نیما یوشیج

بوجهل من

 

زنده ام تا من، مرا بوجهل من در رنج می دارد.

جسته از زیر دم گاوی،

رفته تا بالای این سیلاب خانه؛

چون مگس های سگان است او،

که چو می پرد پی آن است تا یکجای بنشیند،

بر تن هر جانور شکلی،

روی گوش و زیر چشم و بر جبین پاکرویان.

هر کجا کاو زنده می یابد، یکی را زنده می بیند؛

می مکد بوجهل من از خون این جانوران در هر گذرگاه،

نیست از کار من آگاه.

می پرد تا یابدم یک بار دیگر،

من ولی از او گریزانم.

تا مرا گم کرده بنشیند

بر سر دیوار دیگر.

 

می گویند «در مثل مناقشه نیست،» و در مورد تشبیه و استعاره هم حتماً همین طور است، ولی در مورد این شعر نیما یوشیج مجبورم نکته ای را مطرح کنم که موجب مناقشه است برای اینکه خودِ این شعر برآمده از مناقشه ای بود که نیما با مخالفان خود داشت.

شاید اگر این شعر را خواننده ای با همان غضبی که نیما هنگام سرایش اش نسبت به دشمنان و مخالفانش داشت بخواند متوجه عجیب بودن استعاره ها و کنایه های آن نشود. این شعر از آن شعرهایی است که خواننده اش نباید سعی کند خود را برای درک معنی اش جای شاعر بگذارد. اگر با احساس او بخواهد شعرش را بخواند معنی سطحی اش کافی به نظر می رسد: شاعر دشمن زبان نفهم خود را به مگس سمج و مزاحمی تشبیه کرده است که تا او عمر دارد دست از آزارش برنمی دارد. همین!

اگر خواننده بیش از انتظار خودِ شاعر بخواهد ازحرف ها و استعاره های این شعر سر دربیاورد سرانجام از جایی سر در می آورد که شاید خلاف انتظار خودِ شاعر باشد. شاعر عصبانی است و مانند هر فرد عصبانی دیگری تسلط کامل روی هر چه که از دهانش در می آید ندارد. آنچه را که می گوید همراه با حرف هایی است که نمی خواهد بگوید و خودش فکر می کند نگفته است ولی برداشت های دیگران هر جور شده به اصطلاح «حرف تو دهانش» می گذارند.

نیما که دارای پیام نویی در شعر است خود را در برابر کسانی که هنوز اصرار دارند فقط همان شیوه ی سنتی را در شعر نگه دارند و از آن پیروی کنند، همچون پیامبر(ص) در برابر ابوجهل می بیند. در نظر بگیرید که یکی از این ابوجهل ها شاعری به  بزرگی ملک الشعرای بهار باشد! البته تعجبی ندارد برای اینکه عمرو ابن هشام بن مغیره  مخزومی پیش از اینکه به دلیل مخالفت شدید با اسلام به «ابوجهل» مشهور شود، در میان مردم به دلیل زیرکی اش با لقب «ابوالحکم» شناخته می شد. او همچنان ابوجهل ماند تا در جنگ بدر کشته شد. ابوجهل پسری داشت به اسم عکرمه که او نیز یکی از مخالفان اسلام بود که در جنگ های بسیاری بر علیه مسلمانان شمشیر کشید. او جزو کسانی بود که پس از فتح مکّه پیامبر حکم قتل او را صادر کرده بود. عکرمه ابن ابوجهل به یمن گریخت، امّا همسرش «ام حکیم» پس از بیعت با پیامبر(ص) برای او امان خواست و پیامبر او را بخشید. عکرمه پس از بازگشت به اسلام روی آورد و یکی از سرداران اصلی مسلمانان در چند جنگ مهم بود. پیامبر به همه دستور داد تا او را دیگر به لقب پدرش «ابوجهل» نشناسند و خطاب نکنند. البته، پس از رحلتِ پیامبر اعظم(ص) و مسائلی که قبل و بعد از تعیین جانشین برای ایشان پیش آمد باعث شد که «جهل» و «علم» برای هر فرقه ای تعریف متفاوتی داشته باشد. مشخص است که فرزند ابوجهل نیز مخالفانی داشت که حس می کردند او  پس از پیامبر(ص) در شناخت و پیروی از حق دچار انحراف شده است.

