یادداشتی برای پشتِ «قابِ عکس» عبدالجبار کاکایی
یادداشتی برای پشتِ «قابِ عکس» عبدالجبار کاکایی
پیش از این که این شعر و یاداشت را مطالعه بفرمایید عرض کنم که هدف اصلی از این نوشته در درجه ی نخست جنبه ی آموزشی اش است و در کنارش کمکی است که گاهی خواننده ای می تواند در اختیار نویسنده و شاعری قرار بدهد تا او نیز بتواند از زاویه ای که مخاطبانش اثرش را می بینند دستِ کم یک بار دیگر اثرش را ببیند و بخواند. شاید نکاتی حتی بیش از آنچه که عنوان می شود به وسیله ی خودش کشف و بررسی شود. گاهی بعضی ها فکر می کنند کار اصلی منتقد و منقد تخریب است، شما به اصلاح فکر کنید.
گاهی بعضی از اشعار ناقص اند و با نقصی که دارند خودشان را پیچیده می کنند. از یک سو می شود گفت که اگر شاعر از نقص اش خبر داشت آن را کامل می کرد و با واژه ها و جملات کلیدی پیچیدگی اش را نیز از بین می برد تا خوانندگانش تقریباً همانی را بفهمند که او می خواهد. از سوی دیگر، شاید بتوان گفت که شاعر با شناختی که از خود و مخاطبانش دارد فکر می کند دیگران نیز همانی را از شعرش می فهمند که خودش انتظار دارد. بی تفاوتیِ ناخودآگاهِ او نسبت به نقص و پیچیدگی شعرش ناشی از این عادت همگانی است که خوانندگان اغلب با معنی کُلّیِ شعر کار دارند و از جزئیاتش سرسری می گذرند. نادیده گرفتن جزئیات از جانب اکثر خوانندگان به این دلیل است که برحسب عادت خیلی از جزئیات را از متون دیگر و یا تجربیات خود به امانت می گیرند و کمبودهای متن پیش رویشان را با همان ها جبران و معنی می کنند. برای این که در عمل به شما نشان بدهم منظورم از این مقدمه چیست سراغ شعر «قاب عکس» عبدالجبار کاکایی رفته ام و می خواهم ابتدا آن را خوب بخوانید و بعد به سه پرسش مقدماتی ذیل در مورد آن پاسخ بدهید:
به شوق خلوتی دگر که روبراه کرده ای
تمام هستی مرا شکنجه گاه کرده ای
محله مان به یمن رفتن تو روسپید شد
لباس اهل خانه را ولی سیاه کرده ای
چه روزها که از غمت به شکوه لب گشوده ام
و نااُمید گفته ام که اشتباه کرده ای
چه بارها که گفته ام به قاب عکس کهنه ات
دل مرا شکسته ای! ببین! گناه کرده ای
ولی تو باز بی صدا، درون قاب عکس خود
فقط سکوت کرده ای، فقط نگاه کرده ای
1.به نظر شما چه کسی دارد این ها را می گوید؟
2.او در مورد چه کسی دارد این ها را می گوید؟
3.چرا دارد این ها را می گوید؟
در مورد پرسش دوم باید گفت که این حرف ها در مورد کسی بیان می شود که کاری غرورانگیز و افتخارآمیز را انجام داده که با آن محله ی گوینده رو سپید شده است. (حرفی که نشان بدهد که این «محله» نمادی برای «وطن» می تواند باشد در متن نیست.) این کار معلوم نیست چه کاری است ولی مشخص است که بعد از «رفتن تو» به مرگ «تو» منجر شده است. «قاب عکس کهنه»، چه عکس اش کهنه باشد و چه قابش یا هر دو تا، نشان می دهد که زمان این فقدان طولانی شده است. شاعر چون متن شعرش را در حال و هوای سیاسی و اجتماعی و تاریخی خاصّی گفته است فکر می کند که خوانندگانش در هر زمانی و هر جایی شعرش را با همان تجربیاتِ بیرون از متنی که خودش دارد می خوانند و می فهمند.
