داستان کوتاه «مهمانِ خانگی» با نگاهی کوتاه به موضوع آن
داستان کوتاه «مهمانِ خانگی» با نگاهی کوتاه به موضوع آن
مهمانِ خانگی
داستان کوتاهی از پُل دارسی بُولز
ترجمه: محمدرضا نوشمند
این را دارم از پشت میز تحریر طبقه ی پایین جایی که تکالیفم را انجام می دهم یا همین جوری وقت گذرانی می کنم می نویسم. این همان میزی است که بریجی تا جلو آن می آمد و گاهی پشت اش می ایستاد. یکی دو ثانیه ای می گذشت تا متوجه شوم که او آنجاست. بعد برمی گشتم، خیلی آرام، برای اینکه او از آن دختر بچّه هایی نیست که دلتان بیاید او را بترسانید. چشم های درشتِ آبی پررنگی دارد، موهایش قرمز است، تقریباً به رنگ خورشید، پیش از آنکه واقعاً طلوع کرده باشد. پک و پوزی ندارد که جلب توجه کند، استخوان گونه هایش برجسته و مانند قلوه سنگ های کوچکِ صافی زیر پوست روشن اش است. قشنگی ندارد؛ منظورم این است که هر چه هست خودش است.
وقتی برمی گشتم و او درست همان طوری که حدس میزدم آنجا بود، به او میگفتم: «چیزی می خواستی بریجی؟» و او با اشاره سر می گفت نه. فقط می خواست مطمئن شود که حالم خوب است. و وقتی خاطرجمع می شد که خوبم، درجا برمی گشت و میرفت. پدر و مادرم به من گفته بودند که با آنها نیز همین کار را می کرد: می رفت و پیش شان می ایستاد و چند لحظه ای نگاهشان می کرد و بعد می رفت... خوشنود از اینکه هنوز همانی هستند که بودند و هنوز دم دستش اند.
تنها شش هفته ی زودگذر پیش ما بود. یکی از آن امور تشریفاتی که از طریق دولت ایالات متحده انجام میشد: شما در آنجا ثبت نام می کردید تا از یکی از کودکان ایرلندشمالی در خانه تان به عنوان مهمان نگهداری کنید. هدف اصلی این بود که به آن بچّه ها نشان بدهند آمریکا چه جور جایی است، انگار برای این کار شش سال وقت داشتید. به هر حال، من با جان و دل آماده بودم. برادرم دارد دوره ی انترنی اش را می گذراند و یک سال است که در رُم کار می کند، و من هیچ وقت خواهری نداشته ام.
آن شبِ اوّلی که بریجی پیش ما آمد و تازه پدر و مادرم او را از شهر به شهرستان مان آورده بودند، اصلاً زیاد حرف نزد. منظورم این نیست که سرش تو لاک خودش بود یا غریبی می کرد یا هی این پا و ان پا می کرد یا پشت میز و صندلی قایم می شد. فقط دلش نمی خواست حرف بزند.
کیف سبز کوچکی داشت که درون اش چند لباس اضافی و عروسک کهنه ای بود که کمی دور و برش ضربه خورده بود. همه صورت دارایی اش به استثنای لباسی که به تن داشت همین بود. روز بعدش مادرم او را به چند فروشگاه برد تا چیزهای تازه ای برایش بخرد. هنوز زیاد صحبت نمی کرد و تنها چیزی که از او شنیده شد چند «ببخشید» و چند «متشکرم» بود که در زمانی به زبان آورد که مادرم داشت لباس های تازه اش را از جعبه هایشان در می آورد تا آویزان کند. بریجی طوری با ادب روی آن لباس ها دست می کشید انگار مال کس دیگری است و او نباید خوشحالی کند. نُه سالش بود.
آن ابتدا انگار غلاف محافظی همچنان او را در برگرفته بود؛ متوجه هستید که؟ راهی نبود تا از او سؤال های جدّی در مورد اوضاع جایی که از آن آمده بود بپرسیم. در بلفاست به دنیا آمده بود و بزرگ شده ی همان جا بود. چهار برادر و دو خواهر داشت. بچّه ی یکی به آخری بود. مادرش یک سال و نیم پیش فوت کرده بود و پدرش تا آنجا که می توانست خوب از خانواده اش مراقبت می کرد.
