این آموزش بیمار است(12)

حکایت
سالی نزاعی در پیادگان حجیچ افتاده بود و داعی در آن سفر هم پیاده. انصاف در سر و روی هم فتادیم و داد فسوق و جدال بدادیم. کجاوه نشینی را شنیدم که با عدیل خود می گفت: یا للعجب ! پیاده ی عاج چو عرصه ی شطرنج بسر می برد فرزین می شود یعنی به از آن می گردد که بود و پیادگان حاج بادیه بسر بردند و بتر شدند.


از من بگوی حاجی مردم گزای را

 

کو پوستین خلق به آزار می درد.

 

حاجی تو نیستی، شتر است از برای آنک

 

بیچاره خار می خورد و راه می برد

 

در حکایت پیش، سعدی نشان بلوغ حقیقی را کسب رضای حقّ جلّ و علا معرفی کرد و بیان کرد که چرا نزد محقّقان بندگی نفس و ارضای آن نشان بلوغ نیست. حیات انسانی را فدای معاش حیوانی کردن از دست دادن رضای خدا و پَسروی خلاف هدف آفرینش است.

سعدی در این حکایت از حاجی هایی می گوید که به ظاهر سفری را در پیش گرفته اند تا با تزکیه ی نفس رضای خدا را جلب کنند، در عوض، در راه در طلب عیش و آسایش دنیوی گرفتار فسوق و جدال شده اند. به عبارت دیگر، آن ها که به ظاهر  رو به خانه ی خدا می روند از درون گرفتار شیطان نفس اند. سعدی می گوید یک پیاده ی شطرنج یا به قول خودمان «سرباز» در عرصه ی شطرنج پیش می رود تا سرانجام اگر به خانه ی آخر رسید فرزین یا «وزیر» شود، این حاجی ها طوری به سمت خانه ی خدا با پیروی از نفس شان حرکت می کنند که از آنی که در خانه ی خودشان بوده اند بدتر شده اند. حالا حکایت ماست! یکی جامه ی دانشجویی به تن می کند بی آنکه اندازه اش باشد. یکی با جامه ی استادی ژست می گیرد و عکس می گیرد و قاب می کند و به دیوار می زند بی آن که بداند همه با چشمان خودش به آن نگاه نمی کنند. یکی هم ساده است و با همان جامه ی کشاورزی آمده و به کار آموزش مشغول است و همین روش را افتادگی و خشوع در شخصیت و کار خود می داند، و نمی داند که واحدهای درسی، گوجه و خیار و بادمجان و سیب زمینی و پیاز نیست، که به فصل اش و به قیمت بفروشی و سرفصل و ته فصل را خودت یک جوری سرهم بیاوری.

عقل معاش در هر روزگاری افرادی را وادار می کند که به جامه ای مناسب بازار آن روزگار درآیند. معاش در هر صورت معاش است. با هر جامه ای کاسب مشخص است که کاسب است و مصلح معلوم است مصلح. این جامه می تواند احرام حج باشد، یا جامه ی کار و ردای تحصیل.

