این آموزش بیمار است(14)
این آموزش بیمار است(14)
حکایت 14
مردکی را چشم درد خاست. پیش بیطار رفت که دوا کن. بیطار از آنچه در چشم چارپایان کند در دیده او کشید و کور شد. حکومت به داور بردند، گفت: بر او هیچ تاوان نیست، اگر این خر نبودی پیش بیطار نرفتی. مقصود ازین سخن آنست تا بدانی که هر آنکه ناآزموده را کار بزرگ فرماید با آنکه ندامت برد به نزدیک خردمندان به خفت رای منسوب گردد.
ندهد هوشمند روشن رأی
به فرومایه کارهای خطیر
بوریا باف اگر چه بافنده است
نبرندش به کارگاه حریر
این حکایت واقعاً حکایت دارد! مردکِ بی مدرکِ سعدی چندان فرقی با بعضی از مردک های با مدرک روزگار ما ندارد. آن فرد بیماری که به جای پزشک به دامپزشک مراجعه می کند بیماریِ فکری و فرهنگی اش کهنه تر و بحرانی تر از بیماری جسمانی اش است. او پیش از آنکه کور شود کور بود. کور پرورانده شده بود.
همه در آنچه که به ظاهر فقط بر او می گذرد مقصرند. مورد آموزشی اش که فت و فراوان است. در حال حاضر، دبیران زیادی هستند که به دلیل تراکم نیرو در رشته های خودشان، مجبور شده اند با برنامه و مدیریت عجیب ادارات محل خدمت شان به کاری غیر از تدریس و حتی به تدریس دروسی بی ارتباط به تخصص شان مشغول به کار شوند. (تعدیل نیرو همراه با در نظر گرفتن بیمه ی بیکاری و یا انتقال نیروها به شهرها و استان هایی که تراکم نیرو ندارند راه هایی است که منطقی تر است؛ هر چند در همین مورد هم شاید اصل بر این است که همه مشکلات با خوشی و آرامش و بدون سروصدا حل شود، کودکان و نوجوانان معصوم هم که هر چه بزرگترها بگویند خوب است می گویند خوب است. اصلاً بد هم باشد چه حقّی دارند وقتی همه دارند برای ارتقاء علمی و فرهنگی آن ها زحمت می کشند از معلّم و مدیر و حتی پدر و مادر ایراد بگیرند؟)
چون همه چیز در آموزش با نمره سنجیده می شود، نه با دانش و هنر و حرفه ای که آن نمره نمایشِ تقریبی اش است، به نظر می رسد اوضاع خوب پیش می رود و کسی معترض نیست. در دانشگاه های غیردولتی اوضاع عجیب تر است. همان طور که در مورد حکایت سیزدهم عرض کردم هر کسی باید حدّ خودش را با توجه به علم و تجربه اش بداند. دیگران هم باید حدّ او را بدانند که اگر خودش ندانست و با پررویی خواست پا پیش بگذارد و به حدود دیگران دست درازی کند جلوش را بگیرند. البته چون اوضاع جوری است که معمولاً کسی جلو کسی را نمی گیرد و همه از پشت هوای هم را دارند، مدرسانی هستند که در چنین دانشگاه هایی احساس می کنند که «همه فن حریف» اند. همه جور درسی را که در سرفصل دروس گروهشان وجود دارد ارائه می کنند تا ساعات خالی شان را پر شود. خیلی از آن ها مانند دانشجویان شان اهل آه و ناله اند. اغلب بدون تجربه و دانش کافی و فقط به قول خودشان برای پر کردن چاله های زندگی شان درس ها و کلاس هایی را قبول می کنند که از عهده شان خارج است. متأسفانه، در کار آموزش راه هایی مانند تقدیم نمره به عنوان حق السّکوت وجود دارد تا با آن ضعف های خیلی ها در درون و بیرون کلاس پوشیده بماند، و کسی متوجه نشود که چه کسی کور کرد و چه کسی کور شد.