همه این ها را از مجموعه آمار و اطلاعاتی به دست آورده بودیم که پیش از دیدار اوّل به ما رسیده بود. دست اندر کاران این نمایش می خواستند این بچّهها بدون اینکه اذیت شوند خوب در قالب محیط آمریکایی جا بیفتند. به گمانِ من طرح صادقانه ای بود ولی اثر افتضاحی به جا گذاشت که نه می توانستید حرفش را بزنید و نه می توانستید چیزی در باره اش بپرسید.
از اتاق نشیمن مان صدای رفت و آمد ماشین ها خیلی به گوش می رسد، البته کرکننده نیست، ولی صدای ماشین های گازوئیلی است و افرادی که هنگام عبور از خیابان پایشان را روی گاز می گذارند به خیال شان ای جی فویت راننده ی مشهور مسابقات اتومبیل رانی اند. چند بار دیدیم هنگامی که چنین سر و صدایی موقع شام رخ می داد بریجی گوش هایش تیز می شد، مانند یک خرگوش بی حرکت می ماند، و ماجرا به همین ختم نمی شد. بارها از گوشه ی چشم هایش اطراف را زیر نظر می گرفت طوری که انگار دنبال جای دنج و تاریکی می گشت تا خودش را پنهان کند.
با این حال، این چیزها اشتهایش را کور نمی کرد. نمی خواهم بگویم مثل خوک غذا می خورد، فقط منظورم این است که همیشه تند غذا می خورد و ته بشقاب اش چیزی اضافه نمی ماند. آره، شک نکنید، مادرم آشپز قابلی است، ولی این مورد فرق داشت. البته حواس ام بود که هیچ وقت دو بار غذا نمی خواست، ولی اگر باز به او غذایی داده می شد آن را می گرفت، هر چند که می توان گفت هنگام گرفتن اش مات و مبهوت بود.
سه روز از وقتی که با ما بود می گذشت که براستی یک کمی رویش با ما باز شد. ما همه دور هم نشسته و درباره ی گزارش تصویری اخبار شبانگاهی قشقرقی بپا کرده بودیم. تلویزیون داشت تصویری از یک ساختمان یا بقایای آن را پس از اینکه در دوبلین بمباران شده بود نشان می داد. گوینده ی اخبار، با آن شیوه ی بیان خاصی که برای اخبار خوب، و بد و یا هر خبر نه خوب و نه بدی استفاده میکنند، گفته بود که بحران دارد از بلفاست به بیرون از آن هم کشیده می شود. می گفت دیگر «قابل مهار» نیست. بریجی شق و رق مانند عقربه های ساعت شش ایستاده بود. دست هایش روی زانوهایش بود، و ناگهان گفت: «بابام یک زمانی در دوبلین بود.»
مکثِ به اندازه ای در بحث ما به وجود آمد؛ بعد مادرم پرسید: «برای تعطیلات رفته بود؟»
با حرکت کوچک سرش پاسخ منفی داد. موی سرش را بافته و مانند دو طناب دور سرش پیچانده بود. «نه، خانم، با وانت رفته بود آنجا تا به رفیق اش که با هم در بارانداز کار می کرند کمک کند. رفیق اش می خواست به دوبلین نقل مکان کند. وقتی بابام برگشت برای ما یه سگ آورد.»
پرسیدم: «چه نوع سگی؟ چه ریختی بود؟»
چشم هایش به جای دوری خیره شد و گفت: «خُب، من آن موقع بچّه بودم. خوب یادم نیست.» اطراف را با چشم های نیمه باز نگاه می کرد جوری که انگار دارد مستقیم به بخاری هیزمی یی نگاه می کند که در آن جرقه های آتش از لای کنده های چوب کاج بیرون می جهد و او سعی میکند رویش را برگرداند. بعد گفت: «ولی ناز بود، با گوش های کوچک که وقتی خوشحالی می کرد تیز می شد.» رویش را از آتش برگرداند و کمی شانه هایش را بالا انداخت. «همان هفته ی اوّل گم شد. مادرم دلِ خوشی ازش نداشت، همه چیز را بهم می ریخت، آرام و قرار نداشت. امّا دست خودش نبود، خیلی کوچیک بود.»