خیلی ها جامه ای را به تن می کنند که مناسب شان نیست. چون ظاهر آن جامه با عقل معاش دیگران سازگار است تصور می کنند که مناسب شغل و وظیفه ی خودشان است. با تملق و بَه بَه و چَه چَهِ دیگران که به گونه ای سودشان در این گونه انحراف از وظایف اصلی خودشان است از خود بی خود می شوند و فراموش می کنند که کجا هستند و باید به کجا بروند. در کار آموزش بخش های زیادی است که با احساس گرایی و احساسات بازی اداره می شود. بسیاری از امور مانند امتحانات نیازمند این است که دست اندرکاران آموزش مانند قضات احساسات را در رأی هایشان دخالت ندهند.
ولی بسیار مشاهده می شود که احساسات بیش از تعقل در کارشان دخیل است. با این احساس گرایی غلیظ خیلی ها باید شغل دیگری را به جای آموزش انتخاب می کردند. کسی که می تواند در کمیته ی امداد کار کند و سر خیابان میز بگذارد و تبلیغ کند و کمک های مردمی جمع کند و خودش هم چیزی رویش بگذارد و مأموریت بگیرد و مایحتاج افراد بی بضاعت را خانه به خانه ببرد و به آنها بدهد، چرا فکر می کند با میز اداری و یا شغل معلمی هم می تواند همین کار را بکند و نیمکت به نیمکت برود و به قول خودش برای رضای خدا نمره ی خیراتی بین همه تقسیم کند؟ در عرصه ی شطرنجی که او چیده است اگر به خیال باطل او همه ی پیاده ها وزیر شوند، تنها خودش سود برده است که همچنان شاه بلامنازع میدان است. هنگامی که همه وزیر شده اند باید پذیرفت که همه همان پیاده اند. تفاوتی بین شان وجود ندا رد تا به آن دلخوش کنند. اگر با این اوضاع خوش اند، باید گفت که خیلی الکی خوش اند.

خیلی از این افرادی که به مدارکی خلاف معلومات و علم خود می رسند تازه دارای ایرادی می شوند که پیش از این در آن ها نبود. در رُمانِ آرزوهای بزرگ، شاهکار چارلز دیکنز، بخش جالبی است که به درد این بحث «جامه ی مناسب» ما می خورد. در این داستان، «پیپ» جوانی روستایی است که در آهنگریِ دامادش کار می کند. امّا فردی که روزی «پیپ» کار مهمی برایش انجام داده است تصمیم می گیرد حامیِ او شود و او را به آرزوهای بزرگ اش برساند. او هزینه ی زندگی و نحصیل «پیپ» در  لندن را به عهده می گیرد و «پیپ» راهی  لندن می شود. در لندن «پیپ»، ضمن تحصیل، با خانواده های رده بالا معاشرت می کند و شهری و آداب دان می شود. اخلاق و رفتارش تغییر می کند. پس از مدّتی دامادش که آهنگر است جامه ای همچون جامه ی شهری ها می خرد و به تن می کند و به لندن می رود. «پیپ» او را با اکراه می پذیرد. از رفتار روستایی اش که در جامه ی شهری ها او را مسخره تر نشان می دهد پیش دوست اش خجالت می کشد. طوری عصبانی می شود و رفتار می کند که دامادش متوجه می شود ناراحتی اش از چیست. به او می گوید:

«پیپ، دوست قدیمی من، زندگی پر از اجزاءِ جدای جوش خورده به هم است. باید بگویم، یک آدمی می شود آهنگر، و یکی می شود رویگر و یکی می شود زرگر و یکی می شود مسگر. تقسیم بندی هایی از این دست باید باشد، و با آن ها باید به همان صورتی که هستند برخورد شود. اگر ایرادی امروز وجود داشته باشد، همه از من است. من و تو آدم هایی نیستیم که در لندن بتوانیم با هم باشیم، هیچ جای دیگر هم نمی توانیم با هم باشیم. »

بعد او به «پیپ» می گوید: «من هم می خواهم درست باشم، و تو هرگز دیگر مرا در این لباس ها نخواهی دید. من در این لباس ها اشتباهی ام. من بیرون از کارگاه آهنگری و بیرون از آشیزخانه و دور از چشمه های روستا اشتباهی ام. تو نصف این ایرادی را که حالا در من می بینی اگر مرا با آن جامه ی آهنگر ام ، پُتک در دست و حتی با پیپ، تصور کنی در من نمی بینی. تو نصف این ایراد را در من نمی بینی اگر روز دلت خواست دوباره مرا ببینی و بیایی و سرت را از پنجره ی آهنگری ام تو بیاوری و ببینی که «جو»ی آهنگر، آنجا، کنار سندان قدیمی اش با پیش بند قدیمی سوخته اش به کار قدیمی اش چسبیده است.»  

