سعدی و سخن از بهار گذرا با معشوق

 محمدرضا نوشمند

 

حسن تو دایم بدین قرار نماند

مست تو جاوید در خمار نماند

ای گل خندان نوشکفته نگه دار

خاطر بلبل که نوبهار نماند

حسن دلاویز پنجه ای است نگارین

تا به قیامت بر او نگار نماند

عاقبت از ما غبار ماند، زنهار

تا ز تو بر خاطری غبار نماند

پار گذشت آنچه دیدی از غم و شادی

بگذرد امسال و همچو پار نماند

هم بدهد دور روزگار مرادت

ور ندهد دور روزگار نماند

سعدی شوریده بی قرار چرایی؟

در پی چیزی که برقرار نماند

شیوه ی عشق اختیار اهل ادب نیست

بل چو قضا آید اختیار نماند

 

سعدی که در اشعار عارفانه اش معشوق را با اغراق آن قدر بزرگ می کند که چه بخواهد و چه نخواهد خودش کوچک می شود، در اشعار عاشقانه ی واقع گرایش معشوق را با خشم و یا از سر عقده چنان خورد می کند که چه بخواهد و چه نخواهد او را تحقیر کرده است. تحقیر معشوق بدون شکّ و منازعه تحقیر عشق است و سعدیِ واقع گرا از این نکته نیز غافل نبوده است که در انتهای این غزل عاشق بی اختیار را تسلیم عشق کرده است. خوب است از بالا به پایین نگاهی به این غزل بیندازیم و ببینیم چه شد که سعدی یکباره عاشق را از آن بالا به پایین هُل داد و انداخت.

«حُسن تو دایم بدین قرار نماند» مشخص است که وصف معشوقی زمینی است که بدون تعارف مانند عاشق دچار پیری می شود. زیبایی اش از دست می رود و شاید آن قدر خرفت و لجوج شود که خانه ی سالمندان هم او را پس بزند.

جمله ی «مستِ تو جاوید در خمار نماند» وصف عاشقی است که با عقده و از سر لج و با دهن کجی حقیقتی را می گوید که تلخ است. حرف سعدی دو پهلوست. از یک سو می توان این طور تصور کرد که عاشق با خوش بینی به نحوی معشوق را تسلیم خود می بیند؛ و از سوی دیگر می توان گفت که خود تسلیم معشوقه ای دیگر می شود و دیگر خمار معشوق نخست باقی نمی ماند. آن سرِ نخست می تواند چیزی شبیه ادعای «جان دان» در شعر The Flea  باشد که در آن با گفتن این حرف ها معشوقه ی خودخواه را می چزاند که درست است که تو به من محل نگذاشتی و نگذاشتی با تو باشم و لذّت ببرم، ولی به جای من پشه ای آمد و خرطوم خود را در تو فرو کرد و خون تو را مکید و لذّت برد. برای این که بیش تر تو را بچزانم باید بگویم که پیش از تو آن پشه روی بدن من نشسته و خون مرا مکیده بود. حالا، من و تو ، چون خون مان در بدن آن پشه آمیخته شده است انگار بدون حضور عاقد با هم ازدواج و آمیزش کرده ایم.

این خلاصه ای از شعر جان دان بود که من دلبخواه به این شکل و زبان تقدیم تان کردم تا ببیند او هم مانند سعدی معشوق بی وفا را با بیان حقیقتی تلخ تحقیر می کند. فرق جان دان با سعدی در این است که جان دان معشوق را تسلیم پشه ای می کند، در حالی که، سعدی عاشق را تسلیم قضا و در نتیجه محکومِ این عشق ناکام می کند.

ای گل خندان نوشکفته نگه دار

خاطر بلبل که نوبهار نماند

این بیتِ که دارایِ بن مایه ی Carpe diem  و «دم غنیمت شمردن» است معشوق را نیز مغلوب و تسلیم زمان می کند. همان طور که زمستان می رود و سیاهی می ماند به زغال، بهار هم می رود و پشیمانی می ماند برای کسی که نتوانست از نوای بلبل و تماشای گل لذّت ببرد. کسی که فرصت بهار را غنیمت می شمارد و عشق می ورزد، از معشوق می خواهد که او نیز فرصت را غنیمت بشمارد و عاشقی کند. حرف مهمی که در دل این حرفِ سعدی است این است که تو عاشقی کن، مهم این نیست که من انتخاب تو باشم. این حرفی است که شکسپیر در شعر زیر به معشوقِ مذکر می زند و می گوید حیف است که تو ازدواج نکنی و زیبایی ات را تکثیر نکنی:

 

When forty winters shall beseige thy brow,
And dig deep trenches in thy beauty's field,
Thy youth's proud livery, so gazed on now,
Will be a tatter'd weed, of small worth held:
Then being ask'd where all thy beauty lies,
Where all the treasure of thy lusty days,
To say, within thine own deep-sunken eyes,
Were an all-eating shame and thriftless praise.
How much more praise deserved thy beauty's use,
If thou couldst answer 'This fair child of mine
Shall sum my count and make my old excuse,'
Proving his beauty by succession thine!
    This were to be new made when thou art old,
    And see thy blood warm when thou feel'st it cold.

