بررسی شعر «دانه های باران» سیاوش کسرایی
بررسی شعر «دانه های باران» سیاوش کسرایی
دانه های باران
دانه های باران به شیشه ها
ترانه دارد
در اجاق من آتشی
به چشمان من
زبانه دارد
بسته هر دری
خفته هر که خانه دارد
مرغ هوا هم آشیانه دارد
شب سمج می نماید و دل
بهانه دارد
دل هوای او
دل هوای می
دل هوای بانگ عاشقانه دارد
آن پرستو که از دیار ما
بار غم به دل
رفت و کس ندانم کزو
نشانه دارد
غم نشسته باغ جان من
جنگلی است بی شکوفه لیک
بنگر ای بهار دیررس
شاخه ها جوانه دارد
آتش است و... شعله ها و دود
طرح او فکنده در نظر
با خیال او نگاه من
خلوتی شبانه دارد
پشت شیشه ها
باد رهگذر
ترانه دارد...
واژه ها و تصاویر یا با تکرارشان و یا با کاربرد عجیب شان نشان می دهند که چیزی بیش از حرف ظاهرشان را با خود می گردانند. یکی از نشانه های نمادین بودن بعضی از اشعار مانند «دانه های باران» ارتباط عجیب بین کلمات و تصاویرشان است. بدون شک سیاوش کسرایی از آن شاعرانی نبود که به گزارش وضع هوا علاقه داشته باشد. البته او چون همیشه می خواست هوای مردم را داشته باشد وضع هوای سیاسی دور و برشان را به روش خودش گزارش می کرد. او ترانه سرای حال و روز و اعتقادات و آرزوها و قبام مردم بود. سرود «والا پیامدار، محمد(ص)» و تصنیف «ژاله خون شد، خون جنون شد» دو یادگار ماندگار از این شاعر است که با مهارت در چند خط، هدفِ انقلاب اسلامی و قیام مردم برای نیل به آن هدف را سروده است. شاید بتوان گفت که وزن و هم نشینی واژه ها در شعر یا در حقیقت ترانه ی «دانه های باران» به گونه ای است که انگار سیاوش کسرایی آن را برایِ و یا روی آهنگ خاصّی که در نظر داشت سروده بود. گاهی به نظر می رسد افزودن واژه ای می توانست از ناهنجاری جمله ای بکاهد. به جمله ی نخست این ترانه توجه کنید:
دانه های باران به شیشه ها
ترانه دارد
این حرف با این دستور زبان یعنی چه؟ آیا یعنی دانه های باران به شیشه ها برخورد می کند و این برخورد آهنگ و ترانه ای را می سازد؟ شاید یکی بگوید که دانه های باران دانه های تگرگ نیست که صدای آن چنانی داشته باشد که روی شیشه ها ضرب بگیرد و آهنگ بسازد، در آن صورت باید بگوییم که پس دانه های باران روی شیشه دارند ترانه ای را می نویسند. شاید به همین دلیل بهتر است که جمله ی سیاوش کسرایی را به هر شکل کامل تری از آن مانندِ «برخورد دانه های باران به شیشه ها ترانه می سازد» ترجیح بدهیم. امّا، در بند بعدی او حرفی می زند که کمی روی معنی بند نخست اثر می گذارد. می گوید:
در اجاق من آتشی
به چشمان من
زبانه دارد
در مورد این جمله شاید بشود گفت برای خیلی ها معنی این جمله با حذفِ «به چشمان من» فرق چندانی نمی کند. چرا شاعر نگفت «در اجاق من آتشی زبانه دارد»؟
لزوم بیان عبارتِ «به چشمان من» شاید در این باشد که واقعیت «به چشمان دیگری» غیر از این به نظر می رسد. شاعر بیش از اندازه به اندازه ی زبانه ی آتش امیدوار است. این اجاق آتشی و به چشم او آن آتش زبانه ای دارد. حالا برگردیم به بند نخست. اگر این بند را هم مانند بند دوم بخوانیم باید بگوییم ترانه ای که باران روی شیشه می نویسد و می سازد و می نوازد، در واقع تصوری است که شیشه از برخورد دانه های باران با خود دارد. در حقیقت، «شیشه» چشم شاعر برای مشاهده ی بیرونِ خانه است. چشمی که در خانه آتش را مطابق نیازش دارای زبانه ای می بیند، فضای بیرون خانه را دارای بارشی ترانه سرا می بیند. لطفاً توجه کنید که نمی خواهم ادعا کنم که این جملات فقط همین معانی را دارد. می خواهم بگویم ترکیب کلمات و جمله بندیِ سیاوش کسرایی جوری است که این معانی نیز از آن ها استنباط می شود. جمله ی عجیب معنی عجیب هم می خواهد!
