یک شعر و یک نکته(26)
دگر شوشد که تا جونم بسوزه
گریبان تا به دامونم بسوزه
برای کفر زلفت ای پری رخ
همی ترسم که ایمونم بسوزه
شاید نکته ای که درباره ی این دوبیتی باباطاهر می خواهم بگویم هیچ ربطی به خودِ شعر نداشته باشد، از این نظر از پیش از همه عذر می خواهم، ولی امیدوارم نکته ی مورد نظرم نمونه ی خوبی باشد برای شناخت این نظریه در نقد ادبی که، تأثیری که خواننده از یک متن می گیرد تا چه اندازه می تواند برای خودش مفهوم و برای خیلی ها بی ربط باشد.
حتماً شما هم مانند من دیده و شنیده اید که بعضی ها گاهی به مناسبت هایی ابیاتی را نقل قول می کنند و به موضوعی ربط می دهند که، هر چه شما آن ابیات را تکرار و آن موضوع را این رو و آن رو می کنید، هیچ رشته ی پیوند محکم و قابل قبولی بین شان پیدا نمی کنید.
این دو بیتی باباطاهر یک روز عصر که کارم تمام شده بود به ذهنم رسید. یکباره پاهایم برای رفتن به خانه سست شده بود. می دانستم که فقدانی خانه را ماتمکده کرده است. برخلاف آدم هایی که خیلی «از کار در رو»اند و برایشان تعطیل کردن کار عزا و عروسی ندارد، کار را وقتی که در جای دیگری کاری جز تماشا و حرف از من برنمی آید به هرگونه تعطیلیِ آن ترجیح می دهم. این دو بیتی ناگهان خودش را به ذهنم تحمیل کرد و فکر کردم باباطاهر هم وصف حال کسی را می گوید که غروب شده و کارش تمام شده و حالا باید راهی خانه اش شود در حالی که می داند در آن جا جز تنهایی چیزی و کسی در انتظارش نیست، و یا اگر کسانی و چیزهایی در انتظارش اند، او منتظرشان نیست، منتظر شخصی و چیزی دیگر است. در آن لحظه، «دگر شو شد که تا جونم بسوزه» معنی اش شد همین! یعنی تا وقتی سرگرم کارم بودم، با افیون کار، از خود بیگانه و از آشنا غافل بودم، شب شد و کار تمام شد و داشته و نداشته ها به یادم آمد و باعث شد «جونم بسوزه، گریبان تا به دامونم بسوزه.»
«کفر زلف» درست است که با سیاهی شب جور در می آید، ولی با حسّی که من داشتم، با نبودِ کسی که انتظارش را داشتم نیز جور در می آمد. شب معرف عدم هم هست. کسی که یارش را از دست داده است، سیاهی شب را می بیند و به یاد زلفِ سیاه او می اُفتد و، در جا، یادش می آید که یار دیگر با او نیست. شب یعنی فقدان نور، یعنی تنهایی. یار نور است و او و شب با هم جمع نمی شوند. در عزای او، در نبودِ او، شب خودش را نشان می دهد. مصیبت دیده در این تاریکی با دلی که هنوز در گرو زلف یار است، دچار کفرگویی می شود و ایمانش می سوزد.