نگاه از چند زاویه ی تو در تو به شعر «من آن روز می گفتم...» از سیمین بهبهانی
نگاه از چند زاویه ی تو در تو به شعر «من آن روز می گفتم...» از سیمین بهبهانی
من آن روز می گفتم...
من آن روز می گفتم که: «از مار می ترسم.»
و تأکید می کردم که: «بسیار می ترسم!»
به بازی، طنابی را تن مار می کردی،
من آشفته می گفتم: «از این کار می ترسم!»
چون بر دوش می بستی دو مار دروغین را،
به فریاد، می گفتم که: «بردار، می ترسم!»
تو گفتی که: «ضحاکم!» -من از درد نالیدم
که جابر، جبون، جانی، جوانخوار! می ترسم!
گرفتند جان، ماران، تو را خنده وحشت شد،
گرفتی ز دامانم که: «مگذار، می ترسم!»
سر از یأس جنباندم نگاهم نشانی شد
ز درماندگی، یعنی: «به ناچار، می ترسم.»
پی پاس خود، زان پس، بسا مغز برکندی...
من از مار، اینک، نه! که از یار می ترسم!
این شعر از چند جهت قابل بررسی است. به ظاهر ساده، ولی گفتنی زیاد دارد. بعضی هایش را که لازم می دانم می گویم، بقیّه اش را نمی گویم. آنهایی که با نقد آشنایند فعلاً این نقد را بگیرند و دست از آن نسیه ها بردارند.
با توجه به مسائلی که به روح و روان انسان ربط پیدا می کند می توان گفت که در این شعر شاعر نشان داده است که تا چه اندازه بازی های کودکانه روی رفتار دوران بلوغ آدم ها تأثیر می گذارد. سیمین بهبهانی ابتدا پسربچّه ای را نشان می دهد که پس از خواندن درس و یا داستان مربوط به ضحّاک سعی می کند راوی را که دختربچّه ای است به بازی نمایشی مشابه با آن داستان بکشاند. از کجا می فهمیم که آن یکی پسر و این یکی دختر است؟ درست است که می دانیم شاعر مؤنث است و از آن نتیجه می گیریم که راوی هم باید مؤنث باشد، ولی نشانه های دیگری نیز در شعر است که این جدایی جنسیّت را مشخص می کند. نخست این که، طبیعی است که نقش ضحّاک را پسر بازی کند تا دختر. دیگر این که، غیر از نمادهای مار و طناب که از دید زیگموند فروید معرف جنس مذکر است، هنگامی که راوی می گوید «گرفتی ز دامانم» خود را مؤنث معرفی می کند؛ و با این برداشت معلوم می شود هنگامی که در بلوغ از ترس از «یار» می گوید این ترس باید از یارِ مذکر و یا شوهر باشد. (علاقه مندان به شرح حال شاعر و ردّ آن در آثارش، بویژه در این شعرش، می توانند از این جنبه هم نگاهی کوتاه به این شعر بیندازند.)
همان بازی کودکانه باعث شده است که دختر حتی در بلوغ و در ادامه ی زندگی همچنان زیر سلطه ی جنس مخالف باشد. نمایش غیر واقعی تبدیل به زندگی واقعی اش شده است.
این بخشی از نقشی است که مارکسیست ها و مخصوصاً فمنیست های چپ معتقدند که ادبیات برای کمک به نظام حاکم که مردسالار است ایفا می کند. داستان ضحّاک داستان سلطه بر مردم و مخصوصاً از دید شاعر جنس مؤنث از دو طریق است: یک، ایجاد ترس؛ و دو، تلقین این فکر و فرهنگ که همین که هست درست است. خوردن مغز جوانان در حقیقت گرفتن فکر و اندیشه از آنان و تحمیل فکر و فرهنگ نظام سلطه بر مبنای سیستم تولید اقتصادی در جامعه است.
چرا دختر از همان ابتدا و کودکی تسلیم است؟ جدا از این که از نظر تاریخی و حتی با دقّت در افسانه های کهن می توان متوجه شد که این تسلیم پذیری در او و زنهای دیگر نهادینه و بخشی از ضمیرناخودآگاه جمعی شان شده است، در مورد شخص خودش می توان گفت که از همان بدو تولّد ناخودآگاه از رابطه ی بین مادر و پدر و زوج های دیگر دور و برش چیزی غیر از این را دریافت نکرده است. بر حسب عادت و ناخودآگاه فکر می کند رابطه ای جز این درست و طبیعی نیست و «به ناچار، می ترسد.» در این ماجرا، تنها او نیست که می ترسد. پسربچّه نیز در کودکی پس از این احساس که مارها جان گرفته اند دچار ترس می شود. در بزرگسالی او برای پوشاندن ترس خود سعی می کند به قول راوی «پیِ پاسِ خود» همانند دوران کودکی همان بازی سلطه بر جنس مخالف را ادامه بدهد. او در این بازی موفّق است، چون، هر چند، طرفِ مقابل از یار و مار می ترسد، چاره ای ندارد جز این که با این مار و این یار مطابق هوس و نیاز خود کنار بیاید. اگر از یار و همسری دست بکشد، سر انجام، به یار و همسر دیگری با همان ترس و نیاز دل می بندد. بازی دوران کودکی در دوران بلوغ با اسباب بازی های واقعی ادامه پیدا می کند. (دوستان دقّت کنند که با این بررسی نخواسته ام بگویم که شاعر همین ها را می خواست بگوید و نشان بدهد؛ و یا این هایی که من نوشته ام درست است. فقط خواسته ام نشان بدهم که چگونه می توان با رویکرد روانشناختی، مارکسیستی، فمنیستی و حتی اسطوره گرایی نکاتی را از این شعر بیرون کشید.)