این آموزش بیمار است(11)

 


حکایت
طفل بودم که بزرگی را پرسیدم از بلوغ. گفت: در مسطور آمده است که سه نشان دارد: یکی پانزده سالگی و دیگر احتلام و سیم برآمدن موی پیش، اما در حقیقت یک نشان دارد و بس: آنکه در بند رضای حق جلّ و علا بیش از آن باشی که در بند حظّ نفس خویش و هر آنکه در او این صفت موجود نیست به نزد محقّقان بالغ نشمارندش.


به صورت آدمی شد قطره آب

 

که چل روزش قرار اندر رحم ماند

 

وگر چل ساله را عقل و ادب نیست

 

به تحقیقش نشاید آدمی خواند

 

جوانمردی و لطفست آدمیت

 

همین نقش هیولایی مپندار

 

هنر باید، که صورت می توان کرد

 

به ایوانها در، از شنگرف و زنگار

 

چو انسان را نباشد فضل و احسان

 

چه فرق از آدمی با نقش دیوار

 

بدست آوردن دنیا هنر نیست

 

یکی را گر توانی دل به دست آر

 

از زمان سعدی تا زمان ما آنچه که مربوط به نفس آدمی است فرقی نکرده است. معیار بلوغ جسمی و جنسی و عقلی همان است، شاید با توجه به رسانه های موجود و لامذهبی ها و سست مذهبی های رایج کودکی دچار بلوغ جسمی و جنسی زودرس شود، ولی  معیار تشخیص آن حتی اگر بیش از آن سه موردی که سعدی ذکر کرده است باشد آن سه مورد را هم دربرمی گیرد. و نشان بلوغ عقلی هم هر چند تا که باشد آن هایی را هم که در نثر و نظم این حکایت آمده است شامل می شود. بلوغ جسمی و جنسی که بلوغ حیوانی است تفاوت زیادی بین افراد ایجاد نمی کند، آنچه که موجب تفاوت های افراد می شود نوع و میزان مهار غریزه های ناشی از بلوغ حیوانی است. همین شاخصِ مرز  میان انسان و حیوان است. اولویّت دادن به ارضای «حظّ نفس» کار حیوان درون است و مقید بودن به «رضای حق جلّ و علا» کار انسان درون این جسم حیوانی است.

امّا، این بندگی خدا که نیازمند حکمت و عقل است نتیجه ی بلوغ عقلانی انسان است. ممکن است چنین عقل و بلوغی در کودکِ چهار ساله باشد و به قول سعدی در مرد چهل ساله نباشد. پس، در بحث آموزش مبتنی بر بلوغ عقلی بحث ما محدود به دانش آموز و دانشجوی تازه بالغ نیست. پدر و مادر و اقوام و معلم و ناظم و مدیر و هر کسی که هست، به اندازه ی عقل و یا بی عقلی اش در کار آموزش تأثیر مثبت یا منفی دارد.

