نگاهی به ما هیچ، ما نگاه سهراب سپهری(1) ای شور، ای قدیم

 

ای شور، ای قدیم

 

صبح

شوری ابعاد عید

ذایقه را سایه کرد.

عکس من افتاد در مساحت تقویم:

در خم آن کودکانه های مورب،

روی سرازیری فراغت یک عید

داد زدم:

«به، چه هوایی!»

در ریه هایم وضوح بال تمام پرنده های جهان بود.

آن روز

آب، چه تر بود!

باد به شکل لجاجت متواری بود.

من همه مشق های هندسی ام را

روی زمین چیده بودم.

آن روز

چند مثاث در آب

غرق شدند.

من

گیج شدم،

جست زدم روی کوه نقشه ی جغرافی:

«آی، هلیکوپتر نجات!»

حیف:

طرح دهان در عبور باد بهم ریخت.

 

ای وزش شور، ای شدیدترین شکل!

سایه ی لیوان آب را

تا عطش این صداقت متلاشی

راهنمایی کن.

 

ما هیچ، ما نگاه آخرین کتاب از هشت کتاب است. فلسقه ی سهراب در این مجموعه این است: «نگاه می کنم، پس هستم.» نگاه سهراب بیشتر به گذشته است به این دلیل که عمر سپری شده با خاطراتی که از آن دارد بیش از زمان حالی است که آن هم لحظه لحظه دارد به گذشته می پیوندد؛ از آینده نیز فعلاً فقط تصاویری مبهم که متکی بر تجربه ی نگاه های گذشته است در ذهن دارد. تصاویر گذشته و حال از نگاه هایش وارد ذهن اش شده است و می شود. این نگاه ها با اندیشه های ساخته شده بر رویشان یکدیگر را تکمیل می کنند و خاطرات و قصّه هایی طراحی می کنند که سهراب روایت می کند.

هر نگاهی به اندیشه ای منجر می شود. نگاه به پایان هم برسد اندیشه ای که ردّ آن است اگر کمرنگ یا پاک نشده باشد آن را بازنمایی می کند. نگاه برای سهراب تنها از طریق چشم انجام نمی شود، هر چه را که با حواس دیگر هم حس می کند از آن تصویری می سازد که با نگاهی دوباره به گذشته بتواند آن را بازآفرینی و از نوتجربه کند.

در شعر «ای شور، ای قدیمی» سهراب با نگاه به گذشته همین کار را دارد انجام می دهد.

سهراب از واژه ی «شور» انگار با بازی و شیطنتِ کودکانه ای هر دومعنی اش را گرفته است. البته، «شور» به معنی «هیجان» و «اشتیاق» در ماجرایی که نقل می کند غالب تر است. «شور» را در عنوان شعر می توان با واژه ی «کودکی» جایگزین کرد. آن وقت، عنوان شعر می شود: «ای کودکی، ای قدیم»

شور کودکانه ای که در نگاه سهراب برجسته تر است و زودتر یادآوری می شود، به شورانگیزترین بخش از خاطرات کودکی مربوط می شود: خاطرات مربوط به صبح عید. واژه هایی مانند «بَه» و «آی» در عباراتِ «به، چه هوایی!» و «آی، هلیکوپتر نجات!»  برامده از شور و هیجان آن دوران اند.

صبح

شوری ابعاد عید

ذایقه را سایه کرد.

سهراب «شور» را به خدمت حس آمیزی اش درآورده است. با اینکه معنی اصلی اش ربطی به «طعم» ندارد، ولی در هم نشینی با واژه ی «ذایقه» این معنی را نیز القا می کند. شاید سهراب می خواهد بگوید که هیجان عید که ابعاد گسترده ای دارد و سرکشی به همه آن ها وقت می برد بر اشتهای کودک بر هر چیز دیگر غلبه کرده است. معمولاً ذایقه ی بچّه ها در عید دنبال شیرینی و آجیل می گردد. امّا این کودک می خواهد این فرصت را غنیمت بشمارد و به همه چیزهایی که با تعطیلات عید می آید و خیلی زود با آن می رود برسد. «سایه»ی «شوری ابعاد عید» روی «ذایقه» نشان غلبه اش بر آن است. سهراب در انتهای این شعر دوباره به همین «شور» و «سایه» برمی گردد و می گوید:

 

ای وزش شور، ای شدیدترین شکل!

سایه ی لیوان آب را

تا عطش این صداقت متلاشی

راهنمایی کن.

شاید تشنگی زمان حال باعث شده است که سهراب به یاد گذشته اُفتاده است. فعلاً، بهتر است دوباره به ابتدای شعر برگردیم:

خوب، اوّلین کاری که این کودک اوّل صبح عید انجام داد چه بود؟ ظاهرش این است که به تقویم نگاه کرد و دید سایه اش یا به قول خودش عکس اش روی آن افتاده است، ولی انگار درست اش این است که بگوییم به جوی آبی نگاه کرد و دید که عکس اش در آن افتاده است. جوی آب مانند تقویم زمان و گذر زمان را نشان می دهد. «در خم آن کودکانه های مورب» اشاره ای به خم شدن و نگاه کردن به درون آب است. همچنین به معنی گذار ناگزیر و تند از دوران کودکی نیز هست. در سرازیری گذشت زمان،، این کودکی و شوری که در آن است از دست خواهد رفت. این حس با حسّ سرازیری فراغت یک عید توأم است. عید سرانجام تمام می شود، مهم این است که حالا که با اوست باید از آن بهره ببرد. داد می زند:

«بَه، چه هوایی!» این فریاد پر شور را از شوق رهایی سرداده است. می گوید:

در ریه هایم وضوح بال تمام پرنده های جهان بود.