آن شب بعد از اینکه مادرم بریجی را برد در اتاق بغل اتاق خودشان خواباند از او پرسیدم آیا امکان دارد که ما بریجی را به عنوان عضوی از خانواده یا چیزی مانند آن قبول کنیم. مادرم گفت که امکان ندارد، خودش قبلاً در باره اش پرس و جو کرده بود. خانواده ی بریجی خیلی به او احتیاج داشتند، یک دلیل اش همین بود؛ هر چند، دلایل مهم و محکم زیادی برای آن وجود داشت. پس از اینکه مادرم دلایل موجود را برایم توضیح داد همان طور آنجا نشستیم و فکرمان پیشِ او بود. دلم می خواست کار دنیا یک جوری می بود که من بر حسب اتفاق رییس جمهور یا دست کم فرماندار ایالتی یا چیزی از این قبیل می شدم و می توانستم بعضی از مقررات را فسخ کنم.
روز بعدش شنبه بود. مادرم بریجی را برای ناهار و فیلم و گردش به شهر برده بود. فیلم از فیلم هایی بود که بچّهها ببینند و قاه قاه بخندند، ولی مادرم گفت که بریجی از اوّل تا آخر فیلم بدون اینکه جنب بخورد نشسته بود و خنده هم نمی کرد و فقط با بسته ای که در آن پف فیل کرهای و نوشابه اش بود سرو صدایی در دور و برشان ایجاد کرده بود.
در موزه ی فیلد، از مجسمه ها ی فیل ساخت کارل اکلی که با پوست و جسد طبیعی شان ساخته شده بود و نیز از مجسمه ی خانواده ی اسکیموهای پُف کرده ی پوشالی خوشش آمده بود. ولی چیزی که از همه بیشتر دوست داشت چند توله سگی بود که در ویترین فروشگاه حیوانات خانگی گذاشته بودند. می شود گفت که مادرم به زور او را از آنجا کنار کشید و دور کرد. مادرم گفت: «ولی ما نمی توانیم برایش سگ بگیریم برای اینکه وقتی آن را اینجا بگذارد و برود خیلی بی رحمی است، آن را با خودش به ایرلند که نمی تواند ببرد...»
بعد از آنجا، مادرم او را به اسباب بازی فروشی بزرگی برد. او را به قسمت عروسک ها برد، ولی بریجی زیاد علاقهای نسبت به آنها نشان نداد، گفت: «خودم یکی از اینها را دارم. همان به اندازه کافی خوب است.»
آخرش به بخش لوازم کاردستی رسیدند، آنجا سرانجام بریجی چیزی را پیدا کرد که واقعاً دلش میخواست. یک بسته لوازم کامل کار با چرم و تعداد زیادی تکههای رنگی وکلفت و بزرگ چرم به رنگهای قرمز و آبی و سبز و زرد؛ و چاقوها و ابزار و بقیه ی چیزهای مربوط به آن. جدیدترین مجموعه ی کار با چرمی بود که تا آن موقع دیده بودم، از بریجی پرسیدم آیا دوست دارد به او کمک کنم تا راه بیفتد.
گفت: «نه، خودم تندخوانی ام خوب است، زود از راهنمای آن یاد می گیرم. میچ، خودت را برای من به زحمت نینداز.»
«با این حال، باز دلم می خواست هر جور شده از کارهایم بزنم تا به او برسم، بنا بر این، چند شب بعد با او صحبت کردم تا با من برای اسکیت بازی روی یخ به پیستِ دریاچه ی شهر بیاید. وقتی آنجا رفتیم در واقع اسکیت بازی نکرد ولی من او را با اسکیتی که برایش کرایه کرده بودم این طرف و آن طرف هل می دادم. پس از مدّتی کم کم بارش برف شروع شد، هنگام برگشت به خانه، من بریجی را کول گرفتم و او اسکیت های مرا به دست گرفت. مانند اسب در برف یورتمه می رفتم یکبار صدای خنده اش را شنیدم.
