نگاهی به شعر «غزلی برای درخت» از زاویه ای دیگر
نگاهی به شعر «غزلی برای درخت» از زاویه ای دیگر
سیاوش کسرایی
غزل برای درخت
تو قامت بلند تمنايي اي درخت!
همواره خفته است در آغوشت آسمان
بالايي اي درخت
دستت پر از ستاره و چشمت پر از بهار
زيبايي اي درخت!
وقتي كه باد ها
در برگ هاي در هم تو لانه مي كنند
وقتي كه باد ها
گيسوي سبز فام تو را شانه مي كنند
غوغايي اي درخت!
وقتي كه چنگ وحشي باران گشوده است
در بزم سرد او
خنيانگر غمين خوش آوايي اي درخت!
در زير پاي تو
اينجا شب است و شب زدگاني كه چشمشان
صبحي نديده است
تو روز را كجا
خورشيد را كجا
در دشت ديده غرق تماشايي اي درخت؟
چون با هزار رشته تو با جان خاكيان
پيوند مي كني
پروا مكن ز رعد
پروا مكن ز برق كه بر جايي اي درخت.
سر بر كش اي رميده كه همچون اميد ما
با مايي اي يگانه و تنهايي اي درخت.
این شعر بخشی از خاطره ی خیلی از قدیمی ها از کتاب فارسی سال ها پیش است. آن زمان ها رسم بود که چه معلم می خواست، که اغلب می خواست، و چه نمی خواست دانش آموزان خیلی از اشعار را از بر می کردند. خیلی ها هر خطّی از این شعر از یادشان رفته باشد خطّ اوّل اش را از یاد نبرده اند:
تو قامت بلند تمنایی ای درخت!
با اینکه این شعر از ابتدا تا انتهایش درخت کاری شده است، می خواهم شما را، هر چند این روزها خبرها متمرکز روی مذاکرات نجات زمین است، از موضوع درخت که مهم است بیرون بکشم و به موضوع دیگری بکشانم که خیلی مهم تر است. اشتباه نکنید! نمی خواهم شما را از این شعر دوست داشتنی جدا کنم. می خواهم به این درخت جور دیگری پیوندتان بزنم! حوصله داشته باشید!
به سرگذشت و افکار سیاوش کسرایی نمی خواهم بپردازم. در این نگاهِ کوتاه به این شعر نیازی به این کار نمی بینم.
در این شعر دو کلمه ی کلیدی وجود دارد که جدا از کلمات دیگری که گرد موضوع «درخت» می چرخند، سر و ته این شعر را به هم به گونه ای دیگر پیوند می زند. یکی واژه ی «تمنا» در خطّ اوّل است و دیگر واژه ی «اُمید» در جمله ی آخر. جمله ای هم در وسط شعر است که چشم ها را از سر درخت به پایین اش خیره می کند؛ می گوید:
در زیر پای تو
اینجا شب است و شب زدگانی که چشمشان
صبحی ندیده است.