گاهی اوقات به امثال خودم  می گویم که وقتی از سوی این و آن برای انجام کاری غیر معقول به ما مراجعه می شود که با تبعیض حقّی را از کسی بگیریم و به کس دیگری بدهیم می گویم چرا برای ما سخت است که بگوییم ما در آن مورد و در هیچ موردی کاره ای نیستیم. در حقیقت، اگر خدا را دخیل و کاره ای بدانیم خودمان را این کاره و آن کاره و همه کاره نمی بینیم. اگر نزدیک ترین فرد به من و شما چیزی را بخواهد که حقّ اش نیست اگر خدا را ببینیم و خودمان را نبینیم متوجه می شویم که کاره ای نیستیم. کاره ای هستیم امّا با  میزان حقّ که خدا هم همین را می خواهد. کسی که قلدر و طاغی است چیزی را که حقّ اش نیست حقّ خود می بیند. چقدر زشت است تقاضای نمره ی ناحق کردن برای این و آن، و چقدر بعضی ها چنین چیزی را عادّی و درست می دانند. حقّ مسلّم خودشان می دانند. حتی بعضی از ماها که دست اندر کار آموزش هستیم عقلی داریم که به ما می گوید یعنی شما این همه در این کار زحمت می کشید به این اندازه حق ندارید؟ عقل می گوید: بله، به اندازه ی یک صدم هم حق ندارید. چهار نفر به آموزش تقاضای تدریس داده اند. مدارک شان مشابه و هر کدام تاریخ درخواست و دانشگاه محل تحصیل و معدل و همه چیزشان معلوم است. پس، در صورت نیاز مشخص است از این چهار نفر کدام شان می تواند در اولویّت باشد. امّا، یکباره بنده که بنده ی خدا نیستم و بنده ی نفس خود و نفس آشنایان خود هستم، آشنای خودم را بیرون از معیارهای موجود و معقول به جای یکی از آن چهار نفر  دعوت به کار می کنم و به کلاس می فرستم. آن چهار نفر از همه جا بی خبر همچنان منتظر این که از بیکاری دربیایند، و من و آشنای من، با هم و از خدا بی خبر هر چه می کنیم را حقّ خود می دانیم و نماز هم که می خوانیم از خدا بابت شغلی که به یکی و نانی که به دیگری رسانده است تشکّر می کنیم.  بهتر آ ن است که نان آن کسی را که نان حقّ سفره ی اوست به او بدهیم و بعد، پس از نماز خدا را شاکر باشیم که ما را به راهی هدایت کرده است که حقّ این و آن را نخوریم و یا جا به جا نکنیم. از هیچ کس جز خدا هم انتظار پاداش و تشکر نداشته باشیم.

سعدی می گوید باید «در بند رضای حق جلّ و علا» باشیم ناچارم  برای بررسی نظر او و فهم اینکه  رضای خدا در چیست به آیاتی از قرآن مجید استناد کنم. نمی خواهم تصور شود که می خواهم جانماز آب بکشم. نه. می خواهم نشان بدهم چه طور ممکن است با آشنایی نسبت به قرآن و رضای خدا هر یک از ما بنده ی نفس خود باشیم؛ همچنین، می خواهم نشان بدهم چطور بعضی که فکر می کنند ما قرآن بلد نیستیم رضای خود را جای رضای خدا به ما می خواهند قالب کنند.

سعدی ابیات این حکایت خود را باز از هیچ نودن انسان در بدو تولّدش شروع می کند.  حرف سعدی تکرار مفهوم آیاتِ نخستین سوره ی انسان یا دهر  است:

هَلْ أَتَىٰ عَلَى الْإِنسَانِ حِينٌ مِّنَ الدَّهْرِ لَمْ يَكُن شَيْئًا مَّذْكُورًا [٧٦:١]

مگر نه اين است كه مدت زمانى بر انسان گذشت كه چيز قابل ذكرى نبود

إِنَّا خَلَقْنَا الْإِنسَانَ مِن نُّطْفَةٍ أَمْشَاجٍ نَّبْتَلِيهِ فَجَعَلْنَاهُ سَمِيعًا بَصِيرًا [٧٦:٢]

همانا ما انسان را از نطفه‌اى آميخته آفريديم، كه او را خواهيم آزمود، پس وى را شنوا و بينا گردانيديم

 إِنَّا هَدَيْنَاهُ السَّبِيلَ إِمَّا شَاكِرًا وَإِمَّا كَفُورًا [٧٦:٣]

ما راه را به او نشان داديم، يا سپاسگزار است [مى‌پذيرد] و يا كفران [مى‌كند]

 

 

سعدی همین را به زبان خود تکرار کرده است:


به صورت آدمی شد قطره آب

 

که چل روزش قرار اندر رحم ماند

 

وگر چل ساله را عقل و ادب نیست

 

به تحقیقش نشاید آدمی خواند

 

 

این عقل و ادبی را که سعدی  از آن می گوید در چیست؟

به سوره ی لقمان در قرآن مجید مراجعه کنیم ببینیم این لقمانی که عقل و ادب اش وارد حکایات سعدی شده است عقل و ادب اش به چه چیزش است؛ می فرماید:

وَلَقَدْ آتَيْنَا لُقْمَانَ الْحِكْمَةَ أَنِ اشْكُرْ لِلَّهِ ۚ وَمَن يَشْكُرْ فَإِنَّمَا يَشْكُرُ لِنَفْسِهِ ۖ وَمَن كَفَرَ فَإِنَّ اللَّهَ غَنِيٌّ حَمِيدٌ [٣١:١٢]

و البته لقمان را حكمت داديم كه: خدا را سپاس دار. و هر كه سپاس دارد، تنها به سود خود سپاس مى‌دارد، و هر كس كفران كند، البته خدا بى‌نياز ستوده است

 

 

حکمت و عقل لقمان به این است که می داند باید فقط بنده و شاکر خدا باشد. به فرزندش نیز همین را سفارش می کند:

 

وَإِذْ قَالَ لُقْمَانُ لِابْنِهِ وَهُوَ يَعِظُهُ يَا بُنَيَّ لَا تُشْرِكْ بِاللَّهِ ۖ إِنَّ الشِّرْكَ لَظُلْمٌ عَظِيمٌ [٣١:١٣]

و هنگامى كه لقمان به پسر خود در حالى كه او را پند مى‌داد، گفت: اى پسرك من! به خدا شرك مورز كه به راستى شرك، ظلم بزرگى است

 

اگر لقمان شرک را ظلم می داند به این خاطر است که تمام ظلم ها و ناحقّ ها را حق جلوه دادن برای این است که توجه به غیر خدا در تصمیم گیری دخیل شده است. این غیر خدا حتی اگر والدین هم باشند با همه حقّی که به گردن فرزند دارند حق ندارند کاری کنند که او خدا را فراموش کند.

 

وَوَصَّيْنَا الْإِنسَانَ بِوَالِدَيْهِ حَمَلَتْهُ أُمُّهُ وَهْنًا عَلَىٰ وَهْنٍ وَفِصَالُهُ فِي عَامَيْنِ أَنِ اشْكُرْ لِي وَلِوَالِدَيْكَ إِلَيَّ الْمَصِيرُ [٣١:١٤]

و ما به انسان در حق پدر و مادرش سفارش كرديم مادرش او را با ضعف روزافزون حمل كرد، و دوران شيرخوارگى او در دو سال است. [سفارش كرديم‌] كه شكرگزار من و پدر و مادرت باش كه سر انجام [همه‌] به سوى من است

 

وَإِن جَاهَدَاكَ عَلَىٰ أَن تُشْرِكَ بِي مَا لَيْسَ لَكَ بِهِ عِلْمٌ فَلَا تُطِعْهُمَا ۖ وَصَاحِبْهُمَا فِي الدُّنْيَا مَعْرُوفًا ۖ وَاتَّبِعْ سَبِيلَ مَنْ أَنَابَ إِلَيَّ ۚ ثُمَّ إِلَيَّ مَرْجِعُكُمْ فَأُنَبِّئُكُم بِمَا كُنتُمْ تَعْمَلُونَ [٣١:١٥]

و اگر آن دو سعى كنند كه تو چيزى را كه بدان علم ندارى شريك من انگارى، فرمان ايشان مبر، و در دنيا با آنها به نيكى معاشرت كن و راه كسى را پيروى كن كه به من روى مى‌آورد و [سر انجام‌]، بازگشت شما به سوى من است، پس شما را بدانچه مى‌كرديد آگاه مى‌سازم

 

پدر و مادر هم اگر  می خواهند از روی جهل یا آگاهی فرزند را به راه باطل بکشانند، اگر آن فرزند، بنده ی خداست نباید از آن ها پیروی کند. باید به آن ها نیکی کند ولی نیکی به آن ها با شرک و ظلم به خدا و بندگان خدا امکان پذیر نیست.