به ترجمه ی استاد دکتر تقی تفضلی از این غزل شکسپیر توجه کنید تا مطلب بهتر دست تان بیاید:

وقتی که چهل زمستان پیشانی تو را از همه طرف احاطه و محاصره کرد، و در کشتزار جمال تو چین و شیارهای عمیق حفر نمود، و این پوشش جوانی غرورآمیز را که اکنون چنان به آن به خیره می نگرند، به صورت لباسی ژنده و کم ارزش درآورد، آن وقت اگر از تو بپرسند آن همه زیبایی تو کجا شدند و آن همه خزانه ی باارزش روزهای نشاط و جوانی کجا رفتند، اگر بگویی در گودی پشمان فرورفته ام فرورفته گم شده اند، شرمساریی فرساینده و جانکاه و ستایشی زیادی و بی فایده است. چقدر سرمایه گذاری زیبایی تو شایستگی ستایش بیشتری داشت اگر می توانستی جواب دهی که «این طفل زیبای من حساب مرا صاف و تراز خواهد کرد و جوابگو و عذرخواه پیری من است». زیبایی اش ثابت کننده ی زیبایی تست که آن را به ارث برده است، این چنین که باشد تو در پیری تجدید حیات می کند و زندگی نوی می یابی، و هنگامی که خون تو به سردی گراییده است آن را در فرزندت گرم می بینی.

 

حُسن دلاویز پنجه ای است نگارین

تا به قیامت بر او نگار نماند

در مصرع نخست، نقشی که بر پنجه زده می شود، با رنگ و حنا و یا هر چه، آن قدر مهم نیست که نقشه ای که پنجه مجری اش است مهم است. این پنجه با زیبایی و نقش و نقشه اش شکار هم که بکند نمی تواند آن را برای همیشه در پنجه اش اسیر نگه دارد چون نقش اش که طعمه اش است سرانجام پاک می شود و نقشه اش بر باد می رود. بهتر است که این دلاویز نقشی را بازی کند که تا قیامت هم با او بماند. بهتر است از کمندِ مهربانی استفاده کند. در ابتدای مصرع دوم، عبارتِ «تا به قیامت» به عنوان قید زمان اغراق آمیز است، ولی از نظر تأثیر رفتار معشوقه که باید به گونه ای باشد که در قیامت نیز حُسنی برای او به حساب بیاید تقاضایی عادّی از جانب عاشق است.

عاقبت از ما غبار ماند، زنهار

تا ز تو بر خاطری غبار نماند

سعدی پس از آن تصویر مذهبی از «قیامت»، دوباره به نظر از دیدِ خیلی ها، از جمله خودِ معشوقه، خیلی واقع گرایانه و قابل فهم تصویری از عاقبتِ دنیایی همه را نشان می دهد. غباری که روی خاطر دیگران می نشیند با غبار خاک مرده برابری می کند در صورتی که پس از مرگِ او کسی از او به نیکی یاد نکند. سعدی می گوید تو که پس از مرگ غبار می شوی بیا و مهربانی کن تا در خاطر دیگران غبار و مرده نباشی.

پار گذشت آنچه دیدی از غم و شادی

بگذرد امسال و همچو پار نماند

معمولاً درس های ساده سخت تر یاد گرفته می شود و کم تر و دیرتر عملی می شود. روزهای ابتدای بهار و سالِ نوهمه کارهایی می کنند که تا آخر سال ادامه نمی دهند. همه فیلسوفانه از گذشت زمان و عمر می گویند و از این که همه باید به هم محبّت کنند، ولی دید و بازدیدها که تمام شد و کار و بار دوباره از سرگرفته شد اغلب با سفسطه هر رفتاری را توجیه می کنند و به امور گوناگون ربط می دهند. سعدی از سر مصلحت و برای قانع کردن معشوقه فعلاً چنین سیاستی ندارد و می خواهد او نیز تا این حد فراموشکار نباشد و تجربه را تجربه نکند و امسال مانند پارسال نباشد.

هم بدهد دور روزگار مرادت

ور ندهد دور روزگار نماند

این حرف را گرچه عاشق دارد به معشوق می گوید، بیشتر با وضع خودش جور درمی آید، به این دلیل که معشوق ممکن است بگوید «مرادِ من همین بود که با تو نباشم، که نیستم؛» در عوض، این عاشق است که به مرادش که وصال معشوق است نرسیده است و به خود اُمید می دهد که دور روزگار جوری خواهد بود که عاقبت نوبت به او هم خواهد رسید و دُور، دُورِ او خواهد شد. بعد، مصرع دوم را حواله می دهد به معشوق و می گوید اگر هم هرگز دنیا به کام او نگردد، معشوقِ بی وفا هم نباید خوشحال باشد چون دور روزگار او را هم از گردونه خارج خواهد کرد.

سعدیِ شوریده بی قرار چرایی؟

در پیِ چیزی که برقرار نماند

سعدی به خودش بی قرار می گوید و من با اجازه ی شما صفتِ پُررو را هم به آن اضافه می کنم. حالا که معشوق به او راه نداده است، با لحن فیلسوفانه ای شکست اش را پیروزمندانه توجیه می کند و می گوید به فرض اگر هم که به وصال می رسید این وصال که همیشگی نبود و در خوش بینانه ترین حالت مرگ آن ها را از هم جدا می کرد. خوب، اگر قرار است سرانجام کارشان به جدایی کشیده شود، حالا هم چیزی نشده است و همان جدایی را دارند و انگار نه خانی آمده است و نه خانی رفته است. آدم برای چیزی که برقرار نمی ماند چرا باید بی قرار باشد. به من حق بدهید! عاشقی که به معشوق چنین حرفی را می زند خیلی پُررو است.

شیوه ی عشق اختیار اهل ادب نیست

بل چو قضا آید اختیار نماند

سعدی خودش هم متوجه شد که چه حرف ضایعی زده است. درجا درستش کرد. خودش را اهل ادب معرفی کرد و خواست بگوید که بی ادبی در بیان و رفتارِ عاشقِ اهل ادب راه ندارد. نه عشق به اختیار اوست و نه بی قراری اش. پس با هیچ فلسفه ای عاشق از این عشق و از این بی قراری نمی تواند خلاص شود. خلاص!