شعری از جواد محقق بر سر مزار دکتر علی شریعتی در زینبیه، دمشق

 

غریب بود و غریبانه خفت در غربت

کسی که شب همه شب قصّه گفت در غربت

معلمی که مرا بال آرزو بخشید

چه طعنه ها که ز مردم شنید در غربت

هنوز رونق بازارهای اندیشه ست

هزار گوهر معنی که سُفت در غربت

مگر که مادر میهن نداشت آغوشی

که آن غریب وطن، تن نهفت در غربت؟!

اگر چه داغ دگر بر دلم نهاد، ولی

غبار غصه ز جانم برفت در غربت

 

واژه ای که زیاد در این شعر استفاده شده است «غریب» است و هم خانواده هایش «غربت» و «غریبانه». و آوای غالب در این شعر از «قاف» و «غین» است در کلمات غریب و غریبانه و غربت و غبار و داغ و آغوش و غصّه و قصّه و رونق. همه نشان می دهد که شاعر چه غمی دارد. امّا نکته ای که می خواهم بگویم در این بازی با کلمات نیست. در کلمه ای است که بازی با آن شوخی نیست. کلمه ی «آرزو». شاعر تمام متن و معنی و حاصل درس آن معلّم غریب را در عبارت «بال آرزو»خلاصه کرده است. به آسانی می توان متوجه شد که هدفی که آن معلّم در آن روز در پی اش بود و این شاعر پس از درگذشت او  امروز در آرزوی اش است، نه تنها به آسانی و بدون دردسر قابل دسترسی نیست، بلکه می توان گفت اصلاً قابل دسترسی نیست. برای چه؟ چه کسی می تواند حریف مردمی شود که به عادات و اندیشه های خود خوش اند، هر چند که خود از بسیاری از آنها هر از گاهی چند ناخوش اند.