خیلی ها هستند که به اندازه ی «جو گارجری»، دامادِ پیپ، درک ندارند و خبر ندارند در این لباس جدیدی که به تن کرده اند تا چه اندازه مسخره شده اند.

می خواهم خاطره ای را برایتان تعریف کنم تا به اوضاع از زاویه ای دیگری هم نگاه کنید: چند سال پیش، سر راه مشهد، چون هنگام غروب به شهر فاروج رسیده بودیم و عجله ای نداشتم که مجبور باشم در تاریکی رانندگی کنم، تصمیم گرفتم توقف کنم و هتلی پیدا کنم تا همه اعضای خانواده بتوانند استراحت کنند. از این و آن پرسیدیم که هتل خوب شهرشان کجاست. خیلی ها نمی دانستند. یک دلیل اش این است که بسیاری از مسافرها برای استراحت در چادرهایشان در پارک می خوابند و بعضی ها هم به طور موقت کارتن خوابی می کنند تا بعد از استراحت بقیه ی راه تا مشهد را که حدود دو ساعت است ادامه دهند. بالاخره، یکی آدرسی را به ما داد و رفتیم و دیدیم بله تابلویی دارد با عنوان هتل و نامی دارد خیلی دهن پرکن که تاریخ ایران را از دوره ی هخامنشی به عصر حاضر وصل می کند. درش بسته بود. امّا شماره موبایل مدیر هتل پشت شیشه ی در زده شده بود و در کنارش نوشته بود که در صورت بسته بودن با همان شماره تماس گرفته شود. با همان شماره تماس گرفتم و به آن مدیر هتل گفتم که ما دم در هتل منتظریم تا بیاید و اتاقی به ما بدهد. قبل از هر حرفی گفت که هزینه ی یک شب اقامت چند می شود. گفتم ایرادی ندارد فقط زودتر بیاید که ما زود جا به جا شویم؛ کنار خیابان خوب نیست زیاد بمانیم. مدّتی گذشت و دیر کرد. از مغازه ی بغل هتل پرسیدم این آقای مدیر کجا هست که هتل اش بسته است. گفت کار اصلی اش مزرعه داری است و حالا فصل کار در مزرعه است. سرانجام، آقای مدیر هتل با یک ماشین سمند داغانِ که زنگ مشکی اش از زیر خاک و گل و لای مزرعه اش به سختی قابل تشخیص بود از راه رسید. در را باز کرد و خالی ِ خالی بود. چند به اصطلاح تخصصیِ خودش «سوویت»(!) را به ما نشان داد. هر کدام یک جور ایراد داشت. هیچکدام آماده ی پذیرایی از مسافری نبود. سرانجام با برداشتن چند چیز از این اتاق و آن اتاق، تقریباً یکی از آنها سرو سامانی گرفت. در دفترش را باز کرد و شناسنامه ها را گرفت و فُرم ها را سرسری پر کرد. کرایه ی هتل را هم خواست در جا نقد به او بپردازم و شناسنامه ها را تحویل داد. در دفترش را قفل کرد. به او گفتم ما صبح زود می رویم، آیا خودش هست که اتاق و کلید اتاق را تحویل بگیرد. گفت که نه. کافی است کلید را از زیر در دفتر هتل به داخل بیندازیم. خودش هم خداحافظی کرد و دوباره رفت به خربزه هایش آب بدهد.

آن آقای مزرعه دار فکر می کرد هتل یعنی یک ساختمان و چند اتاق؛ و هر کس چنین ساختمانی داشته باشد می شود هتل دار. شغلی که حالا در همه جای دنیا علم به حساب می آید و خیلی ها رشته ی تحصیلی شان، حتی در مقاطع بالا، همین است. خیلی ها آموزش و کلاس داری شان شبیه به هتل داری همین کشاورز محترم است که در جامه ی کشاورزی هیچ چیز تحقیر کننده ای در وجودش نیست، این جامه ی بی جایی را که به تن  دارد او را تا به این حد مسخره کرده است.