در برگشت وقتی به ایوان خانه رسیدیم و با ماهوت پاک کن برف را از روی شانه هایش پاک می کردم گفت: «نبایستی با تو می آمدم. یک عالمه از چرم کاری ام باقی مانده.»
گفتم: «پیداست این کار هم سرگرم کننده است، مثل اسکیت بازی. کار چه طور پیش می ره؟»
گفت: «مشغول چرمکاری ام. اوایل کارم کند پیش می رفت. راهنمایش پر بود از یک عالمه حرف بی ربط. اما حالا دیگر کار دستم آمده.» بعد تند گفت: «میچ، لطفاً اگر امکانش هست من جایی را برای کارم می خواهم غیر از اتاق خوبی که برای خواب دارم.»
گاه گاهی اتفاقی درون اتاق اش را می دیدم که داشت کار می کرد، عصبی می شد و لب می گزید و اخم می کرد و جدّی بود. چنان غرق کارش بود که اصلاً متوجه من نمی شد. در ادامه گفت: «البته مشکل این نیست که جایی را بخواهم که جلو دست هایم باز بشود، درون اتاقم جا به اندازه کافی دارم. از این می ترسم که ناخواسته روی کف پوشِ قشنگ اتاق با چاقو زخمی بشود. کارگاهی ته پارکینگ شما هست. همان جایی که ماشین تان را می گذارید. حتی بخاری نفتی هم دارد اگر نفت اضافی برایش داشته باشید.»
صبح روز بعد، پیش از این که به مدرسه بروم آن اتاق کار را برایش جارو زدم و بخاری را باز کردم و راه انداختم. وقتی که بچّه ی کوچکی بودم کلّی از وقتم را در آنجا می گذراندم، مثل یک آدم شریر روی طراحیِ الگوی هواپیما ها و قایق ها کار می کردم. عصر آن روز وقتی به خانه برگشتم فهمیدم که بیش تر روز را همان جا بود. از در پشتی بیرون رفتم و رفتم دم پنجره ی کارگاه. ولی او آنجا نبود. بعد یک دفعه از گوشه ی گاراژ و از مسیر ورودیِ پشت اش سر و کله اش پیدا شد. موی سرش درهم و برهم بود انگار که از مسابقه دوِ صد متر برمی گشت. گفت: «اووف! باید استراحتی به خودم بدهم دیگر حال ندارم از بس چند ساعت پشت میز کار کردم.»
رفتم درون کارگاه تا چراغ ها را خاموش کنم، اما او جلوتر از من راه افتاد. «خودم این کار را می کنم.» چراغ ها را خاموش کرد. فهمیدم که دلش نمی خواهد ببینم چه کار دارد می کند. در را بست. در راه برگشت به خانه در حالی که نگاهش به زمین بود گفت: «تو که چغلی من را نمی کنی؟ به کسی حرفی نمی زنی؟ گاهی دلم می خواهد در حول و حوش این محله برای خودم چرخی بزنم. گم نمی شوم که باعث شرمندگی ات بشود.»
تقریباً به پله های ایوان رسیده بودیم. «خوش به حالت که هر جا دلت بخواهد می روی و محبور نیستی فقط در محدوده ی نوار مرزی بمانی.»
پرسیدم: «منظورت از نوار مرزی چیه؟»
«آه، منطورم مرزبندی هاست. تو از آن ها رد نمی شوی مگر اینکه مجبور باشی حماقت کنی و قانون را زیر پا بگذاری. نوار مرزی جایی است که تو و مردم ات درونش می مانید.»
هرگز به این فکر نکرده بودم که چه طور می شود فقط در محدوده ی چند محله گشت و از یک نوار مرزی رد نشد. امّا آن لحظه به این فکر افتادم.