 

يَا بُنَيَّ إِنَّهَا إِن تَكُ مِثْقَالَ حَبَّةٍ مِّنْ خَرْدَلٍ فَتَكُن فِي صَخْرَةٍ أَوْ فِي السَّمَاوَاتِ أَوْ فِي الْأَرْضِ يَأْتِ بِهَا اللَّهُ ۚ إِنَّ اللَّهَ لَطِيفٌ خَبِيرٌ [٣١:١٦]

اى پسرك من! اگر [عمل تو] هموزن دانه خردلى و در درون صخره‌اى يا در آسمان‌ها يا در زمين باشد، خدا آن را مى‌آورد همانا خدا بس دقيق و آگاه است

کوچک ترین عمل ناحقّ و باطل که مردم نمی بینند از نظر خدا پنهان نمی ماند، این ظلم و تبعیض ها که همه می بینند دیگر دهن کجیِ ما به صاحب زمین و زمان است. هم خودمان از ترس و ناشکیبایی اهل امر به معروف و نهی از منکر نیستیم و هم کاری می کنیم که هر کس عامل به فرمان خدا بود از کرده ی خود پشیمان شود.

 

سعدی برای جوانمردی معیار می شناسد که از جوانمردی و انسانیّت می گوید. در ادامه ی سوره ی انسان آیاتی نقل می شود که اشاره ای ست به از خودگذشتگی خانواده ی امیرالمؤمنین علی (ع) که از طعام خود برای اطعام مسکین و یتیم و اسیر گذشته اند:

 

 وَيُطْعِمُونَ الطَّعَامَ عَلَىٰ حُبِّهِ مِسْكِينًا وَيَتِيمًا وَأَسِيرًا [٧٦:٨]

و طعام را با آن كه دوستش دارند، به مستمند و يتيم و اسير دهند

 

 این کار را برای رضای خدا و از حُبّ او انجام داده اند و از کس دیگری چیزی نمی خواهند:

 

 إِنَّمَا نُطْعِمُكُمْ لِوَجْهِ اللَّهِ لَا نُرِيدُ مِنكُمْ جَزَاءً وَلَا شُكُورًا [٧٦:٩]

[و در دل گويند:] ما فقط براى رضاى خدا شما را اطعام مى‌كنيم و هيچ پاداش و سپاسى از شما نمى‌خواهيم

 

هیچ پاداش و سپاسی از هیچ کس دیگری نمی خواهند.

این ها را به این خاطر با تکیه بر آیات قرآنی نوشته ام تا بگویم ما که در کار آموزش و شغل انبیا هستیم با همه ی ادعای دینداری مان و با قسم حضرت عباس مان ، دم هایی داریم از دم روباه درازتر و بزرگتر است که اگر روی کول مان بگذاریم از سنگینی اش نمی توانیم  از پیش چشم  آنهایی که کار خلاف و گناهان مان را می بینند فرار کنیم.

سعدی می گوید:

هنر باید، که صورت می توان کرد

 

به ایوانها در، از شنگرف و زنگار

 

چو انسان را نباشد فضل و احسان

 

چه فرق از آدمی با نقش دیوار

 

بدست آوردن دنیا هنر نیست

 

یکی را گر توانی دل به دست آر

 

هنر اصلی ما خودمحورها در این است که همین ابیات سعدی را وارونه می کنیم تا به سود خودمان معنی کنیم و هر غلطی را که به سود خود برای کسی انجام می دهیم رویش اسم فضل و احسان بگذاریم. این ابیات سعدی را برای خودمان بازتر کنیم تا ببینیم که از ظاهرش ما چه می فهمیم و باطن اش چه می گوید.

سعدی از دو نوع هنر سخن می گوید. یکی آن هنری که تنها تصویری از ظاهر و جسم آدم را نشان می دهد که نقّاش می تواند روی دیوار با آینه کاری و رنگ به شیوه ای بسیار زیبا به تصویر بکشد؛ دیگر آن هنری است که در وجود انسان است که از خودش تصویری از فضل و احسان ترسیم می کند تا دل دیگران را به دست بیاورد. فضل و احسان و دلجویی درست اش مورد نظر است. برای فضل و احسان هر کسی از مال خودش استفاده می کند. قانون و مقررات را نادیده گرفتن و از حقّ مردم زدن و از مال دولت و بیت المال به این و آن بخشیدن به هر شکلی فضل و احسان نیست. خیلی از این به ظاهر فضل و احسان ها برای آن دل به دست آوردن نیست، بلکه به گفته ی سعدی برای به دست آوردن دنیا ست از راهی دیگر و از نوعی دیگر.