Lines Written in Early Spring

William Wordsworth, 1770 - 1850

I heard a thousand blended notes,
While in a grove I sate reclined,
In that sweet mood when pleasant thoughts
Bring sad thoughts to the mind.
 
To her fair works did nature link
The human soul that through me ran;
And much it grieved my heart to think
What man has made of man.
 
Through primrose tufts, in that sweet bower,
The periwinkle trailed its wreaths; 
And ‘tis my faith that every flower
Enjoys the air it breathes.
 
The birds around me hopped and played:
Their thoughts I cannot measure,
But the least motion which they made,
It seemed a thrill of pleasure.
 
The budding twigs spread out their fan,
To catch the breezy air;
And I must think, do all I can,
That there was pleasure there.   
 
If this belief from heaven be sent,
If such be Nature’s holy plan,
Have I not reason to lament
What man has made of man?

ویلیام وُردزوُرث نزدیک به دو قرن پیش در اوایل فصل بهاری این چند سطر را در باره ی طبیعت و انسان نوشته است. شاید استفاده از واژه ی Lines  یعنی سطور به جای  مثلاً  A Poem  - شعر- برای این باشد که نشان بدهد موضوع مورد بحث در این سطور مهم تر از شعر و شاعری، و در ضمن، احساس مقدم و یا دستِ کم برابر با شعر است. احساس که درست سر ریز شود شعر خود به خود درست می شود و فقط کمی صیقل می خواهد.

شاعر با استفاده از زمان گذشته تعریف می کند که در روزی بهاری جایی در طبیعت  خوش بود و به نغمه های خوشِ صد در صد طبیعی گوش می داد و افکار خوشایندی به ذهن اش می رسید، اما ناگهان، حالا با یادآوری آن افکار خوش و ضعیتی که اکنون در آن است  افکار ناخوشی وجودش را سرشار از اندوه می کند. حالا به جای این که در طبیعت باشد، ناچار در شهر و در میان انسان هایی است که بسیار متفاوت از طبیعت شده اند.

شاعر می گوید که چرا در طبیعت آن قدر خوش بود. می گوید که طبیعت همه زیبایی اش را در نهادِ او نهاده است و در واقع روح او و روح طبیعت یکی است. پس، حالا چرا نباید با یادآوری این که انسان چه به روز انسان آورده است که دیگر این چنین نیست اندوهگین نباشد؟ کدام چنین؟ شاعر می خواهد بگوید انسان دیگر صمیمانه به  سوی طبیعت کشیده نمی شود رفتارش نیز رنگ و بوی طبیعت را ندارد. شادی هایش طبیعی و از طبیعت نیست. می شود گفت گاهی نقش بازی می کند که دوستدار طبیعت است.

پیش از این که به نکته ی اصلیِ مورد نظرم در این شعر اشاره کنم می خواهم شعری از یکی از شاعران کشورمان که طبعی رومانتیک داشت تقدیم تان کنم و نشان بدهم که تا چه اندازه حسّی که او در عصر ما داشته است نزدیک به شاعر انگلیسی رومانتیک دو قرن پیش بوده است. شعر «انسان باشیم» از فریدون مشیری:

 

دانه می چید کبوتر، به سرافشانی بید.

لانه می ساخت پرستو، به تماشا خورشید.

 

صبح، از برج سپیدارن، می آمد باز

روز، با شادی گنجشکان، می شد آغاز.

 

نغمه ساران سراپرده ی دستان و نوا

روی این سبزه ی گسترده سراپرده رها.

 

دشت، همچون پر پروانه پر از نقش و نگار

پرزنان هر سو پروانه ی رنگین بهار.

 

هست و من یافته ام در همه ذرات، بسی

 روح شیدای کسی، نور و نسیم نفسی!

 

می دمد در همه، این روح نوازشگرِ پاک

می وزد بر همه، این نور و نسیم از دل خاک!

 

چشم اگر هست به پیدا و به ناپیدا باز

نیک بیند که چه غوغاست در این چشم انداز:

 

مهر، چون مادر، می تابد سرشار از مهر

نور می بارد از آینه ی پاکِ سپهر.

 

می تپد گرم، هم آواز زمان، قلب زمین

موج موسیقی رویش! چه خوش افکنده طنین.

 

ابر، می آید سراپا ایثار و نثار

سینه ریزش را می بخشد بر شالیزار!

 

رود، می گرید تا سبزه بخندد شاداب

آب می خواهد جاری کند از چوب، گلاب!

 

خاک، می کوشد، تا دانه نماید پرواز!

باد می رقصد تا غنچه بخواند آواز!

