با برداشت و بررسی خاصی ورای خوانش سطحی اش از آن لذّت می برد. این دوستِ منتقد ما نیز از آنچه که ذهن اش آگاهانه یا ناخودآگاه برایش پخته است دارد لذّت می برد. شعر چغندر نیست که موجودی پیدا شود که خام خام از آن لذّت ببرد. انسان نمی تواند مانند موریانه از کتاب لذّت ببرد.  

 واکنش هایی که در مورد بررسی «ما هیچ، ما نگاه» وجود داشته است  کم و بیش شبیه واکنش هایی است که نسبت به خودِ آن وجود داشته است، و این هیچ ایرادی ندارد. ایراد از خود ماست اگر فکر می کنیم که هیچ ایرادی نداریم. واکنش ها در برابر دفتر هشتم از هشت کتاب نسبت به هفت دفتر دیگر اغلب متفاوت و گاهی متضاد و متناقض بوده است. برخی این دفتر را از بقیه ضعیف تر و برخی آن را اوج شاعری سهراب دانسته اند. بسیاری از خوانندگان عادّی و عجول که فقط دنبال جملاتِ نغز و لطیفه وار در اشعار سهراب می گردند تا به مناسبتی هر جا که دلشان خواست دیگران را به فیض برسانند در هنگام خواندن این دفتر دچار بحران کمبود چنین جملاتی می شوند. بعضی ها هم که در پیِ چند خطّ یا بندی هستند که بشود حفظ و تکرار و دکلمه شان کرد چیز زیادی که باب دلشان باشد در این دفتر پیدا نمی کنند. اغلب نه تنها اشعار این دفتر سهراب، بلکه اشعار دفترهای دیگرش را و حتی اشعار شاعران دیگر را نیز، جمله جمله و پاره پاره می بینند و می خوانند. سروش دباغ در کتاب سپهر سپهری جمله ای دارد که بیشتر معرف چنین مخاطبانی است. می گوید:

«آخرین دفتر، ما هیچ، ما نگاه،  انتزاعی ترین دفتر او و از حیث قدرت برقراری ارتباط با مخاطب، ضعیف ترین آنهاست.»(ص 7)

هدفِ اصلی من از این نوشته ها و بررسی اشعار سهراب و خیلی های دیگر این است که به عنوان یک خواننده نشان بدهم که خواننده های دیگر برای ارتباط برقرار کردن با هر شعری باید چه اندازه و چه طور وقت بگذارند. حتماً برداشت های من همه اش درست نیست، ولی مالِ چه کسی چنین است؟

پیش از این یک بار حرف های شهید حسن باقری را در هنگام آموزش روش مناسب دیده بانی به رزمندگان نقل کرده و گفته ام که دیدِ او به کارِ خوانندگانِ متون ادبی نیز می خورد. حالا هم مایلم دوباره حرف های او را در اینجا بنویسم و همان نکته را یادآوری کنم. ارزش اش را دارد:

«همه چیز را گزارش کنید. حتی این که فلان جا هیچ خبری نیست، برای من خبر است. پشت دوربین دیده بانی هم که می نشینی باید با دقّت از منطقه عبور کنی و خودت را همان جا ببینی که داری نگاهش می کنی. قدم به قدم هدف ها را تعقیب کن. آن قدر تمرکز کن که به جای دیگری توجه نداشته باشی. باید به عمق منطقه بروی و حس کنی روی زمین راه می روی. همان اندازه که روی زمین رفتن ات طول می کشد با چشم برو. تمام پستی بلندی ها را طی کن. وقتی به دکل ابوذر برمی گردی باید همان قدر خسته باشی که انگار پیاده رفته ای.»

گفتنی است که شهید باقری در سنگر دیده بانی بود که مورد اصابت گلوله ی خمپاره ی دشمن قرار گرفت و شهید شد. هر دیده بانی در هر سنگری، حتا ادبیات، باید منتظر حمله ی مخالف ها باشد. هر کسی که در کارش دقیق تر است بیشتر هدف حمله ی مخالفان است. دقت نباید قربانی ترس و بی تفاوتی شود. اگر تلاش های خواننده ای ناموفق و ناقص بود راه چاره تلاش های مکملِ آن است. هر خواننده ای باید تلاش کند به اندازه ای که سهراب برای سرودن هر شعرش از زندگی اش وقت و مایه گذاشت، برای درکِ شعرش وقت و مایه بگذارد. سهراب از توهین و سرزنش در امان نبود و نیست، خواننده ی منقد و منتقد اشعار او نیز به همچنین. با یک بار خواندن و طوطی وار تکرار کردن حرف های سهراب نمی توان مسیر نگاهِ او را دنبال کرد. خوب است گاهی به نقد و بررسی آثار ادبی از زاویه ی نظریه ی «ابطالپذیری» یا «حدس و ابطال» کارل ریموند پوپر نگاه شود و ردّ هر نظری با ارائه ی حدسی مستدل تر همراه باشد و هیچ کس حدس خود را پاسخ نهایی تلقی نکند.