استفاده از این شعر برای تیتراژ پایانی فیلم «ایران برگر» عجیب و عالی بود. این شعر برای آن فیلم از خودِ فیلم سیاسی تر بود و حرف مهم تری برای گفتن داشت. (البته این کار را کارگردان بسیار آگاهانه انجام داده بود.) موضوع فیلم، مسائل و شعارها و حواشی مربوط به انتخابات، آن قدر دم دست بود که حرف مهمی جز حرف های آشنای ورد زبان مردم نداشت، مخصوصاً برای مردم ایران که حتی مسائل غیرسیاسی را هم به سیاست ربط می دهند. نام «ایران برگر» که تداعی گر خوراک «همبرگر» است، نه تنها نشان می داد اغلب مردم دنبال شکم شان راه می افتند تا عقیده شان، بلکه نشان می داد ایران برای بعضی از داوطلب های نمایندگی مردم مانند لقمه ای است که می خواهند آن را با حرص و ولع ببلعند. چون فیلم «ایران برگر» نمی توانست به احزاب و افکار و مشی سیاسی خاص آنها بپردازد، اختلاف درانتخابات را مانند داستان رومئو و ژولیت، به عمد، به حیطه ی اختلافات طایفه ای کشاند. استفاده از این گونه اختلافات شاید به ظاهر بتواند نقش نمادینی برای اختلافات عقیدتی و سیاسی داشته باشد ولی ارزش اش فقط به اندازه ی یکی-دو ساعت تفریح با موضوعات و مسائل سیاسی است. با نگاه طنز به سیاست و انتخابات، آن هم از نوع طنز شیرین، نمی توان بحثی جدیدی را در این مورد مطرح کرد و به نتیجه ای سیاسی رسید. با طنز تلخ بهتر می توان تجربه ای را که بیش تر مانند یک تراژدی غم انگیز است تا مانند یک کمدی سرگرم کننده مطرح کرد. کاری را که این فیلم نتوانست به طور جدّی انجام دهد، تیتراژ پایانی اش باید انجام می داد و انجام داد. شعر سیاوش کسرایی بسیار جدّی تر از خودِ فیلم است، و مخاطبِ فیلم باید با عجیب بودن آن و حضور استاد شهرام ناظری برای ارائه اش به اهمیّت اش پی ببرد. به نظر من باارزش ترین بخش فیلم که حرفی برای گفتن داشت همین بخش بود، و چون جدا از قصه ی فیلم و در پایان آن بود اگر کسی غیر از استاد شهرام ناظری آن را خوانده بود خیلی ها به تصور اینکه فیلم همین بود و تمام شد، بدون توجه به شعر و معنی آن سالن سینما را ترک می کردند و می رفتند.
شعر سیاوش کسرایی برخلاف خودِ فیلم به جای حرف های رُک و کلیشه ای با زبان نمادین حرف هایی را می زند که اغلب نمی توان رُک و پوست کنده بیان کرد. شاعر حتی از منتقدِ شعرش نیز سانسورگریزتر است به این دلیل که حرف نمادین او که همه کس فهم نیست قابل انتشارتر از حرف منتقد شعرش است، خواه برداشت منتقد درست باشد، خواه اشتباه.