معلوم است کسی که این حرف ها را دارد می زند از خانواده ی آن مرحوم یا مرحومه است ولی معلوم نیست چه نسبتی با او دارد. اگر این شعر روی یک نماهنگ باشد همخوانی تصویر و شعر می تواند شخصیّت های موجود را بهتر معرفی کند، ولی با این جملات و کلمات به تنهایی فقط می توان به حدس هایی اکتفا کرد. بدون شک خودِ شاعر چیزی بیش از حدس مخاطبانش را در نظر دارد، ولی فکر نمی کند که گاهی حسّ و حدس آنها به خودِ شعرش ربطی ندارد بلکه همه اش بر اساس شناخت و تجربیّاتِ شخصی شان در بیرون از این متن استوار است. مثلاً، خواننده ای شاید فکر کند چون این شعر برآمده از جامعه ای مرد محور و مردسالارست فردِ فداکار مورد بحث یک مرد است، بسیاری از خوانندگان کمتر روی زن ها در این مورد حساب باز می کنند. (خیلی ها چون شاعر مرد است گوینده ی این حرف ها را هم مرد در نظر می گیرند.)
حالا برویم سراغ پرسش نخست. فردی که دارد این حرف ها را می زند چه؟ آیا او مرد است یا زن؟ برادر اوست یا خواهرش؟ مادرش است یا همسرش؟ آیا پدرش نمی تواند باشد؟... البته شعر غیر از پیچیدگی هایش چیزهایی در خود دارد که می تواند به ما کمک کند که تا حدودی به پاسخِ متن نزدیک شویم. فعلاً به پاسخِ خودِ شاعر کاری ندارم چون تا وقتی که متنِ او حرف می زند دیگر حرف های خودش چندان مهم و مؤثر نیست. بعد حرفِ او را هم در مورد این شعرش مطرح می کنم.
شاعر در بیت نخست از «شوق خلوت» می گوید. «خلوت» هنگامی که از زبان یک صوفی یا عارف بیان شود با معنی خاصّ اش شنیده می شود. مصرع دوم این بیت نشان نمی دهد که گوینده صوفی یا عارف باشد، هر چند عملِ روسپیدکننده ی مخاطب اش ممکن است با عشقی صوفیانه و عارفانه و به اصطلاح «لقاء الله» بوده باشد. خلوتِ مخاطب گوینده با دیگری یا در جای دیگر موجب حسادت شده است. واژه ی «خلوت» در تصویر آغازین شعر موجب پیچیدگیِ شناختِ شخصیّت گوینده اش است. واژه ی «شکنجه گاه» خیلی کلیشه ای و در ضمن برای توصیف «تمام هستی» ناجور است. نوعی اغراق مبتذل است به این دلیل که کاربرد سیاسی و حقوقی اش بیش از ظرفیتِ معنای عمومی اش است. البته اشکالی ندارد اگر کسی از اعضای خانواده از فرط ناراحتی چنین چیزی را بگوید، ولی هنگامی که شاعر چنین چیزی را می گوید آگاهانه یا ناآگاهانه معنی و برداشت خاصّی را به گفته و نوشته اش تحمیل می کند. باعث می شود که خواننده در انتخاب پاسخ مناسب برای پرسش سوم دچار تردید شود. نمی شود فهمید آیا شاعر و گوینده پشتیبان چنین فداکاری های افتخارآمیز و درست است یا نه. خوب دقّت کنید که شما بدون دقّت در متن شعر ممکن است فکر کنید گوینده دارد این حرف ها را در مورد یکی از شهدای جنگ می گوید. به نظر شما کدام جمله یا واژه در خودِ شعر مشخص می کند که او در باره ی یک شهید دارد صحبت می کند؟ مخاطبِ گوینده می تواند یک آتش نشان فداکار و یا معلمی باشد که برای نجات دانش آموزان از آتش سوزی در آتش سوخته است. شعر برای معرفی درست و کامل گوینده و مخاطب اش ناقص است. در خودِ شعر واژه ی «شهید» نیامده است، ولی از رفتار گوینده تعریفی از ایثار، از هر نوع اش حتی «شهادت»، استنباط می شود که شاید با تعریف خوانندگان و حتی خود شاعر همخوانی نداشته باشد.
