بررسی شعر «دری به جنون» از نادر نادرپور
بررسی شعر «دری به جنون» از نادر نادرپور
دری به جنون
شب ها که بر حریق افق باد می وزد
خاموش می نشینم چون برف ، زیر ماه
در من، پرندگان سیه، بال می زنند
بر بالشان، ترشحی از خون شامگاه
خوابِ سپید من،
در زیر بال های شب آغاز می شود
از خواب من، دری به جنون باز می شود
آنجا، زنی برهنه تر از مرگ، گاهگاه
در کوچه های حادثه فریاد می کشد.
من همچنان خموشم، چون برف، زیر ماه...
کابوس «دری به جنون» است که هر شب به روی راوی باز می شود. جنون همان جن زدگی ست. حالی که راوی دارد حالِ یک شب یا دو شب او نبوده است. می گوید «شب ها» و منظورش همیشه است. شب برای این مهم است که آن اتفاقی که کار او را به جنون کشانده در شب رخ داده بود.
«حریق افق» آتشِ خورشید است که باد آن را خاموش می کند و شب می شود. شب و تنهایی باعث می شود که راوی به خیالات فرو رود. آن حادثه ای را که در شلوغی روز به طور موقت از یاد برده است دوباره در شب ذهن اش را مشغول می کند. راوی کابوس یا خوابی را که «دری به جنون» است در واقع در بیداری می بیند. آغاز این خواب آغاز همان تصاویر نااُمید کننده ای است که از آغاز شب او را آسوده نمی گذارد. او با آهی که از انتهای واژه های «ماه» و «شامگاه» و «گاهگاه» بیرون می آید حسرت کاری را می خورد که باید انجام می داد و انجام نداد. شاید او در وضعیتی بود که نمی توانست کاری بکند. همین وضعیتِ کنونی اش به احتمال زیاد وضعیتی بود که در زمان وقوع آن حادثه داشته است: «خاموش، چون برف زیر ماه». ماه فقط سپیدی و خاموشی برف را تشدید می کند، مانند خورشید نیست که بتواند آن را آب کند.
راوی نشان می دهد که بدتر از شبی که در بیرون است آن شبی است که در او نفوذ می کند:
در من، پرندگان سیه، بال می زنند
بر بالشان، ترشحی از خون شامگاه
پرندگان سیه در وجودِ راوی به رنگ دیگری- شاید سپید- بوده اند، خون شب آنها را سیاه کرده است. این پرنده ها شاید نماد آرامشِ راوی باشند که شب ها از او سلب می شود و با فرارسیدن صبح دوباره به او برمی گردد. در حقیقت، خون شب به مرور می ریزد تا بمیرد و صبح شود. شب پرنده ی بزرگ تری است که بال هایش خواب سپید راوی را می پوشاند. روی او و خواب اش مسلط است. راوی خواب خود را جنون می نامد. هنگامی که درِ آن باز می شود، او «زنی برهنه تر از مرگ» را در آن می بیند که دارد فریاد می کشد. راوی در زمان وقوع آن حاثه ای که حالا در رؤیاهایش آن را به این صورت می بیند خموش بود و کاری از دست اش برنمی آمد. به همین دلیل می گوید «من همچنان خموشم.»
شاید آن زن به این دلیل برهنه تر از مرگ است که بدون مراقب و مدافع آسان در معرض مرگ قرار گرفته است. عامل مرگ لزومی ندارد که فردی جنایتکار باشد. این مرگ به نظر می رسد خیلی طبیعی و در فصل سرما و برف اتفاق افتاده باشد. واژه ی برهنه غیر از این که به بی حفاظ بودن زن اشاره دارد، به نوعی در مقایسه با مرده ای که کفن به تن دارد او را مرده ای نشان می دهد که فعلاً همین کفن را هم ندارد. زنی که برای زایمان برهنه و آماده است، با وجود خطر مرگ این چنین برهنه تر از مرگ ظاهر می شود. نوزادی هم که تازه به دنیا آمده و روی ملحفه ی سپیدی مانند برف است نمی تواند چنین مادری را نجات بدهد. نمی خواهم بگویم این تعبیر درست رؤیای راوی است. این را محض نمونه عرض کردم. تعبیر دقیق خواب راوی کار خواننده ی این چند خط سخن راوی نمی تواند باشد. خودِ او هم نمی داند که چرا چنین خوابی را می بیند وگر نه دیگر دچار کابوس و جنون نمی شد. اگر روانکاوی با روش فروید او را روی تخت معاینه اش می گذاشت و با پرسش هایی کم کم متوجه می شد که ممکن است عامل این خواب ها و جنون اش چه باشد به او کمک می کرد تا از شرّشان خلاص شود. فعلاً، راوی خود نیز از حادثه ی اصلی بی خبر است و کابوسی که می بیند راهنمای نمادینی برای آن حادثه ای ست که در ضمیر ناخودآگاه او پنهان مانده و گاه گاهی اینگونه بروز می کند. روانکاو هم تنها با خواندن این شعر و بدون انجام گفت و گوهای لازم نمی تواند منشاءِ جنون اش را پیدا و به او کمک کند. بنا بر این، با این اوضاع مشخص است که شب های آینده نیز او دچار همین کابوس و جنون خواهد شد.