شعر در ناگزیر دَهر

از محمد رضا شفیعی کدکنی

 

گه مُلحد و گه دَهری و کافر باشد

گه دشمنِ خلق و فتنه پرور باشد

باید بچشد عذاب تنهایی را

مردی که ز عصر خود فراتر باشد

 

دکتر علی شریعتی در توصیف و معرفی خود می گفت: «در میان روشنفکران متهم به دینداری، در میان دینداران منسوب به بی دینی، و در ورای این هر دو نیز یک خارجی مذهب که سر از بیعت و اطاعت اولی الامر پیچیده!»

او معتقد بود «انسان به اندازه ای که به مرحله ی انسان بودن نزدیک می شود، احساس تنهایی بیشتری می کند.» انسان مورد نطر دکتر تا حدودی شبیه «ابَر انسان» نیچه است. نیچه می گفت همان طور که بوزینه در میان انسان ها باعث خنده شان است، انسان به چشم ابَر انسان یک چنین موجودی است.

به این دلیل این نکته یابی را از دکتر علی شریعتی شروع کردم که او سردمدار آن گونه تنهایی است که دکتر محمد رضا شفیعی کدکنی در شعرش به تصویر کشیده است. منتها نکته ای که می خواهم بگویم این نیست، بلکه می خواهم بگویم که «فراتر از عصر خود» هنگامی که در همان عصر همه جور آدمی وجود دارد نمی تواند تنهایی کسی را توضیح دهد یا توجیه کند. اگر کسی را عدّه ای طرد کرده اند به این خاطر که می پندارند که مُلحد است، دستِ کم گروه مُلحدان باید او را جذب کنند؛ و برعکس، اگر عدّه ای او را مذهبی می دانند و از او فاصله می گیرند، لا اقل آنهایی که مذهبی اند باید از فرصت استفاده کنند و به او نزدیک شوند. نکته این است که آدمِ تنها خودش از همه ی این افراد فاصله می گیرد برای اینکه می بیند هر کدام به گونه ای و به دلیلی حرف او را بد فهمیده اند. گر چه دکتر شفیعی کدکنی تنهایی را عذابی می داند که آن فرد مجبور است بچشد، تنهایی برای کسی که آن را خودش انتخاب کرده ممکن است شادی آور باشد. او همراهی با کسانی که به ظنّ خود یارش می شوند را عذاب می داند. تنهایی برای آدمی که حرف هایش بد فهمیده و خودش ناقص شناخته شده است می تواند در «فراتر از عصر خودش» هم اتفاق بیفتد. دکتر علی شریعتی حالا هم که زمانی فراتر از عصر خود اوست تنهاست. یعنی اگر همین حالا می توانست جواب مرا بدهد می گفت «تو هم مرا نمی شناسی که داری این طور معرفی ام می کنی!» امروزه، دیگر زمان و مکان را دو بعد مجزا از هم نمی دانندو هر دو یکی اند. در هر صورت، تنها در هر عصر و هر مکانی تنها می ماند.

«مردِ تنها» در حقیقت فراتر از هر مکانی است که دیگران برای او می سازند، این مکان در هر عصری می تواند باشد. کسی که چهل سال پیش، از اوضاع دور و برش گریخت و به اتاق تنهایی اش پناه برد، حالا هم اگر بود از مکانی که دیگران طراحی و ساخت و تزئین و شمالی یا جنوبی و غربی یا شرقی بودن اش را تعیین می کردند فرار می کرد و به اتاقی که مطابق تنهایی خودش  انتخاب کرده بود می رفت. عجیب ترین بحران برای آدم تنها این است که تنهایی ای که در آن است همانی نباشد که در پی اش بوده است. فکر می کنم باید بگوییم که چنین تنهایی فراتر از تنهاییِ خودش است. کار چنین شخصی ممکن است به کجا ختم شود؟ اگر چنین شخصی مانند دکتر علی شریعتی نباشد که می گفت: «اگر تنهاترین تنهایان شوم باز خدا هست، او جانشین تمامی نداشتن هاست،» از بی خدایی و یأس بعید نیست که دست به خودکشی بزند. هیچ مکانی در هیچ زمانی نیست که او را در خود نگه دارد. شاید اگر صادق هدایت را به بهشت هم ببرند آنجا هم دست به خودکشی بزند.