و امّا بندِ سوم از «اینجا پرنده بود»، این بند با چند خط بیشتر و با توصیفی دیگر از مخاطب بدین قرار است :

 

ای کمی رفته بالاتر از واقعیت!

با تکان لطیف غریزه

ارث تاریک اشکال از بال های تو می ریزد.

عصمت گیج پرواز

مثل یک خط مغلق

در شیار فضا رمز می پاشد.

من وارث نقش فرش زمینم

و همه انحناهای این حوضخانه.

شکل آن کاسه ی مس

هم سفر بوده با من

از زمین های زبر غریزی

تا تراشیدگی های وجدان امروز.

در بخش پیشین عرض کردم که مخاطب در عبارتِ «ای کمی رفته بالاتر از واقعیت» از سویی آدمی زاد و از سویی دیگر پرنده است. آدمی زاد در رؤیاهایش از واقعیت دور می شود و مثلاً «روز سرشاری حوض را خواب می بیند»، در حالی که پرنده به طور عادّی همیشه در سطحی بالاتر از زندگی آدم ها پرواز می کند؛ بنا بر این، رسیدن به چنین سطحی، هم از نظر جسمانی و هم روحانی، توقع و رؤیای آدمی زاد است. تعالیِ اوست. پرنده کاری که غیرواقعی باشد انجام نداده است. هر چه می کند با «تکان لطیف غریزه» است و با واقعیت و طبیعت سازگاری دارد. واژه ی «ارث» در عبارتِ دنباله اش تأکید روی همین «غریزه»ای است که پرنده را بالا برده است. آیا آدمی زاد هم باید مانند پرنده پرواز کند و بالا برود؟ طبیعی است که آدمی زاد نیز نباید کاری ورای آنچه که در طبیعت  و سرشت اش است انجام دهد. اگر سهراب توقع تعالی انسان را دارد باید پذیرفت که رسیدن به آن در طبیعت و وجودش نهاده شده است. این تعالی سمت و سوی افقی و عمودی ندارد. تصویر بیرونی پرنده نماد و یادآور چیزی است که در درون انسان باید باشد ولی نیست. نهفته است. زیر مانده و باید رو شود. سهراب در ادامه و در مقایسه ی وضع خودش با پرنده می گوید که خودش، یعنی یکی از همین آدمی زادها، وارث چه چیزی است. او با یادآوری مسیری که طی کرده است سعی می کند دریابد که آدمی زاد برای پرواز یا تعالی حالا چه چیزی را کم دارد. چه چیزی را داشته است و حالا ندارد. آدمی زاد می تواند پرواز کند و بالا برود، ولی نه مانند پرنده و نه با آن گونه غریزه ای که ندارد. او با غریزه ای که میراث به جا مانده از آدم است می تواند به شیوه ای دیگر پرواز کند و بالا برود. چه طور؟ او چه طورش را می خواهد با نگاه به پرنده و پروازش بفهمد. سهراب در پرواز و شیوه ی پرواز پرنده چه دیده است که برای آدمی زاد نیز همان را می خواهد؟

 

می گوید:

عصمت گیج پرواز

مثل یک خط مغلق

در شیار فضا رمز می پاشد.