فردای آن روز بعد از صبحانه رفت بیرون به اتاق کارش، مادرم گفت که فقط برای ناهار آمد و فوری دوباره بیرون رفت. بعد از شام هم همین کار را کرد، تا این که من بیرون رفتم که صدایش بزنم به خانه بیاید چون وقت خوابش بود. مادرم گفته بود که کمی نگران کار بیش از حدّ او با چرم و چاقوست. ولی پدرم گفت: «شاید تحفه ترین چیزی که بتوانیم به او بدهیم این است که بگذاریم سرش به کار خودش باشد.» من به آنها چیزی در مورد گردش هایش در اطراف محله نگفتم. خوب، بریجی خودش هوای خودش را داشت.
دو روز پیش از موعد برگشت اش، چیزی که هیچ کدام مان اصلاً حرفی درباره اش نمی زدیم، پدر و مادرم یک سر رفتند به شهر تا دوستان شان را ببینند. بعد حدود ساعت نُه و نیم بود که مادرم زنگ زد و خبر داد که می خواهند کمی بیش تر در آنجا بمانند، می خواست مطمئن شود که طرف های ساعت ده دیگر بریجی از کارگاه به خانه برمی گردد. هر چند بعد از آن یک بار دیگر تلفن به صدا درآمد؛ دختر دیوانه و شنگولی که جوری بهش علاقه داشتم انگار صد سال بود که خاطرش را می خواستم. خیلی طول کشید تا ما بالاخره خداحافظی کردیم و من بلند شدم و نشستم و دیدم ساعت ده و نیم است.
با گام های بلند در آن شب از پله های ابوان پایین می دویدم و با صدای بلند بریجی را صدا می زدم. جواب نمی داد. سراسر شب مانند سنگ مرمر سفیدی آرام بود. از روی برف هایی که روز پیش باریده بود و هنگام گام گذاشت رویشان سر و صدای زیادی ایجاد می کرد رد شدم و از پنجره ی اتاق کار داخل را نگاه کردم. چراغ میز کارش خاموش بود.
لحظه ای بعد، ردّ پاهایش را روی برف دیدم که به سمت مسیر ورودی پارکینگ می رفت. با این وجود، نیمه راه، ردّ پاها با ردّ چرخ ماشین قاطی شده و به سختی قابل تشخیص بود. ولی همه چیز رو به راه بود چون همان موقع چشمم افتاد به خود بریجی. آسان می شد او را دید، در انتهای مسیر ورودی پارکینگ که ابتدای بولوار بود و زیاد از تیر چراغ برق خیابان فاصله نداشت، کنار یک سگ سیاه و قهوه ای پیر و استخوانی به زانو نشسته بود. ظاهر آن سگ جوری بود انگار که از نژاد سگ خرماییِ آردِیل است که با چهار یا پنج نژاد دیگر آمیخته شده است. روی پاهای عقب اش که ایستاده بود تقریباً هم قد بریجی می شد.
وقتی جلوتر هم رفتم بریجی رویش را برنگرداند، شاید صدایم را نشنیده بود. داشت یک قلّاده ی چرمی تازه را دور گردن آن سگ می بست. آن سگ هم خیلی صبورانه رفتار می کرد. بریجی با او با لحنی مهربانانه و دلسوزانه داشت حرف می زد. داشت می گفت: «سرت را بالا نگه دار، حالا درست مانند قلعه ی سنگی کشِل در ایرلند سربلند و مقاوم می شوی. سعی نکن آن را از گردن ات بیرون بیاوری و گم کنی. همین مجوزی برای ورودت به خانه های خوب است. آنها به تو غذا می دهند. فکر می کنند که تو از پیش سگ دست آموز خانگی بوده ای. باورشان می شود که تو باارزش هستی.»
تقریباً لحظه ای بعد مرا دید. دوباره پیش از این که بلند شود، درست مثل قبل، دستی روی قلّاده ی چرمی سبز کشید. با ابزار کارش تعداد زیادی گل ظریف روی اش انداخته بود، یکی از سگک ها را شناختم. از مجموعه ی بزرگ کاردستی چرمی بود.