خیلی ها در مدارس و دانشگاه های غیردولتی و حتی در برخی از مدارس و دانشگاه های دولتی مشغول تدریس اند در حالی که به هیچ وجه تجربه و توانایی تدریس را ندارند. (سرگذشت بسیاری از استادان قدیمی و پیشکسوت را که می خوانیم متوجه می شویم که آنها اغلب با مدارک دانشسراهای قدیمی و تربیت معلم ها در مقاطع تحصیلی پایه مشغول به کار شده اند و به تدریج با ادامه تحصیل(البته نه به سبک امروز) تا تدریس در دانشگاه پیش رفته اند. حالا، بسیاری از جوانان غوره نشده درجا با جهشی مویز شده اند. آن ها با اخذ مدارک کارشناسی ارشد و دکترا، بدون تجربه پا در کلاس هایی می گذارند که تدریس در آنها تجربه ای مفید و چندین ساله می خواهد. این افراد علّامه هم باشند باز در کار تدریس و کلاس داری در این کلاس های چند پایه ی دانشگاهی ناموفّق اند. ممکن است بپرسید «کلاس چند پایه ی دانشگاه» چه جور کلاسی است. تفاوت سنِ و معلومات دانشجویان در بخش های پولی و بدون آزمون عجیب است. افرادی با جوانانی هم سنّ فرزند و نوّه شان همکلاسی اند. یعنی گاهی سه نسل کاملاً جدا از هم در یک کلاس دیده می شود. آن ها که مسن ترند گاهی از افزایش چربی و کلسترول و قندشان می گویند و گاهی از درد کمر و پروستات ناله می کنند، گاهی از مشکلات کاری شان در چند سال مانده به بازنشتگی شان می گویند و با آه و ناله از استاد می خواهند که با آنها راه بیاید. میانسال ها که پرگوترند از پشت آن ها درمی آیند و به استادان جوان که اغلب مجرد هستند می گویند که شماها که از درد ما خبر ندارید. سرکار می رویم، قسط می دهیم، باید پسر داماد کنیم و به دختر جهیزیه بدهیم. چند سال است که از کتاب و دفتر دور بوده ایم. این مدرک را هم می خواهیم که یک چند تومانی به حقوق مان اضافه شود، یا بعد از عمری برویم پشت یک میز بزرگتر و بازنشسته شویم. در کنار این دو نسلی که خاطرات شان پنج تا شش دهه ی تاریخ معاصر ایران را پوشش می دهد، جوان هایی هستند که نتوانسته اند در دانشگاه های دیگر قبول شوند و یا ترجیح داده اند به شهرهای دورتر نروند و در همین دانشگاه هایی که در کوچه و پس کوچه های خیلی از شهرها رشد کرده اند ثبت نام کنند. حضور در کلاس های پرجمعیّت و چند نسلیِ این دانشگاه ها از نظر خیلی از مدرسان و مسئولان شان اجباری نیست. همین مزیت به اضافه ی نمراتِ بی چند و چون را باید جزو همان تسهیلات مهمی دانست که بعضی از این دانشگاه ها در تبلیغات شان ذکر کرده اند. خیلی از کارکنان رسمی ادارات و کارخانه ها که نمی توانند همزمان سر کار و در کلاس های درس حاضر باشند و نمی توانند هم کار کنند و هم درس بخوانند وجود همین تسهیلات را به فال نیک گرفته اند و غصه ی پولی را که صرف خرید مدرک شان می کنند نمی خورند. تقریباً همه معتقدند که ارزش اش را دارد. جوان ها هم در کنار این پیرانِ کارکُشته برای خودشان صفا می کنند! با اینکه هر ضعفی داشته باشند این حُسن را دارند که جوان اند و می توانند از پس مطالب بیش تر و دروس جدّی تری بربیایند، مدرک بدون دردسر وسوسه شان می کند و چشم و بصیرت شان را فدای موی رنگ کرده ی همکلاسی ها و بی خیالی استادشان می کنند.