«عصمت گیج پرواز» وصفِ پرنده در شیوه و مسیر پروازش است. شاید نقص آدمی زاد نبودِ چنین عصمتی در زندگی اش باشد.  حتا رؤیاهای آدم ها گاهی فاقد این «عصمتِ گیج» است.  این دیگر چه نوع عصمتی است؟ خطِّ پرواز پرنده در نگاهِ سهراب در هوا نقش در هم و برهمی را ساخته و او را گیج کرده است. «خطِّ مغلق» و «رمز» در خطوط بعدی معادل همین گیجی اند. در حقیقت، خودِ پرنده که دارد رمزگذاری می کند، این کار را به طور غریزی انجام می دهد و از رمزگونه بودن آن بی خبر است. او هم یک جور دیگری گیج است. «عصمتِ گیج پرواز»ش شاید به این خاطر باشد که او «آزاد»ی است که آزادی اش در بند غریزه اش است. در حقیقت، پرنده رمزپاشی نمی کند، این سهراب است که نادانسته های خود از او و پروازش را رمز می بیند. رمزی که در شیار فضا پاشیده می شود، در نگاهِ سهراب پاشیده شده است. این رمز مانند دانه ی پاشیده شده در مزرعه رشد می کند بزرگ تر و زیادتر و پیچیده تر می شود. سهراب چیزی از این رمز سر درنمی آوَرَد. بدون شک این «خطِّ مغلق» ربطی به مسیر مهاجرت پرنده که مشخص و سرراست است ندارد. حکمتی که در اصل مهاجرت پرنده وجود دارد اسرارآمیز است، ولی به اندازه ی این خطّ مغلق گیج کننده نیست. پرنده با مسیرهای درهم و برهمِ پروازش نقوش و اشکالی را در فضا رسم کرده است که برای سهراب رمزگونه و گیج کننده است. آنچه که اکنون به جای پرنده در هوا بیش تر جلب توجه می کند رمزی است که از حرکتِ پرنده در فضا و در حافظه ی نگاهِ سهراب به جا مانده است. شاید چون سهراب حالا بیشتر به رمز می اندیشد تا به خودِ پرنده می گوید «اینجا پرنده بود.» رمزی که از پرنده به جا مانده نشانِ وجودش بوده است. واژه ی «تاریک» در عبارتِ «ارث تاریک اشکال» همتای واژه ی «رمز» است و نشان می دهد که خودِ پرنده هم مانند سهراب از چند و چون این رفتار غریزی اش آگاه نیست. آیا مشکل سهراب کشف این رمز است؟ با شناختی که از سهراب داریم می دانیم که اگر خودش بود می گفت: «کار ما نیست شناساییِ رمز پرواز.» پس کار ما چیست؟ در «ما هیچ، ما نگاه»، کار ما چیزی جز نگاه نمی تواند باشد. کار ما شاید این است که در نگاهِ به پرنده شناور باشیم. خوب، این کار چه فایده ای دارد؟ دست کم برای سهراب کارِ مقایسه ی آدمی زاد با پرنده را آسان کرده است. تفاوت و دلیل تفاوت بین شان را مشخص کرده است. سهراب با توصیفی تصویری از خود  تلاش می کند منظورش را به ما نشان بدهد. تلاش می کند ما را وادار  کند مانند خودش فقط نگاه باشیم.

دلیل این که سهراب مفهوم رمز پاشیده شده در فضا را درک نمی کند این است که او وارثِ اشکال دیگری است. این اشکالِ دیگر ارث آدمی زاد است.

می گوید:

من وارث نقش فرش زمینم

و همه انحناهای این حوضخانه.

این نقش های روی فرش زمین و انحناهای این حوضخانه برای سهراب که نگاه دقیقی دارد رمزی ندارد.  «حوضخانه» گویا همین زمینی است که آب زندگی آدمی زاد در آن است و او روز سرشاری اش را خواب می بیند. هنگامی که او از «همه ی انحناهای این حوضخانه» حرف می زند مخاطب اش حس می کند که او ادعا می کند که همه ی آن ها را می شناسد. «انحنا» همان «رمز» را تداعی می کند. دغدغه ی آدمی زاد باید درک این انحناها باشد. سهراب با زخمی که به پا داشته است زیر و بم های زمین را آموخته است.  نسبت به دیگران چیزهایی هست که می داند، و البته، چیزهایی هم هست که نمی داند. نگاهِ سهراب به زندگی با نگاه دیگران فرق دارد. عرفان و دانش اش هم به همین دلیل متفاوت است. سهراب می خواهد انسان زندگی کند همان طور که پرنده پرندگی می کند. عادت نباید جای زندگی را بگیرد. زندگی نباید لب طاقچه ی عادت از یاد انسان برود. چرا خطِّ پرواز پرنده در فضا رمزگونه است؟ مهم ترین دلیل اش این است که این پروازی که نگاهِ سهراب به آن است خلاف آن پروازی است که پرنده از روی عادت انجام می دهد و برای سهراب تعریف و معنی مهاجرت و جست و جوی غذا و امثالهم را دارد. این عصمت گیج پرواز با خط مغلق اش مانندِ نوعی عبادت فطری است.

آدمی زاد اگر بخواهد پرنده شود روی همین زمین باید پرنده شود. سفر سهراب زمینی و تعالی اش درونی است. می گوید:

شکل آن کاسه ی مس

هم سفر بوده با من

از زمین های زبر غریزی

تا تراشیدگی های وجدان امروز.