البته شعر سیاوش کسرایی چندان دشوار نیست که فهمیده نشود یا بد فهمیده شود، ولی حرفی جدّی و جدید در آن است. پس از ارائه ی تصویر دانه های باران و زبانه ی آتش در ادامه می گوید:
بسته هر دری
خفته هر که خانه دارد
مرغ هوا هم آشیانه دارد
شاعر که خودش نیز در خانه اش کنار اجاقی با آتشی زبانه دار نشسته است، از این ناراحت است که دیگران نیز در خانه شان هستند و درهای خانه ها بسته است- انگار حکومت نظامی است. شاعر گویا خانه داشتن و حفظ خانه را که معادل محافظه کاری است دلیل این خانه نشینی معرفی می کند و یکباره حرف عجیبی می زند؛ می گوید: «مرغ هوا هم آشیانه دارد.» حتی مرغ هوا که باید آزاد و در هوا باشد، در آشیانه اش جا خوش کرده است. شاعر علّت اش را اینگونه بیان می کند:
شب سمج می نماید و دل
بهانه دارد
«شب سمج» است، دست بردار نیست. به جای «شب سمج می نماید» در تصنیف پایان فیلم خوانده می شود که «شب عبوس می نماید.» دلیل اش هر چه که می خواهد باشد، تفاوتی که ایجاد می کند نباید باشد، که هست. صفتِ «سمج» برای شب مختص به خودِ شب است و نشان می دهد که انگار این شب پایانی ندارد؛ در حالی که، صفتِ «عبوس» بیش تر می تواند احساس شاعر نسبت به شب باشد. شب چرا باید عبوس باشد؟ شاعر از همان ابتدا تا انتهای شعر دارد می گوید که شب چرا و چگونه سمج است. به درهای بسته و خانه نشینی مردم و آشیانه نشینی مرغ هوا که توجه کنیم سماجتِ شب را بهتر درک می کنیم. اتفاقاً، کسی که سمج است باید از سماجتِ خود شاد باشد. سماجت نشان برتری است، همان طور که سماجت در طرف مقابل نشان مقاومت است. افزون بر این ها، به بهانه ی همین سماجتِ شب است که شاعر می خواهد درد دل کند:
دل هوای او
دل هوای می
دل هوای بانگ عاشقانه دارد
شاعر دارد درد دل می کند و از خواست قلبی اش می گوید، ولی رُک نمی گوید که این «او»یی که دل هوایش را دارد کیست. شاید این «او» به دانه های باران برگردد که بیرون از شیشه ای که سدّ بین شاعر و هوای بیرون است دارد می بارد. شاعر با موازنه ای این «او» را همتای «مِی» و «بانگ عاشقانه» معرفی می کند. «بانگ عاشقانه»ای که شاعر می خواهد باید چیزی شبیه به ترانه ی «دانه های باران» که در حقیقت ترانه ای بهاری است باشد. «بانگ عاشقانه» گویا ممنوع است. شاعر حتی «می» را نماد چیزی قرار داده است که مانند «مِی» حرام و ممنوع است. منظور شاعر از «مِی» در این شبِ سمج چیست؟ بدون تردید او دنبال عیش و عشرت نیست.
شعر دیگری از سیاوش کسرایی را وارد این بحث می کنم تا خوب ببینید منظور اصلی اش از «مِی» چه می تواند باشد. در شعر «من مستم» می گوید:
من مستم
من مستم و میخانه پرستم
راهم منمایید
پایم بگشایید
وین جام جگرسوز مگیرید ز دستم
می لاله و باغم
می شمع و چراغم
می همدم من، همنفسم، عطر دماغم
خوش رنگ، خوش آهنگ
لغزیده به جامم
از تلخی طعم وی اندیشه مدارید
گواراست به کامم.
در ساحل این آتش
من غرق گناهم
همراه شما نیستم ای مردم بتگر!
من نامه سیاهم.
فریادرسا! درشب گسترده پر و بال،
از آتش اهریمن بدخو به امان دار!
هم ساغر پر می
هم تاک کهنسال.
کان تاک زرافشان دهدم خوشه زرین
وین ساغر لبریز
اندوه زداید ز دلم با می دیرین.
با آنکه در میکده را باز ببستند
با آنکه سبوی می ما را بشکستند
با آنکه گرفتند ز لب توبه و پیمانه ز دستم
با محتسب شهر بگویید که هشدار!
هشدار که من مست می هر شبه هستم.