گفت: «خوب مُچِ من را گرفتی. این آخرین کار چرمی ام بود. این یکی هم به خیر گذشت. برای دوازده تا همین کار را کردم. پیدا کردن شان سخت بود. گاهی باید چند تا محله دنبال شان می کردم. هیچ کدام شان از قبل قلّاده نداشتند، ولی حالا دارند. این بخت شان را برای اینکه خانه ای پیدا کنند بیش تر می کند. تو که عصبانی نیستی؟»
حرفی نزدم. فقط دستم را به سمت اش دراز کردم و او آن را گرفت. از راه خودمان برگشتیم. «قلّاده مثل یک جور کلید است. سگ با قلّاده را سریع تر می توانی بگیری و ببری، به نظرت این طور نیست؟ ها؟» باز چیزی نگفتم. سرش را بالا گرفت و نگاهم کرد. «پول زیاد آن لوازم چرمی که این قدر ناراحتی نداره؟»
گفتم: «ایرادی نداره، بریجی.»
بعد او را بغل گرفتم و به خانه بردم. با این که نُه ساله بود وزن زیادی نداشت.
قبل از این که به رختخواب برود گفت: «تو از دست من راضی ای؟ یک روزی تو هم این سؤال را از من می پرسی وقتی دولت های متقابل ِمان اجازه بدهند درباره اش حرف بزنیم.»
گفتم: «البته،» بعد پیشانی اش را بوسیدم. درجا نیش اش تا بناگوش باز شد و گفت: «ای موشی!» بعد برگشت و جستی زد و از پلّه ها بالا رفت.
این مطلب را دارم از پشت میزی می نویسم که بریجی عادت داشت بیاید جلوِ آن و به من نگاه کند و مطمئن شود هنوز اینجا هستم. هنوز اینجا هستم. امشب در برنامه ی اخبار چند خبر فوری از بلفاست وجود داشت: از بمباران ها و موشکباران ها. چند وقت پیش صدای سگی از بیرون به گوشم آمد، زوزه ای کشید و بعد دور شد. نمی دانم قلّاده ای داشت یا نه. وقتی صدایش را شنیدم برگشتم، ولی بریجی آنجا نبود. او برگشته بود به درون قلمر مرزی خودش، شاید این هم درستِ درست نباشد... برای این که فکر می کنم تمام دنیا قلمرو بریجی باشد.
نگاهی کوتاه به موضوع داستان «مهمانِ خانگی»
انتخاب معادل «مهمان خانگی» برای The House Guest که خیلی زود خواننده را به یاد «حیوان خانگی» می اندازد به عمد و بر اساس موضوع و درونمایه ی خود داستان بوده است.
همان طور که داستان می گوید و نام «بریجی»، به معنی «پُل»، نشان می دهد قرار است بریجی پُل ارتباطی روابط فرهنگی بین ایرلندشمالی و آمریکا باشد. این پُل، در حقیقت، بین خانواده ای از کشور ایرلند شمالی است که درگیر جنگ و فقر است و خانواده ای از آمریکا که در صلح و دارندگی است، و آن قدر دارد که غیر از رفع نیاز خود می تواند به بیگانگان نیز کمک بکند. در این رابطه یک طرف ضعیف و نیازمند و دیگری قوی و به ظاهر بی نیاز نشان داده شده است. (تمام دارایی بریجی را مقایسه کنید با دست و دلبازی های خانواده ی آمریکایی که یک نمونه اش به قول میچ خرید کامل ترین مجموعه کاردستی موجود برای بریجی است.)