 

منظور سهراب از «آن کاسه ی مس» کدام کاسه ی مس است؟ سهراب در شعر «روشنی، من، گل، آب» گفته بود «نور در کاسه ی مس چه نوازش ها می ریزد،» ولی این بار به نظر می رسد ظاهر حرفش متفاوت است. حاصل­جمع آن گفته و این گفته، یا این دو تصویر و دو سوی معادله ی نور و کاسه ی مس، این می شود که بگوییم نور به کاسه ی مس می ریزد و از آن با انعکاسی که پیدا می کند مرئی می شود و زندگی را می سازد.  برداشت من این است که سهراب با گفتنِ «شکل آن کاسه ی مس/ هم سفر بوده با من» می خواهد بگوید که نور از کاسه ی مس، به احتمال زیاد همین خورشید، زندگی را به من (و به همه چیز) بخشیده است. می گویم ظاهر این دو حرف فرق می کند به این دلیل که در حقیقت آن منشاءِ نامرئیِ نور این نور مرئی را به کاسه ی مسِ خورشید ریخته است و نور که مکملِ آب برای آفرینش زندگی است از این کاسه ی مسی به همه چیز و همه کس می تابد. شکل آن کاسه ی مس شکل زندگی است.  سفری که سهراب از آن می گوید شروعش «از زمین های زبر غریزی» بود، حالا یا به گفته ی سهراب «امروز»، او به «تراشیدگی های وجدانِ امروز» رسیده است. معلوم است که این پایان سفرش نیست.

آیا زبری ایراد زمین است؟ واژه ی «غریزی» نشان می دهد که این زبری از طبیعت اش است. پس ایراد کار کجاست؟ ایراد کار در این است که با این که زبری زمین طبیعی است، تراشیدگی های وجدان طبیعی نیست. «تراشیدگی های وجدان» اگر مانند تراشیدن الماس باعث صیقل و زیبایی اش شده باشد خوب است؛ اما اگر باعث کاهش و کم کم نابودی اش شده باشد خوب نیست. منظور سهراب از «وجدان» چیست؟ منظور سهراب زیاد مشخص نیست. شاید باید به تعریف رایج بین مردم از واژه ی «وجدان» بسنده کنیم و منظور سهراب را نیز همان بگیریم. ولی من نظر خودم را درباره ی «وجدان» می گویم و اگر با کلّ و اجزای این شعر جور درآمد با همان بررسی این شعر را ادامه می دهم. از یک سو، «وجدان» همتای فطرت است. به عنوان مثال وقتی در مورد کسی می گوییم که وجدانش قبول نمی کند کاری را انجام دهد، منظورمان این است که انجام آن کار که حتماً بد است با فطرت اش که یقیناً خدایی و خوب است جور درنمی آید. از سوی دیگر، «وجدان» می تواند تا اندازه ای هم معنی collective unconscious یا «ضمیر ناخودآگاه جمعی» کارل گوستاو یونگ  باشد. چیزی در وجودِ انسان ها و بین همه شان مشترک است، ولی خودشان از آن بی خبرند و گاهی خود را در رفتارهای فردی و جمعی شان نشان می دهد. «وجدان» در حقیقت یک امر اجتماعی است، نه فردی. تجلی های آن در رفتار هر تک تک افراد حاصل دریافت های ارثی و غریزی شان از اجتماع است. در یک جامعه، راننده ای که ساعت دوازده شب در خیابان خالی به چراغ قرمز می رسد توقف می کند. احتمال این که او به این فکر کند که  می شود در این زمان و در خلوتی خیابان از چراغ قرمز رد شد خیلی کم است. در جامعه ای دیگر، راننده به هیچ وجه به زردی و سبزی و قرمزی چراغ نگاه نمی کند، فقط خودش را می بیند و می رود. این طرز نگاهِ انسان ها به «وجدانِ جمعی»شان که شکل عادت گرفته است مربوط می شود. وجدان و نگاهِ آدم ها کم وبیش شبیه اند. در تساویِ ما هیچ، ما نگاه، هر کلمه ی دیگری را که جای نگاه بگذاریم باید مساوی با آن باشد. پس، ما هیچ، ما وجدان مساوی با ما هیچ، ما نگاه است. بنا بر این، «تراشیدگی وجدان» اگر به نگاهِ درست منجر شده باشد خوب است. ولی چون نگاه سهراب به انسانِ امروزی در بند بعدی مثبت نیست، باید تراشیدگی های وجدان را اگر خوب است نیازی دانست و اگر بد است مانعی.

ادامه دارد...