می بینید که باز صحبت از شب است و پاها و درهای بسته و مِی و فریادرس. فعلاً نمی خواهم این شعر را بررسی کنم (شاید وقتی دیگر!)، ولی مشخص است که شاعر از لبی صحبت می کند که با توبه ی اجباری بسته شده است و قرار است چیزی را نگوید و چیزی را ننوشد. آن در بسته حالا دهان شاعر است. با این همه او می گوید که محتسب هنوز نتوانسته است کاری کند که او از عقیده اش برگردد. او هنوز «مست می هر شبه» است. در اینجا، بحث اصلی این نیست که شاعر عقیده ی درستی داشت یا نه، بحث بر سر این است که او فعلاً دنبال آزادی است تا آنچه را که دلش می خواهد بگوید و بنوشد. پس دغدغه ی اصلی اش آزادی است. به هیچ وجه از شعرش نمی توان فهمید عقیده اش چیست و لزومی هم ندارد که در این مورد کنجکاوی مان را به خارج از متن این اشعار بکشانیم. (کسی که با زندگی و افکار سیاوش کسرایی آشنا نیست با جست و جویی ساده در فضای اینترنت می تواند با او آشنا شود.) هدف اصلی شاعر فعلاً آزادی و مشکل اصلی اش فقدان آزادی است. این فقدان را او با مهاجرت پرستو از این شب سردِ زمستانی به تصویر می کشد:
آن پرستو که از دیار ما
بار غم به دل
رفت و کس ندانم کزو
نشانه دارد
پرستو در جایی که راحت نباشد زندگی نمی کند. آزادانه مهاجرت می کند و می رود جایی که راحت باشد. البته پرستویی که شاعر معرفی می کند کوله باری از غم همراه خود برده است. بنا بر این، او با این غم در هیچ جایی راحت نخواهد بود.برای همین است که کسی از او نشانه ای ندارد. او سرگردان و آواره است و دنبال بهار می گردد.
این حرف ها و تصاویر پیچیده هنگامی که روی نمادها تمرکز بیش تری شود ساده تر می شود. «مرغ هوا» خودش را در آشیانه، در این شب سمج، حبس کرده و پرستو از اینجا مهاجرت کرده است. مرغ هوا هنگامی به پرواز درمی آید که شب نباشد و بتواند راحت پرواز کند، پرستو نیز هنگامی به اینجا برمی گردد که هوا بهاری باشد. در چنین هوایی او راحت و آزاد است. شاعر گرچه غمگین است ولی با اُمیدی به ارتفاع زبانه ی آتشِ اجاق خانه اش می گوید:
غم نشسته باغ جان من
جنگلی است بی شکوفه لیک
بنگر ای بهار دیررس
شاخه ها جوانه دارد
زبانه ی آتش مقاومت در برابر سرما و زمستان است، و جوانه ی روی شاخه ها عبور از زمستان ونزدیکی بهار را نوید می دهد. بهار به این دلیل «دیررس» است که این شبِ زمستانی «سمج» است. جالب است که شاعر بهار را مخاطب قرار داده و به او می گوید: «بنگر ای بهار دیررس، شاخه ها جوانه دارد.» گویا شاخه ها باید به این صورت به بهار ثابت کنند که آماده ی پذیرایی از اویند. در حقیقت، این جنگل بی شکوفه، و این شاخه های تازه جوانه زده، همان جان شاعر است که باغی است غم گرفته که منتظر ورود بهار است. شاعر می گوید که با دل و جان آماده ی استقبال از این بهار دیررس است.
آتش است و... شعله ها و دود
طرح او فکنده در نظر
با خیال او نگاه من
خلوتی شبانه دارد
شاعر با عبارتِ به ظاهر بی جای «آتش است و ... شعله ها و دود» نشان می دهد که از بهاری سخن می گوید که با این ها به دست می آید. سیاوش کسرایی بر این باور بود که «زندگانی شعله می خواهد.» «شعله» نشان امید و زندگی و مقاومت در برابر ناامیدی و مرگ است. پس، غیر از زبانه ی آتش درون اجاق خانه ی او آتش و شعله و دودهای دیگری نیز هست که نشان مقاومت مردم در برابر این شب زمستانی و تلاش شان برای رسیدن به روزهای بهاری است. امّا، این ها همه متأسفانه در خیال و در «خلوتِ شبانه»ی شاعر است. این «خلوتِ شبانه»ی سیاوش کسرایی را کنار «مستِ میِ هر شبه»اش بگذارید مشخص می شود که طرح چه چیزی در خیال او نقش بسته است. او طرحی از آن چیزی را که ممنوع است و حالا ندارد در خیال خود ترسیم می کند و امیدوار است که سرانجام به آن برسد. البته، دستِ خالی و بدون تلاش نمی شود به آن رسید. می گوید:
پشت شیشه ها
باد رهگذر
ترانه دارد...
او از خیال بیرون می آید. در واقعیت می بیند که حالا ترانه ی باد جای ترانه ی دانه های باران را گرفته است. البته این باد به این دلیل که «رهگذر» است رفتنی است. او هنوز امیدوار است.