 

مرغ، می خواند تا سنگ نباشد دلتنگ

مِهر می خواهد تا لعل بسازد از سنگ!

 

تاک، صد بوسه زخورشید رباید از دور

تا که صد خوشه چو خورشید برآرد انگور!

 

سرو، نیلوفر نشکفته ی نو خاسته را

 می دهد یاری کز شاخه بیاید بالا!

 

سر خوشانند، ستایشگر خورشید و زمین

همه مهر است و محبت نه جدال است و نه کین.

 

اشک می جوشد در چشمه ی چشمم ناگاه

بغض می پیچد در سینه ی سوزانم، آه

 

پس چرا ما نتوانیم که این سان باشیم؟

به خود آییم و بخواهیم که: انسان باشیم!

هر دو شاعر نگاهشان به طبیعت است و از بهار و موجودات و پدیده های طبیعی در آن می گویند. هر دو می گویند که چرا و تا چه اندازه در دل طبیعت خوش اند. دلیل اش این است که روح طبیعت در وجودشان جاری است و این روح خود را این گونه در حسّ شان نسبت به طبیعت می نمایاند. هر دو پس از بروز این احساس خوشایند با یادآوری فاصله ای که بین انسان و طبیعت افتاده است دچار اندوه شده اند. نکته ی شایان یادآوری  و بیان در همین تک سطری است که در هر دو شعر در باره ی انسان است. هر دو شاعر به گونه ای روی همین تک سطر و تک نکته تأکید کرده اند. همین نکته باعث شده است که من این دو شعر را با هم بیاورم.

وُردز وُرث که تقریباً دو قران پیش می زیست هرگز تصور نمی کرد که انسان از آن روزگار بدی که برای خود ساخته بود به روز بدتری گرفتار شود که فریدون مشیری بعدها دید. حتا فریدون مشیری که تقریباً پانزده سال پیش چشم از طبیعت فرو بست نمی توانست خیلی از رفتارهای غیرطبیعی انسان ها را با پیشرفت سریع سرگرمی های مصنوعی امروزین پیش بینی کند. فکرش را هم نمی کرد که انسان ها برای تقدیس طبیعت به عنوان آیتی الهی در «روزِ طبیعت» با زباله هایشان سراغ کوه و دشت و دریا بروند و بعد به جای نگاه به طبیعت دور و برشان و به جای گردش در آن، به تبلت ها و موبایل هایشان خیره شوند و وبگردی کنند و تصاویری از کوه و دشت و دریا را به هم نشان بدهند و با صحبت از کیفیت و پیکسل و وضوح تصاویر تبلت های مدل بالایشان درباره ی زیبایی طبیعت صحبت کنند. بعضی ها، هدفون در گوش، صدای طبیعت را خفه می کنند و بعضی دیگر با سیستم های صوتی پیشرفته شان در دل جنگل بلبل ها و قناری ها را فراری می دهند تا به ترانه ای با صدایی گوش خراش در وصف آواز بلبل و قناری گوش کنند.

همین انسان ها هنگامی که چنین اشعاری را می خوانند و به  جمله ی «انسان چه به روز انسان آورده است!» می رسند آن را شعاری سیاسی می دانند و با  روشنفکربازی به تفسیر اوضاع سیاسی روز می پردازند. این حرف ها و حرف های این ها همه درست! ولی از این دو شعر می شود فهمید که انسان از همان روزی که طبیعت را فراموش و خراب کرد خانه خراب شد. بی توجهی به طبیعت و فطرت انسان است که انسان ها را ضدّ انسان می کند. وُردز وُرث بی خبر از جنگ ها و جنایت های زمانه ی خود نبود، ولی  گام نخستِ بازگشت به هر گونه صلح و آرامشی همیشه در جهتِ بازگشت به طبیعت و فطرتی طبیعی بوده است. انسان طبیعتِ کوچک است و طبیعت انسانِ بزرگ.  آنچه به روز طبیعت آمده است نشان می دهد که چه به روز انسان آمده است. انسان ممکن است ظاهرش را جوری نشان بدهد که خود را دوستدار طبیعت نشان بدهد، ولی طبیعت دروغ نمی گوید و نشان می دهد که انسان تا چه اندازه به طبیعت و به خود ظلم کرده است. وُردز وُرث بر این باور است که طبیعت گرایی طبعی الهی می خواهد و این نقشه ی طبیعت است که انسان شاد باشد، و حال که این چنین نیست  می پرسد که آیا حق ندارد از این بنالد که انسان چه به روز انسان آورده است.

If this belief from heaven be sent,
If such be Nature’s holy plan,
Have I not reason to lament
What man has made of man?