از همان ابتدا، سیاوش کسرایی درخت را نمادی برای برآورده شدن آرزویی می بیند. «قامتِ بلند تمنا» نشان رسیدن به آرزویی بسیار بالا و بلند است. «بالایی ای درخت!» درخت با قامتِ خود به این آرزو رسیده است. هم آغوشی با آسمان، دستی پر از ستاره، جانی پر از بهار. نمی خواهم دل دوستداران محیط زیست را با این نگاه متفاوت به شعر سیاوش کسرایی بشکنم، آن قدر شعر سیاوش کسرایی پر مایه است که همچنان برای آنها مایه دار خواهد ماند، ولی بادها در برگ های درختان لانه نمی کنند، و غوغای درخت از غوغای بادها در لا به لای برگ هایش است. پس باد، باد هست به اضافه ی چیزی دیگر. چرا باران که او هم دوست طبیعت است از دید سیاوش کسرایی وحشی است. اگر منظور از چنگ در عبارتِ «چنگ گشوده ی باران» ساز چنگ باشد، که هست، واژه ی «وحشی» برای توصیف اش خیلی غریب است، هر چند قابل توجیه است. رگه های بارانِ شدید مانند سیم های چنگ به طور مورّب می بارند و صدای برخورد باران با برگ های درخت همان آهنگی است که درختِ خنیاگر با برگ های دست مانندِ خود با سیم های این چنگ می نوازد. اگر منظور از «چنگ» در کنار واژه ی «وحشی» همان پنجه ی حیوان درّنده باشد، که از رندی سیاوش کسرایی برمی آید که چنین هم باشد، بنا بر این می توان ادعا کرد که باران وحشی مانند حیوانی وحشی به درخت که از همان ابتدا شخصی انگاشته شده حمله ور شده است. این برداشت با توجه به تصاویر منفی شاعر از چیزهایی است که در واقعیت و طبیعت همیشه منفی نیستند. چرا باید بزم باران برای درخت سرد باشد؟ و چرا درخت در این بزم خنیاگر غمین است؟ برعکس، باران در هر زمانی، سرما و گرما، برای درخت خوب است و درخت در بزم باران باید شاد باشد. سیاوش کسرایی درست بلافاصله پس از همین تصویر «باران و درخت» می رود سراغ «شب» و «شب زدگان»، و چیزی می گوید که مشخص است به دلیل اغراق بیش از حدّ در آن، منظورش از آن چیز دیگری ست. او از شب زدگانی می گوید که چشمشان هیچ صبحی را ندیده است. مشخص است که منظور سیاوش کسرایی از «صبح» صبحی است با خصوصیاتی ورای طلوع خورشید در طبیعت. بنا بر این، درخت هم کم کم از درخت بودن درمی آید. شاعر چنان خوب از معانی حقیقی و مجازیِ واژه ها استفاده کرده است که مفهوم نمادین بسیار ظریفی را در آنها گنجانده است. او خیلی طبیعی نشان می دهد که «درخت» با رشته های بی شمار ریشه اش چنان محکم و مقاوم در خاک ایستاده است که رعد و برق نمی تواند او را از جا بکند، ولی عبارتِ «جان خاکیان» پای مردم را هم به دشت باز می کند تا به درخت در ایستادگی اش کمک کنند. سیاوش کسرایی در جمله ی پایانی اش حرف دل خودش را به درخت می زند. ناله اش از این است که ما چرا مانند درخت نیستیم. آنچه که برای ما مهم است و باید مانند درخت در وجود ما بالا برود و در رشد ما نقشی مهم ایفا کند «اُمید» ماست. می گوید:
سر برکش ای رمیده که همچون امید ما
با مایی ای یگانه و تنهایی ای درخت
در واقع، اُمید ما، مانند درخت، گرچه با ماست، تنها و یگانه است. چگونه اُمید می تواند با ما باشد و تنها باشد؟ یک پاسخ این است که وقتی کسی می گوید اُمید دارد به جایی و چیزی برسد، ولی در عمل گامی به سمت آن برنمی دارد اُمیدش موجود تنهایی است مانند خودش. پاسخ دوم این است که وقتی افرادی به کسی می گویند تو اُمید مایی، باید دست کم به او کمک کنند تا آنها را به آنچه می خواهند برساند. اگر چنین نکنند هم او تنها می ماند و هم خودشان. اگر کشاورزی بگوید همه اُمیدم امسال به این درختانم است، ولی به آنها نرسد، درختانش تنها می مانند و خودش هم همین طور. تفاوت آن درخت با اُمیدِ ناکامی که در آدم هاست در این است که آن درخت به قول سیاوش کسرایی «رمیده» است و طریق رشد خودش را طی می کند و بالا می رود. این طی طریق آزادانه ی درخت است که باعث می شود برای شاعر «قامتِ بلند تمنا» باشد.