نکته ی جالب در این داستان تشبیهی است که در آن برای معرفی رابطه ی این چنینی استفاده شده است. هر چند داستان به گونه ای پیش می رود که تشبیه بریجی به سگی بی خانمان که باید خانه و خانواده ای او را بپذیرد تا در امن و آسایش باشد از رفتار و گفتار خودِ بریجی شروع می شود، نباید فراموش کرد که صدای اصلی صدای آن نویسنده ی آمریکایی است که این ها را می گوید. (تشبیه مستتر درعبارتِ «نمی خواهم بگویم مثل خوک غذا می خورد» و نیز شیوه ی توصیف واکنش بریجی هنگام دریافت مجدد غذا نشان می دهد که طرز نگاه به او طرز نگاهی معمولی نیست. واکنش بریجی هنگام شنیدن صدای ماشین ها واکنش خرگوشی است که دنبال جایی برای فرار می گردد. هنگامی که میچ از مادرش می پرسد که می شود بریجی پیش شان بماند این طور می گوید « آیا امکان دارد که ما بریجی را به عنوان عضوی از خانواده یا چیزی مانند آن قبول کنیم؟» به نظر شما «چیزی مانند آن» یعنی چه؟ حتی در انتهای داستان که دیگر بریجی به کشور خودش بازگشته است، میچ با ابهامی در کلام می گوید که گاهی هنگامی که صدای زوزه ی سگی را از بیرون می شنود یاد بریجی می افتد و برمی گردد و می بیند که او آنجا نیست. یک معنی اش این است که بریجی برای کمک به آن سگ در آنجا نیست. و معنی دیگرش این است که بریجی آن سگی نیست که زوزه می کشید.)
شاید عدّه ای بگویند که ما با فرهنگ خودمان به این قضیه نگاه می کنیم و نمی توانیم درک کنیم که آمریکایی ها رابطه شان با سگ های خانگی شان رابطه ای انسانی و خانوادگی است. می گویم خواننده ی داستان باید دقّت کند که در همین داستان تلقی بریجی از نگهداری از سگ در خانه با تلقی آن خانواده ی آمریکایی فرق می کند. این بریجی است که سعی می کند کاری کند که سگ های ولگرد و بی خانه ی دور و بر محل زندگی شان در آمریکا خانه ای برای زندگی پیدا کنند. یعنی برای خودِ آمریکایی ها بستگی دارد که آن سگی که شایسته ی نگهداری است، چه سگی باشد. به توله سگ های فروشگاه حیوانات خانگی توجه کنید. آنها بدون شک از نژادی اصیل و مشخص اند. اگر نباشند جایشان در فروشگاه نیست و سرنوشت شان ولگردی در کوچه و خیابان است. البته نگهداری آنها نیز باید با سیاستی باشد مانند سیاستی که منجر به نگهداری از بریجی در آمریکا شده است. به حرف های میچ درباره ی آخرین سگی که بریجی به گردنش قلّاده بسته است توجه کنید. با تردید درباره ی نژادش حرف می زند و می گوید با چهار یا پنج نژاد دیگر قاطی شده است. بریجی می داند که کودکان زیادی مانند او هستند که به حمایت نیاز دارند، ولی آن ها شناسنامه و خانواده ی مشخصی مانند او ندارند. نویسنده خواسته یا ناخواسته نشان می دهد که این میهمان نوازی تنها از سر انسان دوستی آمریکایی ها نیست. این سیاست است که طرح چنین نمایشی را ریخته و آن را کارگردانی می کند.
خانواده ی میچ به نوعی سیاست آمریکایی ها را معرفی می کند و شخصیت واقعی «کارل اکِلی» به گونه ای دیگر. کارل اکِلی(1926-1864) متخصص «تاکسی درمی»، یعنی خشک کردن و مجسمه ساختن از حیوانات طبیعی، بود. فیل هایی با آن عظمت را کشتن و خشک کردن و برای جلب توجه در موزه گذاشتن و بعد کودکی را به چنین موزه ای بردن برای اینکه با فرهنگ آمریکایی آشنا شود مشخص است که نتیجه اش چه می شود. وجود مجسمه ی اسکیموها که ظاهرشان طوری است که هر کسی ممکن است تصور کند که با همان روشِ ساخت مجسمه با بدن فیل های شکارشده ساخته شده است نتیجه ی معکوسی را به دنبال خواهد داشت. اسکیموها ساکنان آلاسکا هستند، سرزمینی یخی که آمریکا در سال 1867 از روسیه خرید. به نظر شما غیر از، به ظاهر، معرفی یکی از اقوام ساکن آمریکا چه چیزی باعث جلب توجه مجسمه های خانواده های اسکیمو در این موزه شده است؟