این شعر حرفِ دلِ هر کدام از اعضای خانواده ی این فرد باشد در همین بیت نخست نشان می دهد، با این که از رفتار آبرومندش دارد صحبت می کند، مخالف چنین رفتاری بوده است، مخصوصاً در بیتِ سوم که دیگر با گفتنِ «اشتباه کرده ای» این مخالفت را علنی تر می کند.
شاید چون حسادت نسبت به «خلوت با دیگری» و «شکوه کردن» را بیش تر از ویژگی های زن ها می دانیم بتوانیم بپذیریم که گوینده مؤنث است، ولی حدس ما با میل شاعر ممکن است در این که این زن مادر، همسر و یا حتی خواهر مخاطب باشد یکی نباشد. عبدالجبار کاکایی در وبلاگ شخصی اش عنوان کرده است که این شعر را برای مادران شهدا سروده است. پیش از این عرض کرده ام که خودِ متن شعر بدون ادعای شاعرش نشان نمی دهد که در مورد یک شهید است، و حتی با معانی دیگر «خلوت» در بیت نخست شاید خواننده ای به این نتیجه برسد که لحن این شعر بیش تر می تواند معرف همسر یک شخص فداکار باشد تا مادرش. (جالب است که تصنیف این شعر با صدای محمد اصفهانی باعث می شود «من» و «مرا»ی آن به ناچار یک مرد در نظر گرفته شود، در حالی که اگر مجال این بود که زنی این شعر را بخواند شنونده به منظور شاعر نزدیک تر می شد.)
متأسفانه بسیاری از شاعران از شعر خودشان نمی توانند خوب بیرون بیایند و مانند خوانندگانشان شعرشان را از بیرون و با ذهنی آزادتر بخوانند و ببینند که چه چیزی را می گوید و چه چیزهایی را نمی گوید. هنگامی که امثال حافظ و سعدی و مولوی در اشعار عرفانی و حتی عاشقانه شان از «تو» می گویند و این «تو»شان مجهول می مانَد به جای این که همین ایراد کارشان باشد می شود حُسن کارشان، ولی در اشعار اجتماعی گنگ بودنِ این «تو» نقصِ شعر برای خوانندگان معاصر و همچنین آیندگان است. حرف ها و ادعاهای شاعر، که اگر نباشد و ضروری نیز نباشد بهتر است ولی متأسفانه هست، نمی تواند سرپوشی برای نقص متن باشد؛ برعکس، یقین بدانید که نقص اش را برجسته تر می کند.
در بیت چهارم، گفتنِ «دل مرا شکسته ای» مثل این است که بگویی «من از تو خواستم نروی ولی تو رفتی.» چون حرف مرا گوش نکرده ای «ببین! گناه کرده ای.» شاید همین «گناه» نشان بدهد که «مادر» دارد این حرف را می زند نه «همسر»، به این دلیل که برای خیلی ها گوش نکردن به حرف همسر گناه نیست، ولی باید در نظر داشت که دلِ مادر به دلیل محبتی که به فرزندش دارد آن قدرها که دلِ همسر شکستنی ست شکستنی نیست. در بیت پنجم گوینده با واژه ی «باز» به معنی دوباره، انگار می خواهد به «سکوت» و «نگاه» مخاطب پیش از رفتنِ همیشگی اش اشاره کند. این سکوت و نگاه نسبت به مادر معنی دار تر است یا همسر؟
به طور کُلّی، خیلی سخت است که شاعر نقش دیگران را بازی کند و حرف هایی را بزند که آنها با حسّی خاص در شرایطی خاص بیان می کنند. در این مورد خاص و این شعرباید گفت که برای شاعر با وجود هنر و مهارتی که دارد بسیار سخت است که خودش را جای مادران شهدا بگذارد و حرف های دلِ آن ها را، با هر نوع واکنشی نسبت به شهادت و از دست رفتنِ فرزندانشان، بیان کند. صدای خودِ شاعر از صدای شخصیّتی که خلق کرده است واضح تر شنیده می شود.