یک شعر و یک نکته(14)
شعری از سیّد علی صالحی
عرض کوتاهی داشتم آقا!
دروغ نگو دوستِ من!
نگو صخره های شمالی را شبانه به دوش خواهم گرفت
شبانه به دریا خواهم رساند.
نگو کوه را و جهان را به زودی جا به جا خواهم کرد،
نگو ظلماتِ بی راه را از پیشرَوی به سوی ستاره باز خواهم داشت،
نگو براندازیِ بادها در دستورِ کامل کلماتِ من است.
هیچ نگو!
فقط خم شو
بند کفشِ سمت راست ات را ببند،
عجله دارم،
اتوبوس خواهد رفت.
نکته این است: حرف باید ساده باشد، و ساده تر از حرف ساده، عملِ ساده ی بدون حرف است. ادعا، بزرگ یا کوچک، آغازش از همین جاست. پس، «هیچ نگو!» بندِ کفش ات را ببند. راه بیفت برویم. نه وقتِ خودت را تلف کن و نه وقتِ مرا بگیر!
+ نوشته شده در شنبه بیست و یکم آذر ۱۳۹۴ ساعت 21:1 توسط Mohammad Reza Nooshmand
|