یعنی همان طور که پرنده ها آزادانه در سراسر جهان پرواز می کنند، من آزادانه نفس می کشیدم. انگار مانند آنها در اوج آسمان پرواز می کردم. از همان هوایی نفس می کشیدم که آنها از آن نفس می کشند.

آن روز

آب، چه تر بود.

چرا؟ شاید برای این است که با شروع بهار آبی که منجمد شده بود و کمتر به شکل مایع دیده می شد حالا دوباره «آب» شده است و تَری اش بیش تر حس می شود. دلیل دیگر هم این می تواند باشد که در روزهای پیش از عید، این کودک چنان درگیر اولویّت های دیگر مانندِ مدرسه اش بود که آب را مانند خیلی از چیزهای دیگر خوب حسّ و درک نمی کرد. آب به عنوان آب اولویّت نداشت. رفع «عطش» و «تشنگی» مهم بود نه آب.

باد به شکل لجاجت متواری بود.

من همه ی مشق های هندسی ام را

روی زمین چیده بودم.

آن روز

چند مثلث در آب

غرق شدند.

سهراب می گوید که مشق ها یا تکلیف های مربوط به هندسه اش را روی زمین چیده بود. وقتی کلاس طبیعت باشد درس و مشق بشتر مزه دارد. شاید مشق های هندسه ی سهراب کاردستی های مربوط به اشکال هندسی مانند مکعب و استوانه ونیز اشکال بریده شده از کاغذ و مقوا مانند مثلث و مربع بوده است. سهراب می گوید چند مثلث در آب غرق شدند. دلیل افتادن آن مثلث ها به آب باید همان لجاجت باد باشد. سهراب برای باد هم مانند اجسام دیگر شکل هندسی قائل شده است. آن را به شکل لجاجت متواری می بیند. گویا باد لج کرده است نمی خواهد بگذارد که این کودک با خیال راحت مشق های عیدش را انجام بدهد. او را وسوسه می کند و به بازی می کشد. باد سه مثلث او را به آب می اندازد و آنها مانند کشتی غرق و انگار در مثلث برمودا گم می شدند. می گوید:

من

گیج شدم،

جست زدم روی کوه نقشه ی جغرافی:

«آی، هلیکوپتر نجات!»

در بازی کودکانه اش از اتفاقاتی که رخ داده است مانند حوادث واقعی گیج شده است. مشخص است که روی کوه نقشه ی جغرافی نمی تواند بپرد، ولی پیش خودش تصور می کند که روی یکی از آن کوه هایی است که در کتاب جغرافی و در نقشه ی درون آن دیده است.

حیف:

طرح دهان در عبور باد بهم ریخت.

معنی این جمله در ارتباط با «حیف» این است که آن حرف ها و آن بازی های کودکانه با عبور باد و گذر عمر تغییر کرد. با طرحی که حالا دهان در زمان بلوغ دارد حرف های دیگری گفته می شود. آن کودکی و آن حرف های کودکانه جز در نگاه ما به گذشته دیگر در واقعیت تکرار نمی شود. با همین حرف سهراب دوباره به زمان حال برمی گردد و می گوید:

ای وزش شور، ای شدیدترین شکل!

سایه ی لیوان آب را

تا عطش این صداقت متلاشی

راهنمایی کن.

این یادآوری گذشته «وزش شور»ی است از گذشته به حال. برای این شور نیز مانند اجرام دیگر شکل هندسی قائل شده است برای این که نشان بدهد هنوز وجود دارد و به شکلی دیده می شود.

«لیوان آب» و سایه اش چه ارتباطی با ماجرای صبح عید دوران کودکی شاعر دارد؟

شاید برداشت ِ من غلط باشد ولی این طور فکر می کنم که آنچه که سهراب را یاد گذشته اش انداخت لیوان آبی است که حال به دلیل تشنگی دست به سویش برده است. نگاه به لیوان آب او را تا گذشته و آن روز صبح عید که لب آب رفته بود و بعد مثلث هایش در آب افتاد برد. حالا تشنگی اش نسبت به آن صداقت کودکانه که گذشته و متلاشی شده است بیشتر است تا به آبِ درون لیوان. سایه ی لیوان آبی که به گذشته ربط دارد و دیگر نیست بهتر رفع عطش می کند تا این آبی که حالا دم دست اش در لیوان است، برای اینکه آب در آن موقع «تر» بود، آب، در حقیقت، آب دیده می شد، نه نیاز به رفع عطش.

سهراب مانند وردزوِرث، شاعر رُمانتیک انگلیسی، احساس می کند آن نگاهی که در کودکی به طبیعت داشت صادقانه بود، و حالا هم تشنه ی همان صداقتی در نگاه به طبیعت است که دیگر در بلوغ متلاشی شده است. بقایای این احساس به قول وُردزوُرث کودکِ آن احساس دوران کودکی است:

  My Heart Leaps Up When I Behold'

William Wordsworth

My heart leaps up when I behold
A rainbow in the sky:
So was it when my life began;
So is it now I am a man;
So be it when I shall grow old,
Or let me die!
The Child is the father of the Man;
And I could wish my days to be
Bound each to each by natural piety.