این گریز به موضوعی به ظاهر  بیرون از حوزه ی شعر برای درک درست اشاره ی نیما به «ابوجهل» بود؛ در ضمن، می خواستم این را نیز بگویم که نیما نیز از نظر مخالفانش دچار گونه ای دیگر از جهالت بود.

امّا، نکته ی مهم تر این است که گویا نیما آن قدر عصبانی بود که متوجه نبود در استعاره ی بسیطی که دارد به کار می برد همه اجزا خوب با هم برای انتقال پیامی که مد نظر دارد جفت و جور نمی شود. مثلاً معلوم نیست که آن گاو یا آن سگ چه گناهی دارند که این مگس روی آنها هم نشسته است. آن گاو و آن سگ نیز در واقع از وجود آن مگس در عذاب بوده اند که با دُم خود او را از خود رانده اند. آیا گاو و سگ مخالفان اصلی نیما و مگس ها طرفداران آنها هستند؟ یا نه، گاو و سگ همان سنت ارتجاعی و غلط و آلوده است که مگس های برخاسته از آن، یعنی شاعرهای سنتی، با آلودگی شان به پاکرویان، یعنی شاعرانی همچون نیما، حمله می کنند تا رویشان بنشینند و آنها را نیز توأم با اذیت آلوده کنند؟

شاید یک برداشت این باشد که آن گاو و سگ آلوده با این که خود نیز راضی به آزار این مگس نیستند تا حدودی به آن عادت کرده اند، یعنی شاعرانی هستند که خود نیز از آزاری که شیوه های سنتی به آنها تحمیل کرده است ناراحت اند ولی به آن عادت کرده اند و فقط گاه گاهی مولوی وار از آن می نالند.  

گویا من شعر نیما را پیچیده تر از آنچه که خوانده می شود نشان داده ام، ولی هنوز برداشت دیگری نیز مد نظرم هست:

چون نیما می گوید «زنده ام تا من، مرا بوجهل من در رنج می دارد» می توان به این نتیجه رسید که آن «ابوجهل»ی که با مرگِ خود فرد می میرد در وجودِ خود اوست. «بوجهل»های بیرونی- مانند عکرمه- ممکن است زودتر عاقل و عالم شوند و برگردند و با او هم سو شوند، ولی «بوجهل»ی که تا زمان مرگ آدم را رها نمی کند باید آن چهره ی دیگر خودش باشد که با «ابوعقل»اش همیشه در پیکار است. نیما با اینکه شعرهای خلاف عرف و سنت می گفت، بدش نمی آمد برخی از مضامینی را که در نظر داشت در همان قالب های سنتی بریزد. شاید اشعاری را که او با همان شیوه و قالب های سنتی گفت بتوان نتیجه ی آزار و غلبه ی «بوجهل»اش دانست. حتی می توان گفت رعایت وزن برای او مانند برابری مصرع ها آزاردهنده بود. بعضی از ایرادها و یا آلودگی هایی را که در اشعار او یافته اند ناشی از سماجتِ این مگس برای حفظ بخشی از همان سنتِ مانده از عهد جاهلیّت است. (همین شعر اگر در بند وزن سنتی نبود روان تر از این که هست می توانست باشد.) در هر عصری هر  شاعری نسبت به عصر پس از خود تا اندازه ای اسیر گونه ای و میزانی از جهالتِ تحمیلی است. نیما اگر تا این اندازه گرفتار مگس های درونی و بیرونی اش نبود می توانست نیماتر باشد.